𓆩𐙚..چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪
𓆩𐙚..چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مافیای من
پارت ۳ | «باشه... قبول میکنم»
حیاط پشتی در سکوت فرو رفته بود.
رُز روبهروی جونگکوک ایستاده بود و هنوز نمیتوانست باور کند چند دقیقه قبل، خانوادهها برای ازدواج آنها صحبت کردهاند.
دستهایش را روی هم گذاشت و با کمی لجبازی گفت:
رُزالین: خب... اول از همه، چرا من؟
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از او بردارد، جواب داد:
جونگکوک: چون ازت خوشم اومد.
رُز ابرو بالا انداخت.
رُزالین: همین؟
جونگکوک: همین برای شروع کافیه.
رُز با خندهی کوتاهی گفت:
رُزالین: خیلی مطمئنی.
جونگکوک: معمولاً هستم.
رُزالین: و اگه من قبول نکنم؟
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
جونگکوک: احترام میذارم.
رُز کمی متعجب شد.
انتظار داشت مثل یک مرد مافیایی، دستور بدهد یا حداقل سعی کند او را تحت فشار قرار دهد.
اما جونگکوک فقط ایستاده بود و منتظر تصمیم خودش بود.
رُزالین: تو همیشه اینقدر جدیای؟
گوشه لب جونگکوک کمی بالا رفت.
جونگکوک: نه.
رُزالین: پس کی نیستی؟
جونگکوک: وقتی دلیلی برای جدی بودن نداشته باشم.
رُز خندید.
رُزالین: فکر کنم زندگی با تو خیلی سخت باشه.
جونگکوک: ممکنه.
رُزالین: خیلی کم حرف میزنی.
جونگکوک: تو به اندازهی کافی برای هر دومون حرف میزنی.
رُز با دهان باز نگاهش کرد.
رُزالین: هی!
جونگکوک این بار واقعاً خندید.
صدای خندهاش کوتاه بود، اما همان یک لحظه باعث شد چهرهی همیشه سردش کاملاً متفاوت به نظر برسد.
رُز هم خندید.
بعد کمی آرامتر شد.
رُزالین: اگه قبول کنم... قرار نیست فقط چون خانوادههامون تصمیم گرفتن باهام مثل یه آدم غریبه رفتار کنی، درسته؟
جونگکوک جدیتر نگاهش کرد.
جونگکوک: نه.
رُزالین: پس چی؟
جونگکوک: اول باید خودمون همدیگه رو بشناسیم.
رُز چند ثانیه فکر کرد.
بعد آهسته سر تکان داد.
رُزالین: باشه.
جونگکوک منتظر ماند.
رُزالین: قبول میکنم.
این بار برای اولینبار تعجب کوچکی در نگاه جونگکوک دیده شد.
جونگکوک: مطمئنی؟
رُز لبخند شیطنتآمیزی زد.
رُزالین: آره... ولی یه شرط دارم.
جونگکوک: چه شرطی؟
رُزالین: من از آدمای خیلی جدی خوشم نمیاد.
جونگکوک لبخند محوی زد.
جونگکوک: پس باید امیدوار باشم بتونی به من عادت کنی.
رُز خندید.
رُزالین: شاید.
---
وقتی هر دو به سالن برگشتند، تمام نگاهها فوراً سمتشان چرخید.
مادر جونگکوک تقریباً از جا بلند شد.
مادر جونگکوک: خب؟
رُز کنار جونگکوک ایستاد.
چند ثانیه سکوت کرد و بعد لبخند زد.
رُزالین: قبول کردم.
چهرهی مادر جونگکوک فوراً روشن شد.
مادر جونگکوک: واقعاً؟!
مادر رُزالین هم دخترش را در آغوش گرفت.
پدرها با رضایت به هم نگاه کردند.
پدر رُزالین: پس مبارکه.
همه خندیدند.
مادر جونگکوک با ذوق دست رُز را گرفت.
مادر جونگکوک: از همین الان حس میکنم یه دختر دیگه دارم.
رُز خجالتزده خندید.
رُزالین: ممنونم.
پدر جونگکوک رو به پسرش کرد.
پدر جونگکوک: خب پسرم، ظاهراً امشب باید خوششانسیت رو جشن بگیری.
جونگکوک نگاهی به رُز انداخت.
جونگکوک: فکر کنم واقعاً خوششانسم.
رُز با شنیدن حرفش کمی سرخ شد.
مادرش بلافاصله متوجه شد.
مادر رُزالین: اوه اوه... رُز قرمز شد!
رُزالین: مامان!
همه زدند زیر خنده.
حتی جونگکوک هم سرش را پایین انداخت تا لبخندش زیادی مشخص نباشد.
پدر رُزالین با خنده گفت:
پدر رُزالین: فکر کنم این ازدواج از همین الان جالب شده.
رُز با اخم ساختگی به جونگکوک نگاه کرد.
رُزالین: همهاش تقصیر شماست.
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
جونگکوک: من که کاری نکردم.
رُزالین: همین که اینقدر جدیای، خودش یه کاریه.
جونگکوک خندید.
جونگکوک: باشه. سعی میکنم کمتر جدی باشم.
رُز لبخند زد.
و آن روز، بدون هیچ جشن بزرگی، بدون حلقهای در دست و حتی بدون اینکه هنوز یکدیگر را بهخوبی بشناسند...
دو خانواده تصمیم گرفتند آیندهی رُزالین و جئون جونگکوک را به هم گره بزنند.
اما هیچکدام نمیدانستند این ازدواج قرار است خیلی زودتر از چیزی که تصور میکردند، از یک توافق خانوادگی...
