**پارت ۱۹**
**پارت ۱۹**
جونگکوک تو رو به اتاقِ بزرگ و باشکوهِ خودش برد؛ اتاقی که بیشتر از هر چیزی، بویِ قدرت، چرم و تنهایی میداد. اون تو رو روی تختِ بزرگ و مخملینش رها کرد. تو سعی کردی بلند بشی، اما بدنت از شدتِ فشارِ روانی و جسمی، دیگه یاری نمیکرد.
جونگکوک با خونسردیِ وحشتناکی، پیراهنِ خود رو از تن درآورد و کتش رو روی صندلی پرت کرد. اون با هر قدمی که به سمتت برمیداشت، انگار که داشت قلمرویِ شکارش رو گسترش میداد. وقتی رسید به کنارت، روی تخت نشست و سایهیِ عضلانی و سنگینش رو روی تنِ تو انداخت.
- «فکر کردی چون اون جاسوس رو گزارش ندادی، من ازت خوشم میاد؟» اون با صدایی که مثلِ برخوردِ دو قطعهیِ فولاد بود، پرسید. «النا، تو هنوز نفهمیدی... من از لجبازیِ تو خوشم نمیاد، من از *شکست خوردنِ* لجبازیت لذت میبرم.»
اون دستش رو جلو آورد و با نوکِ انگشتهاش، خطِ فکِ لرزونت رو دنبال کرد. تو سعی کردی نگاهت رو بدزدی، اما اون با قدرتِ دستش، صورتت رو روبروش نگه داشت.
- «امشب... هیچ راهی برای فرار نیست. نه با اون دستبند، نه با اون آدمهایِ مرموز، و نه حتی با گریه کردن.»
اون با یه حرکتِ سریع، مچِ دستهای تو رو بالای سرت با یه بندِ ابریشمیِ ضخیم به ستونِ تخت بست. این بار دیگه دردِ فلز نبود، اما حسِ بیدفاع بودن، بیشتر از همیشه داشت از درون تو رو میخورد. تو شروع کردی به لرزیدن و اشک توی چشمات حلقه زد.
- «لطفاً... جونگکوک، بس کن...» صدات از شدتِ بغض، خشدار شده بود.
جونگکوک مکث کرد. اون نگاهِ مستأصل و اشکآلودِ تو رو تماشا کرد. اما به جای اینکه نرم بشه، لبخندِ کج و مغرورانهای زد. اون از دیدنِ این ضعفِ تو، یه جورِ بیمارگونه، لذت میبرد.
- «لطف؟ تو از من میخوای که رحم کنم؟ وقتی که خودت با لجبازیهات، مرزهایِ من رو رد کردی؟»
اون آروم خم شد و لبهاش رو نزدیکِ گوشت برد، در حالی که دستِ دیگهاش رو روی کمرت فشار میداد تا لرزشِ بدنت رو حس کنه.
- «از این به بعد، هر بار که بخوای از من مخالفت کنی، باید بهایِ سنگینی براش بدی. و امشب... اولین درسِ تسلیم شدنِ توئه.»
اون با بیرحمیِ تمام، شروع کرد به از بین بردنِ تمامِ دیوارههایِ دفاعیِ تو. اون نه فقط با جسمت، بلکه با تمامِ قدرتِ کلام و نگاهش، داشت روحِ لجبازت رو خرد میکرد. هر بار که سعی میکردی از او مقاومت کنی یا نگاهش رو به چالش بکشی، اون با یه روشِ جدید و خشنتر، تو رو به هم میریخت. تو بینِ لذتِ ممنوعه و دردِ روانیِ از دست دادنِ خودت، گیر کرده بودی.
اون جوری تو رو "تنبیه" میکرد که انگار داره یه اثرِ هنری رو از نو میسازه؛ یه اثر که فقط و فقط متعلق به اون باشه. تو با هر نفس، حس میکردی داری ذرهذره از اون دخترِ شجاع و لجبازِ سابق، فاصله میگیری و تبدیل به چیزی میشی که فقط برایِ نگاه کردن و اطاعت از اون جونگکوک ساخته شده.
ساعتها گذشت و تو، در حالی که از شدتِ خستگی و فشار، دیگه توانِ حتی یه اعتراضِ ساده رو نداشتی، فقط میتونستی به چشمهایِ سیاه و تاریکِ اون خیره بشی که انگار میخواست تمامِ وجودت رو در خودش ببلعه.
---
**
جونگکوک تو رو به اتاقِ بزرگ و باشکوهِ خودش برد؛ اتاقی که بیشتر از هر چیزی، بویِ قدرت، چرم و تنهایی میداد. اون تو رو روی تختِ بزرگ و مخملینش رها کرد. تو سعی کردی بلند بشی، اما بدنت از شدتِ فشارِ روانی و جسمی، دیگه یاری نمیکرد.
جونگکوک با خونسردیِ وحشتناکی، پیراهنِ خود رو از تن درآورد و کتش رو روی صندلی پرت کرد. اون با هر قدمی که به سمتت برمیداشت، انگار که داشت قلمرویِ شکارش رو گسترش میداد. وقتی رسید به کنارت، روی تخت نشست و سایهیِ عضلانی و سنگینش رو روی تنِ تو انداخت.
- «فکر کردی چون اون جاسوس رو گزارش ندادی، من ازت خوشم میاد؟» اون با صدایی که مثلِ برخوردِ دو قطعهیِ فولاد بود، پرسید. «النا، تو هنوز نفهمیدی... من از لجبازیِ تو خوشم نمیاد، من از *شکست خوردنِ* لجبازیت لذت میبرم.»
اون دستش رو جلو آورد و با نوکِ انگشتهاش، خطِ فکِ لرزونت رو دنبال کرد. تو سعی کردی نگاهت رو بدزدی، اما اون با قدرتِ دستش، صورتت رو روبروش نگه داشت.
- «امشب... هیچ راهی برای فرار نیست. نه با اون دستبند، نه با اون آدمهایِ مرموز، و نه حتی با گریه کردن.»
اون با یه حرکتِ سریع، مچِ دستهای تو رو بالای سرت با یه بندِ ابریشمیِ ضخیم به ستونِ تخت بست. این بار دیگه دردِ فلز نبود، اما حسِ بیدفاع بودن، بیشتر از همیشه داشت از درون تو رو میخورد. تو شروع کردی به لرزیدن و اشک توی چشمات حلقه زد.
- «لطفاً... جونگکوک، بس کن...» صدات از شدتِ بغض، خشدار شده بود.
جونگکوک مکث کرد. اون نگاهِ مستأصل و اشکآلودِ تو رو تماشا کرد. اما به جای اینکه نرم بشه، لبخندِ کج و مغرورانهای زد. اون از دیدنِ این ضعفِ تو، یه جورِ بیمارگونه، لذت میبرد.
- «لطف؟ تو از من میخوای که رحم کنم؟ وقتی که خودت با لجبازیهات، مرزهایِ من رو رد کردی؟»
اون آروم خم شد و لبهاش رو نزدیکِ گوشت برد، در حالی که دستِ دیگهاش رو روی کمرت فشار میداد تا لرزشِ بدنت رو حس کنه.
- «از این به بعد، هر بار که بخوای از من مخالفت کنی، باید بهایِ سنگینی براش بدی. و امشب... اولین درسِ تسلیم شدنِ توئه.»
اون با بیرحمیِ تمام، شروع کرد به از بین بردنِ تمامِ دیوارههایِ دفاعیِ تو. اون نه فقط با جسمت، بلکه با تمامِ قدرتِ کلام و نگاهش، داشت روحِ لجبازت رو خرد میکرد. هر بار که سعی میکردی از او مقاومت کنی یا نگاهش رو به چالش بکشی، اون با یه روشِ جدید و خشنتر، تو رو به هم میریخت. تو بینِ لذتِ ممنوعه و دردِ روانیِ از دست دادنِ خودت، گیر کرده بودی.
اون جوری تو رو "تنبیه" میکرد که انگار داره یه اثرِ هنری رو از نو میسازه؛ یه اثر که فقط و فقط متعلق به اون باشه. تو با هر نفس، حس میکردی داری ذرهذره از اون دخترِ شجاع و لجبازِ سابق، فاصله میگیری و تبدیل به چیزی میشی که فقط برایِ نگاه کردن و اطاعت از اون جونگکوک ساخته شده.
ساعتها گذشت و تو، در حالی که از شدتِ خستگی و فشار، دیگه توانِ حتی یه اعتراضِ ساده رو نداشتی، فقط میتونستی به چشمهایِ سیاه و تاریکِ اون خیره بشی که انگار میخواست تمامِ وجودت رو در خودش ببلعه.
---
**
- ۶۹۰
- ۰۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط