✦ اولین گناه ✦
✦ اولین گناه ✦
فصل سیوششم: هالووی
---
صبح.
آماده شدیم. آرام. سنگین. سرد.
من شنلِ سیاهم را پوشیدم. او پالتویش را. چاقوها. کتابها. معجونها. هر چه لازم **بود.
سایه را در اتاق گذاشتیم. آب. غذا. پتو.
— برمیگردیم. — گفتم. نمیدانستم دروغ میگویم.
از هتل بیرون آمدیم. دست در دست. تا آخر.
---
عمارت دِهگو.
از دور دیدمش. مرمرِ سفید. ستونها. باغِ یاس.
قلبم تند زد. پنج ماه پیش اینجا بودم. بالای سرش. با چاقو. و نرسید.
امروز میرسد.
پشتِ دیوار. پشتِ درخت. پشتِ سایه.
او دستم را گرفت. چرخاند. رو به خودش.
— کاساندرا.
— بله؟
— اگر امروز بمیریم...
— نمیمیریم.
— اگر بمیریم. — جلو آمد. نزدیک. — در آن دنیا منتظرم بمون.
سکوت.
— چون تو تا ابد مالِ منی.
بوسیدم.
عمیق. طولانی. آخرین. شاید.
— قول میدهم.
---
از پنجره بالا رفتیم.
اتاقِ خوابِ دِهگو. خالی.
از راهرو گذشتیم. سنگ. شمع. سایه.
به سالنِ اصلی رسیدیم.
صدای خنده. صدای جام. صدای حرف.
خم شدیم. نگاه کردیم.
دِهگو. روی مبل. با جامِ شراب.
و کنارش... او.
هالووی.
زنده.
زنده!
لعنتی.
چاقو در دستم. مشت. خون.
او زنده بود. آن شب. آن طناب. آن مرگ. دروغ بود.
همهچیز دروغ بود.
— کاساندرا. — جونگکوک زمزمه کرد. آرام. خطرناک. — میبینی؟
— میبینم.
— او با دِهگو دست به یکی کرده.
سکوت.
— میدانم.
هالووی خندید. بلند. چرب.
— دِهگو. آن دختر... — جرعهای نوشید. — آن دخترِ روینتا. هنوز زنده است؟
— زنده. — دِهگو خندید. — و من او را میخواهم. زنده. برای خودم.
لعنتی.
جونگکوک تکان خورد. میخواست بپرد.
گرفتمش. محکم.
— نه.
— کاساندرا...
— نه. هنوز. صبر.
و بعد... پایم به سنگ خورد.
صدا.
کوچک. اما کافی.
دِهگو سر بلند کرد. هالووی هم.
دیدند.
— کی آنجاست؟
لعنتی.
جونگکوک دستم را گرفت. کشید. سمتِ پنجره.
— بدو!
دویدیم. هالووی از پشت دوید. نگهبانها فریاد. دِهگو ایستاد.
به پنجره رسیدیم. باز بود. طبقهی دوم.
جونگکوک پرید. پایین. روی زمین.
من ماندم. لبه. نگاه کردم. ارتفاع. ترس. همیشه.
— بپر! — فریاد زد. — کاساندرا، بپر!
هالووی نزدیک. دستش. به سمتم.
پریدم.
اما نه به سمتِ جونگکوک.
به سمتِ هالووی.
افتادم. روی او. روی زمین. با هم.
لعنتی.
جونگکوک برگشت. دید. چشمانش گرد.
— کاساندرا!
من روی زمین. هالووی زیر من. نفسنفس. خون. از پیشانیام.
و بعد... او آمد. دوید. به سمتمان.
هالووی زیر من. تکان خورد. میخواست بلند شود.
جونگکوک رسید. چاقو. بالا.
— بکشش! — فریاد زدم.
و او زد.
پایین.
به سمتِ هالووی.
و من... زیر او بودم.
---
پایان فصل سیوششم.
---
فصل سیوهفتم: «...» — بهزودی.
«هالووی زنده بود. و من... من روی او افتادم. و جونگکوک... جونگکوک چاقو را بالا برد. و من زیر او بودم. و نمیدانستم... نمیدانستم که چاقو به من میخورد یا به او.»
— کاساندرا روینتا
فصل سیوششم: هالووی
---
صبح.
آماده شدیم. آرام. سنگین. سرد.
من شنلِ سیاهم را پوشیدم. او پالتویش را. چاقوها. کتابها. معجونها. هر چه لازم **بود.
سایه را در اتاق گذاشتیم. آب. غذا. پتو.
— برمیگردیم. — گفتم. نمیدانستم دروغ میگویم.
از هتل بیرون آمدیم. دست در دست. تا آخر.
---
عمارت دِهگو.
از دور دیدمش. مرمرِ سفید. ستونها. باغِ یاس.
قلبم تند زد. پنج ماه پیش اینجا بودم. بالای سرش. با چاقو. و نرسید.
امروز میرسد.
پشتِ دیوار. پشتِ درخت. پشتِ سایه.
او دستم را گرفت. چرخاند. رو به خودش.
— کاساندرا.
— بله؟
— اگر امروز بمیریم...
— نمیمیریم.
— اگر بمیریم. — جلو آمد. نزدیک. — در آن دنیا منتظرم بمون.
سکوت.
— چون تو تا ابد مالِ منی.
بوسیدم.
عمیق. طولانی. آخرین. شاید.
— قول میدهم.
---
از پنجره بالا رفتیم.
اتاقِ خوابِ دِهگو. خالی.
از راهرو گذشتیم. سنگ. شمع. سایه.
به سالنِ اصلی رسیدیم.
صدای خنده. صدای جام. صدای حرف.
خم شدیم. نگاه کردیم.
دِهگو. روی مبل. با جامِ شراب.
و کنارش... او.
هالووی.
زنده.
زنده!
لعنتی.
چاقو در دستم. مشت. خون.
او زنده بود. آن شب. آن طناب. آن مرگ. دروغ بود.
همهچیز دروغ بود.
— کاساندرا. — جونگکوک زمزمه کرد. آرام. خطرناک. — میبینی؟
— میبینم.
— او با دِهگو دست به یکی کرده.
سکوت.
— میدانم.
هالووی خندید. بلند. چرب.
— دِهگو. آن دختر... — جرعهای نوشید. — آن دخترِ روینتا. هنوز زنده است؟
— زنده. — دِهگو خندید. — و من او را میخواهم. زنده. برای خودم.
لعنتی.
جونگکوک تکان خورد. میخواست بپرد.
گرفتمش. محکم.
— نه.
— کاساندرا...
— نه. هنوز. صبر.
و بعد... پایم به سنگ خورد.
صدا.
کوچک. اما کافی.
دِهگو سر بلند کرد. هالووی هم.
دیدند.
— کی آنجاست؟
لعنتی.
جونگکوک دستم را گرفت. کشید. سمتِ پنجره.
— بدو!
دویدیم. هالووی از پشت دوید. نگهبانها فریاد. دِهگو ایستاد.
به پنجره رسیدیم. باز بود. طبقهی دوم.
جونگکوک پرید. پایین. روی زمین.
من ماندم. لبه. نگاه کردم. ارتفاع. ترس. همیشه.
— بپر! — فریاد زد. — کاساندرا، بپر!
هالووی نزدیک. دستش. به سمتم.
پریدم.
اما نه به سمتِ جونگکوک.
به سمتِ هالووی.
افتادم. روی او. روی زمین. با هم.
لعنتی.
جونگکوک برگشت. دید. چشمانش گرد.
— کاساندرا!
من روی زمین. هالووی زیر من. نفسنفس. خون. از پیشانیام.
و بعد... او آمد. دوید. به سمتمان.
هالووی زیر من. تکان خورد. میخواست بلند شود.
جونگکوک رسید. چاقو. بالا.
— بکشش! — فریاد زدم.
و او زد.
پایین.
به سمتِ هالووی.
و من... زیر او بودم.
---
پایان فصل سیوششم.
---
فصل سیوهفتم: «...» — بهزودی.
«هالووی زنده بود. و من... من روی او افتادم. و جونگکوک... جونگکوک چاقو را بالا برد. و من زیر او بودم. و نمیدانستم... نمیدانستم که چاقو به من میخورد یا به او.»
— کاساندرا روینتا
- ۳۹۰
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط