کرو لال بود ...(حتما بخون....)
کرو لال بود ...(حتما بخون....)
تو وصیت نامه اش اینجوری نوشت:
بسم الله الرحمن الرحیم
یک عمر هرچی گفتم به من خندیدند....
یک عمر هرچی میخواستم به مردم محبت کنم ، فکر
کردند من آدم نیستم.....
مسخره ام کردند.....
یک عمر هرچی جدی گفتم ، شوخی گرفتند.....
یک عمر کسی رو نداشتم باهاش حرف بزنم ...
خیلی تنها بودم.
اما مردم ! حالا که رفتیم بدونید ، هر روز با آقام حرف
می زدم ......
آقا بهم گفت : تو شهید می شی .
جای قبرم رو هم بهم نشون داد......
این رو هم گفتم اما باورنکردید...!
شهید عبدالمطلب اکبری
.
زمان جنگ کارش مکانیکی بود....
درضمن ناشنوا هم بود.
پسرعموش غلامرضا که شهید شد....
عبدالمطلب سر قبرش نشست، بعد با زبون کرو لالی خودش ، با ما حرف میزد....
ما هم می گفتیم : چی می گی بابا..؟؟!!
محلش نذاشتیم ، هرچی سرو صدا کرد هیچ کس محلش نذاشت.....
دید ما نمی فهمیم ، بغل قبر شهید با انگشت ، یه دونه قبر کشید ....
روش نوشت :
شهید عبدالمطلب اکبری ، بعد به ما نگاه کرد.....
خندید ، ما هم خندیدیم
گفتیم شوخیش گرفته ، دید همه ما داریم می خندیم ...
طفلک هیچ نگفت .....
یه نگاهی به سنگ قبر کرد ، سرش ر. پائین انداخت و
آروم رفت...
فرداش هم رفت جبهه ، 10 روز بعد جنازه اش رو آوردند ...
دقیقا توی همون جایی که با انگشت کشیده بود ...
خاکش کردند......
راوی : حجت السلام انجوی نزاد
تو وصیت نامه اش اینجوری نوشت:
بسم الله الرحمن الرحیم
یک عمر هرچی گفتم به من خندیدند....
یک عمر هرچی میخواستم به مردم محبت کنم ، فکر
کردند من آدم نیستم.....
مسخره ام کردند.....
یک عمر هرچی جدی گفتم ، شوخی گرفتند.....
یک عمر کسی رو نداشتم باهاش حرف بزنم ...
خیلی تنها بودم.
اما مردم ! حالا که رفتیم بدونید ، هر روز با آقام حرف
می زدم ......
آقا بهم گفت : تو شهید می شی .
جای قبرم رو هم بهم نشون داد......
این رو هم گفتم اما باورنکردید...!
شهید عبدالمطلب اکبری
.
زمان جنگ کارش مکانیکی بود....
درضمن ناشنوا هم بود.
پسرعموش غلامرضا که شهید شد....
عبدالمطلب سر قبرش نشست، بعد با زبون کرو لالی خودش ، با ما حرف میزد....
ما هم می گفتیم : چی می گی بابا..؟؟!!
محلش نذاشتیم ، هرچی سرو صدا کرد هیچ کس محلش نذاشت.....
دید ما نمی فهمیم ، بغل قبر شهید با انگشت ، یه دونه قبر کشید ....
روش نوشت :
شهید عبدالمطلب اکبری ، بعد به ما نگاه کرد.....
خندید ، ما هم خندیدیم
گفتیم شوخیش گرفته ، دید همه ما داریم می خندیم ...
طفلک هیچ نگفت .....
یه نگاهی به سنگ قبر کرد ، سرش ر. پائین انداخت و
آروم رفت...
فرداش هم رفت جبهه ، 10 روز بعد جنازه اش رو آوردند ...
دقیقا توی همون جایی که با انگشت کشیده بود ...
خاکش کردند......
راوی : حجت السلام انجوی نزاد
- ۴.۸k
- ۲۵ آبان ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط