شعری از مواانا

چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان

کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا

بانک شعیب و ناله‌اش وان اشک همچون ژاله‌اش

چون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا

گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت

فردوس خواهی دادمت خامش رها کن این دعا

گفتا نه این خواهم نه آن دیدار حق خواهم عیان

گر هفت بحر آتش شود من درروم بهر لقا

گر رانده آن منظرم بستست از او چشم ترم

من در جحیم اولیترم جنت نشاید مر مرا

جنت مرا بی‌روی او هم دوزخست و هم عدو

من سوختم زین رنگ و بو کو فر انوار بقا

گفتند باری کم گری تا کم نگردد مبصری

که چشم نابینا شود چون بگذرد از حد بکا

گفت ار دو چشمم عاقبت خواهند دیدن آن صفت

هر جزو من چشمی شود کی غم خورم من از عمی

ور عاقبت این چشم من محروم خواهد ماندن

تا کور گردد آن بصر کو نیست لایق دوست را

اندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خود

یار یکی انبان خون یار یکی شمس ضیا

چون هر کسی درخورد خود یاری گزید از نیک و بد

ما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بهر لا

روزی یکی همراه شد با بایزید اندر رهی

پس بایزیدش گفت چه پیشه گزیدی ای دغا

گفتا که من خربنده‌ام پس بایزیدش گفت رو

یا رب خرش را مرگ ده تا او شود بنده خدا
دیدگاه ها (۰)

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد ⤵️منم بنده...

ای دل چه اندیشیده‌ای در عذر آن تقصیرهازان سوی او چندان وفا ز...

غزل شماره 3 از مجموعه غزلیات دیوان شمس تبریزی، اثر مولوی ا...

خوبای قم/محمد عقاب

#خط منـ📒در خواب جمال یار خود میدیدموز باغ وصال او گلی می‌چید...

دل مست و دیده مست و تن بی‌قرار مستجانی زبون چه چاره کند با س...

ای دل شکایت ها مکن

آخر زمان

ای تو ملول از کار من ،من تشنه تر هر ساعتیآخر چه کم گردد ز تو...

#موزیک_صدای_آرامش ای دل شکایت‌ها مکن تا نشنود دلدار منای دل ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط