بخندم یا گریه کنم؟
پارت پنج
صبح زود پاشدم برم وزارت یهو دیدم داوود نیست
دا: زینب
من:وای ترسیدما
دا:من امروز مرخصی گرفتم نمیام تو برو
من:داداش من عزیز من چته تو
رفتم بغلش کردم و بهش گفتم داداش مشکلت چیه؟کیو دوست داری؟
دا:ضحارو
من: خب با ضحا حرف میزنم
دا: مگه نگفتی میخواد ازدواج کنه؟
من: خواستگار خوب که زیاد داره ولی خودش نمیخواد من باهات شوخی کرده بودم
دا:جان من بیشعور من بخاطر تو افسردگی گرفتم
من: خواستم ببینم واقعا عاشقشی یا نه
دا:امان از دست تو پاشو بریم اداره
من: مگه مرخصی نداشتی؟
دا: ولش کن بریم
...
سعید:سارینا خانم ی لحظه تشریف بیارید
سا:چشم
خ ف *به من*:هی هی هییی عاشق در عاشقه اینجا
من:ووی😂
ضحا: بابا ی سارینا و سعیدن دیگه
من و خ ف و خ آ و طاهره به هم نگاه کردیم و هق هق خندیدیم
ضحا گفت:چیزی شده؟
من:جانا راستش یکی عاشق شماست!
ضحا:کیی من؟؟کیه؟
من:آروم باش میخوام جدی باشم ، داداشم از تو خوشش میاد!
ضحا سرخ سرخ شد و سری رفت تو دستشویی
یهویی صدای سارینا اومد و گفت:هی هی حالا انقدر بحث عاشقی راه نندازین هنوز چیزی معلوم نیست خود زینب خانم هم خاطر خواه دارننننن
من:کی؟من؟
سارینا:بله بله اقا رسول رو میفرمایممممم!
همینکه اومدم داد بزنم اقای عبدی اومد تو...
#ادامه_دارد
به قلم: زینب جعفری
صبح زود پاشدم برم وزارت یهو دیدم داوود نیست
دا: زینب
من:وای ترسیدما
دا:من امروز مرخصی گرفتم نمیام تو برو
من:داداش من عزیز من چته تو
رفتم بغلش کردم و بهش گفتم داداش مشکلت چیه؟کیو دوست داری؟
دا:ضحارو
من: خب با ضحا حرف میزنم
دا: مگه نگفتی میخواد ازدواج کنه؟
من: خواستگار خوب که زیاد داره ولی خودش نمیخواد من باهات شوخی کرده بودم
دا:جان من بیشعور من بخاطر تو افسردگی گرفتم
من: خواستم ببینم واقعا عاشقشی یا نه
دا:امان از دست تو پاشو بریم اداره
من: مگه مرخصی نداشتی؟
دا: ولش کن بریم
...
سعید:سارینا خانم ی لحظه تشریف بیارید
سا:چشم
خ ف *به من*:هی هی هییی عاشق در عاشقه اینجا
من:ووی😂
ضحا: بابا ی سارینا و سعیدن دیگه
من و خ ف و خ آ و طاهره به هم نگاه کردیم و هق هق خندیدیم
ضحا گفت:چیزی شده؟
من:جانا راستش یکی عاشق شماست!
ضحا:کیی من؟؟کیه؟
من:آروم باش میخوام جدی باشم ، داداشم از تو خوشش میاد!
ضحا سرخ سرخ شد و سری رفت تو دستشویی
یهویی صدای سارینا اومد و گفت:هی هی حالا انقدر بحث عاشقی راه نندازین هنوز چیزی معلوم نیست خود زینب خانم هم خاطر خواه دارننننن
من:کی؟من؟
سارینا:بله بله اقا رسول رو میفرمایممممم!
همینکه اومدم داد بزنم اقای عبدی اومد تو...
#ادامه_دارد
به قلم: زینب جعفری
۶.۵k
۱۸ تیر ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۵۵)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.