به یک احساس واقعی تبدیل شود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گیلیلیییییی عروسییی🤣
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مافیای من
پارت ۳ | «باشه... قبول میکنم»
حیاط پشتی در سکوت فرو رفته بود.
رُز روبهروی جونگکوک ایستاده بود و هنوز نمیتوانست باور کند چند دقیقه قبل، خانوادهها برای ازدواج آنها صحبت کردهاند.
دستهایش را روی هم گذاشت و با کمی لجبازی گفت:
رُزالین: خب... اول از همه، چرا من؟
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از او بردارد، جواب داد:
جونگکوک: چون ازت خوشم اومد.
رُز ابرو بالا انداخت.
رُزالین: همین؟
جونگکوک: همین برای شروع کافیه.
رُز با خندهی کوتاهی گفت:
رُزالین: خیلی مطمئنی.
جونگکوک: معمولاً هستم.
رُزالین: و اگه من قبول نکنم؟
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
جونگکوک: احترام میذارم.
رُز کمی متعجب شد.
انتظار داشت مثل یک مرد مافیایی، دستور بدهد یا حداقل سعی کند او را تحت فشار قرار دهد.
اما جونگکوک فقط ایستاده بود و منتظر تصمیم خودش بود.
رُزالین: تو همیشه اینقدر جدیای؟
گوشه لب جونگکوک کمی بالا رفت.
جونگکوک: نه.
رُزالین: پس کی نیستی؟
جونگکوک: وقتی دلیلی برای جدی بودن نداشته باشم.
رُز خندید.
رُزالین: فکر کنم زندگی با تو خیلی سخت باشه.
جونگکوک: ممکنه.
رُزالین: خیلی کم حرف میزنی.
جونگکوک: تو به اندازهی کافی برای هر دومون حرف میزنی.
رُز با دهان باز نگاهش کرد.
رُزالین: هی!
جونگکوک این بار واقعاً خندید.
صدای خندهاش کوتاه بود، اما همان یک لحظه باعث شد چهرهی همیشه سردش کاملاً متفاوت به نظر برسد.
رُز هم خندید.
بعد کمی آرامتر شد.
رُزالین: اگه قبول کنم... قرار نیست فقط چون خانوادههامون تصمیم گرفتن باهام مثل یه آدم غریبه رفتار کنی، درسته؟
جونگکوک جدیتر نگاهش کرد.
جونگکوک: نه.
رُزالین: پس چی؟
جونگکوک: اول باید خودمون همدیگه رو بشناسیم.
رُز چند ثانیه فکر کرد.
بعد آهسته سر تکان داد.
رُزالین: باشه.
جونگکوک منتظر ماند.
رُزالین: قبول میکنم.
این بار برای اولینبار تعجب کوچکی در نگاه جونگکوک دیده شد.
جونگکوک: مطمئنی؟
رُز لبخند شیطنتآمیزی زد.
رُزالین: آره... ولی یه شرط دارم.
جونگکوک: چه شرطی؟
رُزالین: من از آدمای خیلی جدی خوشم نمیاد.
جونگکوک لبخند محوی زد.
جونگکوک: پس باید امیدوار باشم بتونی به من عادت کنی.
رُز خندید.
رُزالین: شاید.
---
وقتی هر دو به سالن برگشتند، تمام نگاهها فوراً سمتشان چرخید.
مادر جونگکوک تقریباً از جا بلند شد.
مادر جونگکوک: خب؟
رُز کنار جونگکوک ایستاد.
چند ثانیه سکوت کرد و بعد لبخند زد.
رُزالین: قبول کردم.
چهرهی مادر جونگکوک فوراً روشن شد.
مادر جونگکوک: واقعاً؟!
مادر رُزالین هم دخترش را در آغوش گرفت.
پدرها با رضایت به هم نگاه کردند.
پدر رُزالین: پس مبارکه.
همه خندیدند.
مادر جونگکوک با ذوق دست رُز را گرفت.
مادر جونگکوک: از همین الان حس میکنم یه دختر دیگه دارم.
رُز خجالتزده خندید.
رُزالین: ممنونم.
پدر جونگکوک رو به پسرش کرد.
پدر جونگکوک: خب پسرم، ظاهراً امشب باید خوششانسیت رو جشن بگیری.
جونگکوک نگاهی به رُز انداخت.
جونگکوک: فکر کنم واقعاً خوششانسم.
رُز با شنیدن حرفش کمی سرخ شد.
مادرش بلافاصله متوجه شد.
مادر رُزالین: اوه اوه... رُز قرمز شد!
رُزالین: مامان!
همه زدند زیر خنده.
حتی جونگکوک هم سرش را پایین انداخت تا لبخندش زیادی مشخص نباشد.
پدر رُزالین با خنده گفت:
پدر رُزالین: فکر کنم این ازدواج از همین الان جالب شده.
رُز با اخم ساختگی به جونگکوک نگاه کرد.
رُزالین: همهاش تقصیر شماست.
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
جونگکوک: من که کاری نکردم.
رُزالین: همین که اینقدر جدیای، خودش یه کاریه.
جونگکوک خندید.
جونگکوک: باشه. سعی میکنم کمتر جدی باشم.
رُز لبخند زد.
و آن روز، بدون هیچ جشن بزرگی، بدون حلقهای در دست و حتی بدون اینکه هنوز یکدیگر را بهخوبی بشناسند...
دو خانواده تصمیم گرفتند آیندهی رُزالین و جئون جونگکوک را به هم گره بزنند.
اما هیچکدام نمیدانستند این ازدواج قرار است خیلی زودتر از چیزی که تصور میکردند، از یک توافق خانوادگی...
به یک احساس واقعی تبدیل شود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گیلیلیییییی عروسییی🤣
- ۱.۵k
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط