🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت
🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت
فصل دوم | پارت ۱۷ | «بابا، فقط یک بار!» 🖤
جونگکوک با نگاهی مشکوک به وسیلهای که جیا در دست داشت نگاه کرد.
— خب... چطوری باید استفادهش کنم؟
جیا با ذوق جلو آمد.
— صبر کن، خودم نشونت میدم!
تهیونگ سریع عقب رفت.
— من هیچ مسئولیتی قبول نمیکنم!
جیا خندید.
— عمو تهیونگ، تو فقط نگاه کن!
جونگکوک آهی کشید.
— جیا، مطمئنی این نقشهات دردسر درست نمیکنه؟
جیا خیلی جدی جواب داد:
— صددرصد!
یونگی زیر لب گفت:
— پس قطعاً دردسره.
جین خندید.
— من فقط میخوام قیافهی جونگکوک رو ببینم.
جیا وسیله را به جونگکوک داد و با دقت توضیح داد:
— اینجا رو بگیر... بعد این قسمت رو تنظیم کن...
جونگکوک همانطور که به حرفهایش گوش میداد، گفت:
— خیلی خب.
چند لحظه بعد، جیا با هیجان دست زد.
— تموم شد!
همه به جونگکوک نگاه کردند.
تهیونگ چند ثانیه ساکت ماند.
بعد لبخندش را پنهان کرد.
— جونگکوک...
جونگکوک با شک پرسید:
— چی؟
تهیونگ خندید.
— خیلی... متفاوت شدی.
جیمین دیگر نتوانست خودش را نگه دارد و زد زیر خنده.
جیا از خوشحالی تقریباً بالا و پایین میپرید.
— دیدی گفتم بهت میاد؟!
جونگکوک خودش را در آینهی نزدیک نگاه کرد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد به جیا نگاه کرد.
— تو...
جیا سریع پشت تهیونگ رفت.
— من چی؟
جونگکوک با لبخند گفت:
— خیلی شیطونی.
جیا از پشت تهیونگ سرش را بیرون آورد.
— ولی ناراحت نیستی!
جونگکوک لبخند زد.
— نه.
جیا با ذوق گفت:
— پس نقشه موفق شد!
هوسوک خندید.
— رسماً اعلام شد!
یونگی گفت:
— حالا فقط امیدوارم نقشهی بعدی نداشته باشه.
جیا چند لحظه فکر کرد.
بعد آرام گفت:
— راستش...
همه یکدفعه به او نگاه کردند.
جیا لبخند زد.
— یه نقشهی کوچیک دیگه هم دارم.
جونگکوک فوراً گفت:
— نه!
همه زدند زیر خنده. 😂🖤
اما جیا فقط لبخند زد؛ چون میدانست این گردش هنوز تمام نشده بود...
فصل دوم | پارت ۱۷ | «بابا، فقط یک بار!» 🖤
جونگکوک با نگاهی مشکوک به وسیلهای که جیا در دست داشت نگاه کرد.
— خب... چطوری باید استفادهش کنم؟
جیا با ذوق جلو آمد.
— صبر کن، خودم نشونت میدم!
تهیونگ سریع عقب رفت.
— من هیچ مسئولیتی قبول نمیکنم!
جیا خندید.
— عمو تهیونگ، تو فقط نگاه کن!
جونگکوک آهی کشید.
— جیا، مطمئنی این نقشهات دردسر درست نمیکنه؟
جیا خیلی جدی جواب داد:
— صددرصد!
یونگی زیر لب گفت:
— پس قطعاً دردسره.
جین خندید.
— من فقط میخوام قیافهی جونگکوک رو ببینم.
جیا وسیله را به جونگکوک داد و با دقت توضیح داد:
— اینجا رو بگیر... بعد این قسمت رو تنظیم کن...
جونگکوک همانطور که به حرفهایش گوش میداد، گفت:
— خیلی خب.
چند لحظه بعد، جیا با هیجان دست زد.
— تموم شد!
همه به جونگکوک نگاه کردند.
تهیونگ چند ثانیه ساکت ماند.
بعد لبخندش را پنهان کرد.
— جونگکوک...
جونگکوک با شک پرسید:
— چی؟
تهیونگ خندید.
— خیلی... متفاوت شدی.
جیمین دیگر نتوانست خودش را نگه دارد و زد زیر خنده.
جیا از خوشحالی تقریباً بالا و پایین میپرید.
— دیدی گفتم بهت میاد؟!
جونگکوک خودش را در آینهی نزدیک نگاه کرد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد به جیا نگاه کرد.
— تو...
جیا سریع پشت تهیونگ رفت.
— من چی؟
جونگکوک با لبخند گفت:
— خیلی شیطونی.
جیا از پشت تهیونگ سرش را بیرون آورد.
— ولی ناراحت نیستی!
جونگکوک لبخند زد.
— نه.
جیا با ذوق گفت:
— پس نقشه موفق شد!
هوسوک خندید.
— رسماً اعلام شد!
یونگی گفت:
— حالا فقط امیدوارم نقشهی بعدی نداشته باشه.
جیا چند لحظه فکر کرد.
بعد آرام گفت:
— راستش...
همه یکدفعه به او نگاه کردند.
جیا لبخند زد.
— یه نقشهی کوچیک دیگه هم دارم.
جونگکوک فوراً گفت:
— نه!
همه زدند زیر خنده. 😂🖤
اما جیا فقط لبخند زد؛ چون میدانست این گردش هنوز تمام نشده بود...
- ۵۸۶
- ۰۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط