زن
که خواهد در این جسم زندگی
که خواهد در این گیتی آزردگی
گیتی کدامست در کدامین جهان ؟
برای زن ؟ نگو گناه نکن ای جوان
ز آغاز زن را به غم بسته اند
او را در قفس بسته اند
برای مردان شعر و ادب
چایی ، شیرینی ، غذا و مدد
برای زن تکه نانی کافیست
پرویش مکن او پوچ و خالیست
زن را آفرید خدا برای مادری
برای دوری از آزادی
برای روسری
برای سکوت اشک های نیمه شبش
برای آرزو های بزرگ و کوچکش
به زن مگو تو نیز آدمی
تو نیز ز این خاکی
زنده ای ، چون منی
در گوشش بخوان
حیا ، شخصیت ، آبرو
برایمان مهم نیست آرزو
نگاه مکن به چشمان کس
چو تو هیچ کس نیستی برای کس
مزن حرف در جمع مردان
تو زنی ، پر از پوچی و خزان
تو را می نامند ناموس خویش
ناموس برایشان کنیزه زجرکیش
نمی دانی ؟ این ز غیرت است
غیرت برایشان قدرت است
غیرت به نامند قتل دختران
پایمان کردن حق زنان
بیاید در این داستان دختری
بگذارند نامش ماهی کوچکی
ماهی بود ز این روزگار خسته
ز این رخت ضعف شده بود خسته
می خواست صدا باشد در سکوت
می خواست باشد صدای آن هزاران سکوت
نباشد دست زور بر سرش
که مباشد زندانی این پلشت
پلشت کیست ؟ توهین است یا که حق؟
پلشت می کند مرد را کل حق
میدهد بال و پر بر جمال مردان
صدا میزند دیو سیاه آن زنان
زنان نعمتند ، فرشته همان بهشت
همان گوهر روشنی و سرشت
بخواهند می کنند شر به پا
میکنند مرد را خورد زیر پا
زن ندارد گناه ای خدا
بکن چشم این مردمان را وا
که ببیند زن نیز آدم است
زیبا در توان و قدرت است
پروردگارا تو باش بینای ما
نگهبان فرشته های زیبا
که خواهد در این گیتی آزردگی
گیتی کدامست در کدامین جهان ؟
برای زن ؟ نگو گناه نکن ای جوان
ز آغاز زن را به غم بسته اند
او را در قفس بسته اند
برای مردان شعر و ادب
چایی ، شیرینی ، غذا و مدد
برای زن تکه نانی کافیست
پرویش مکن او پوچ و خالیست
زن را آفرید خدا برای مادری
برای دوری از آزادی
برای روسری
برای سکوت اشک های نیمه شبش
برای آرزو های بزرگ و کوچکش
به زن مگو تو نیز آدمی
تو نیز ز این خاکی
زنده ای ، چون منی
در گوشش بخوان
حیا ، شخصیت ، آبرو
برایمان مهم نیست آرزو
نگاه مکن به چشمان کس
چو تو هیچ کس نیستی برای کس
مزن حرف در جمع مردان
تو زنی ، پر از پوچی و خزان
تو را می نامند ناموس خویش
ناموس برایشان کنیزه زجرکیش
نمی دانی ؟ این ز غیرت است
غیرت برایشان قدرت است
غیرت به نامند قتل دختران
پایمان کردن حق زنان
بیاید در این داستان دختری
بگذارند نامش ماهی کوچکی
ماهی بود ز این روزگار خسته
ز این رخت ضعف شده بود خسته
می خواست صدا باشد در سکوت
می خواست باشد صدای آن هزاران سکوت
نباشد دست زور بر سرش
که مباشد زندانی این پلشت
پلشت کیست ؟ توهین است یا که حق؟
پلشت می کند مرد را کل حق
میدهد بال و پر بر جمال مردان
صدا میزند دیو سیاه آن زنان
زنان نعمتند ، فرشته همان بهشت
همان گوهر روشنی و سرشت
بخواهند می کنند شر به پا
میکنند مرد را خورد زیر پا
زن ندارد گناه ای خدا
بکن چشم این مردمان را وا
که ببیند زن نیز آدم است
زیبا در توان و قدرت است
پروردگارا تو باش بینای ما
نگهبان فرشته های زیبا
- ۱۲.۰k
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط