ات با ترس به جیمین نگاه کرد.
ات با ترس به جیمین نگاه کرد.
ـ جیمین... اینجا چه خبره؟!
جیمین قدمی جلو رفت.
ـ ات، فقط به من اعتماد کن و ازش دور شو!
مرد خندید.
ـ هنوزم داری نقش آدم خوبه رو بازی میکنی؟
جیمین با عصبانیت گفت:
ـ دهنتو ببند!
مرد گوشیاش رو به سمت ات گرفت.
ـ ات، میخوای بدونی چرا جیمین بهت نزدیک شد؟ چون تو تنها کسی هستی که میتونه امپراتوری خانوادگیش رو نجات بده!
ات با ناباوری به جیمین نگاه کرد.
ـ این حقیقت داره؟
جیمین سکوت کرد.
چشمهای ات پر از اشک شد.
ـ فقط یه بار... یه بار بهم بگو که دروغه!
جیمین لب باز کرد، اما قبل از اینکه حرفی بزنه، مرد گفت:
ـ چون اگه حقیقت رو بفهمی، دیگه هیچوقت نمیتونی دوستش داشته باشی!
ات به جیمین خیره شد.
ـ پس همهچی دروغ بود؟
جیمین با صدایی آروم گفت:
ـ نه، ات... احساسم به تو هیچوقت دروغ نبود.
ات سرش رو پایین انداخت.
اما چیزی که هیچکدومشون نمیدونستن این بود که مرد، هنوز بزرگترین راز رو پنهان کرده بود... 🖤
ـ جیمین... اینجا چه خبره؟!
جیمین قدمی جلو رفت.
ـ ات، فقط به من اعتماد کن و ازش دور شو!
مرد خندید.
ـ هنوزم داری نقش آدم خوبه رو بازی میکنی؟
جیمین با عصبانیت گفت:
ـ دهنتو ببند!
مرد گوشیاش رو به سمت ات گرفت.
ـ ات، میخوای بدونی چرا جیمین بهت نزدیک شد؟ چون تو تنها کسی هستی که میتونه امپراتوری خانوادگیش رو نجات بده!
ات با ناباوری به جیمین نگاه کرد.
ـ این حقیقت داره؟
جیمین سکوت کرد.
چشمهای ات پر از اشک شد.
ـ فقط یه بار... یه بار بهم بگو که دروغه!
جیمین لب باز کرد، اما قبل از اینکه حرفی بزنه، مرد گفت:
ـ چون اگه حقیقت رو بفهمی، دیگه هیچوقت نمیتونی دوستش داشته باشی!
ات به جیمین خیره شد.
ـ پس همهچی دروغ بود؟
جیمین با صدایی آروم گفت:
ـ نه، ات... احساسم به تو هیچوقت دروغ نبود.
ات سرش رو پایین انداخت.
اما چیزی که هیچکدومشون نمیدونستن این بود که مرد، هنوز بزرگترین راز رو پنهان کرده بود... 🖤
- ۱۸۷
- ۰۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط