{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دستخطی دارم از او بر دل خود یادگار

دستخطی دارم از او بر دل خود یادگار
عشق کاری کرد با قلبم که چاقو با انار

رفتنش یک شب دمار از روزگار من کشید
می کشم روزی که برگردد دمار از روزگار


حرف حق گفتم ولی خون مرا در شیشه کرد
بیشتر گل می کند انگور بر بالای دار

سفره ام را پیش هر کس وا کنم رسوا شوم
دوستان روزه خوار و دشمنان راز دار


سال مار دوستانم با عسل تحویل شد
سال من ای دوست ، دور از جان او، با زهر مار

علیرضا بدیع
دیدگاه ها (۴)

ما وقار کوه را گاهی بکاهی دیده ایم ماوراء آنچه میبینید، گاهی...

کاش نمی‌‌شناختمت آنوقت با تو بودن چه آسان بود آنوقت هر چیزی ...

یک شب آخر دامن آه سحر خواهم گرفتداد خود را زان مه بیدادگر خو...

هر چه کردم نشوم از تو جدا بد تر شدو نرفت از دل من مهر و وفا،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط