آخرین زمزمه ی سایه ها پارت۲۳
.
.
.
شینوبو خطاب به میناتو گفت: چرا باهاش قهری؟ یه ماشین بوده دیکه این حرفا رو نداره_
میناتو سرش رو پایین انداخت و با انگشتاش پیشونیش رو مالید.
گیو لپ میناتو رو کشید و گفت: قهر برای بچه هاست میناتو ، میخوای بگی از خواهر زاده ات هم بچه تری؟
میناتو باز هم چیزی نگفت ، به جلو خیره شد با خودش فکر کرد که چقدرررر بدبخته که بین این دو تا نشسته.
سانمی سرعت رو زیاد کرد و بعد از کمی ناز کشیدن ماشین یهو زد رو ترمز.
شینوبو و میناتو ثابت بودن اما ماکومو پرت شد و سر گیو به صندلی جلویی خورد.
گیو: هوی! کی بهت گواهینامه داده؟
سانمی بدون اهمیت گفت: رسیدیم.
شینوبو اولین نفری بود که از ماشین پیاده شد و پشت سرش بقیه در اومدن.
با سرعت رفت داخل و پشت پیش خوان منتظر موند. وقتی که کارمند رسید شینوبو داد زد: چرا سر پستت نیستی هارو؟!؟!؟؟!
هارو انگشت کوچه اش رو با بیخیالی توی گوشش کرد و گفت: سنپای انقدر سخت نگیر....در ضمن(انگشتش رو در آورد و با تعجب به شینوبو خیره شد) چرا سر و وضعت اینجوریه؟
شینوبو آهی کشید و خیلی جدی گفت: مطمئنی توی این آزمایشگاهی؟
گیو ، ماکومو ، سانمی و میناتو میتوانستند حرفش را تکذيب کنند زیرا طبقه ی سوم نزدیک ۳ روز بسته بود.
هارو گفت: کاری داشتی سنپای؟
شینوبو گفت: آره ، بگو یوری بیاد کمکم و در ضمن به رئیس بگو میخوای استعفا بدی قبل از اینکه به گوشش برسه.
هارو گفت: چی؟
شینوبو گفت: دوباره تکرار نمیکنم برو به یوری بگو بیاد.
هارو گفت: یوری اینجا نیست.
رگ اعصاب شینوبو بیرون زده بود ، نمیتونست دیگه تحملش کنه. برگه هایی که روی پیشخوان بود و برداشت و به طرفش پرت کرد و داد زد: لعنتی! با خودت چی فکر میکنی؟!؟!
میناتو و ماکومو خشک شده بودند. نمیتونستن باور کنن اون آدم شوخ طبع و بیخیالی که دو دیقه پیش دیده بودند الان در خال دعوا با یکی از کارمنداش باشه.
شینوبو بدون توجه به بقیه رفت سمت آسانسور.
هارو بلند شد. از اینکه غرورش خدشه دار شده بود مث صگ عصبانی بود و میخواست انتقام بگیره.
میناتو دستش رو گرفت گفت: فعلا اینجا میمونی.
بعد با سر به گیو و سانمی اشاره کرد که برید. ماکومو همونجا موند و گفت: ترجیح میدم فعلا باهاش رو به رو نشم.
سانمی دوید و قبل از اینکه در آسانسور بسته شه باز نگاش داشت ، گیو هم پشت سرش رفت داخل. شینوبو دست به سینه ایستاده بود و خیلی خشک گفت: طبقه ی دوم.
سانمی دکمه رو زد و گفت: کانائه هیچ وقت نگفته بود با مادر فولاد زره زندگی میکنه.
ادامه دارد...
امیدوارم داستانو بادم نرفته باشه🗿🎀
اگه جایی سوتی دادم بگید.
.
.
شینوبو خطاب به میناتو گفت: چرا باهاش قهری؟ یه ماشین بوده دیکه این حرفا رو نداره_
میناتو سرش رو پایین انداخت و با انگشتاش پیشونیش رو مالید.
گیو لپ میناتو رو کشید و گفت: قهر برای بچه هاست میناتو ، میخوای بگی از خواهر زاده ات هم بچه تری؟
میناتو باز هم چیزی نگفت ، به جلو خیره شد با خودش فکر کرد که چقدرررر بدبخته که بین این دو تا نشسته.
سانمی سرعت رو زیاد کرد و بعد از کمی ناز کشیدن ماشین یهو زد رو ترمز.
شینوبو و میناتو ثابت بودن اما ماکومو پرت شد و سر گیو به صندلی جلویی خورد.
گیو: هوی! کی بهت گواهینامه داده؟
سانمی بدون اهمیت گفت: رسیدیم.
شینوبو اولین نفری بود که از ماشین پیاده شد و پشت سرش بقیه در اومدن.
با سرعت رفت داخل و پشت پیش خوان منتظر موند. وقتی که کارمند رسید شینوبو داد زد: چرا سر پستت نیستی هارو؟!؟!؟؟!
هارو انگشت کوچه اش رو با بیخیالی توی گوشش کرد و گفت: سنپای انقدر سخت نگیر....در ضمن(انگشتش رو در آورد و با تعجب به شینوبو خیره شد) چرا سر و وضعت اینجوریه؟
شینوبو آهی کشید و خیلی جدی گفت: مطمئنی توی این آزمایشگاهی؟
گیو ، ماکومو ، سانمی و میناتو میتوانستند حرفش را تکذيب کنند زیرا طبقه ی سوم نزدیک ۳ روز بسته بود.
هارو گفت: کاری داشتی سنپای؟
شینوبو گفت: آره ، بگو یوری بیاد کمکم و در ضمن به رئیس بگو میخوای استعفا بدی قبل از اینکه به گوشش برسه.
هارو گفت: چی؟
شینوبو گفت: دوباره تکرار نمیکنم برو به یوری بگو بیاد.
هارو گفت: یوری اینجا نیست.
رگ اعصاب شینوبو بیرون زده بود ، نمیتونست دیگه تحملش کنه. برگه هایی که روی پیشخوان بود و برداشت و به طرفش پرت کرد و داد زد: لعنتی! با خودت چی فکر میکنی؟!؟!
میناتو و ماکومو خشک شده بودند. نمیتونستن باور کنن اون آدم شوخ طبع و بیخیالی که دو دیقه پیش دیده بودند الان در خال دعوا با یکی از کارمنداش باشه.
شینوبو بدون توجه به بقیه رفت سمت آسانسور.
هارو بلند شد. از اینکه غرورش خدشه دار شده بود مث صگ عصبانی بود و میخواست انتقام بگیره.
میناتو دستش رو گرفت گفت: فعلا اینجا میمونی.
بعد با سر به گیو و سانمی اشاره کرد که برید. ماکومو همونجا موند و گفت: ترجیح میدم فعلا باهاش رو به رو نشم.
سانمی دوید و قبل از اینکه در آسانسور بسته شه باز نگاش داشت ، گیو هم پشت سرش رفت داخل. شینوبو دست به سینه ایستاده بود و خیلی خشک گفت: طبقه ی دوم.
سانمی دکمه رو زد و گفت: کانائه هیچ وقت نگفته بود با مادر فولاد زره زندگی میکنه.
ادامه دارد...
امیدوارم داستانو بادم نرفته باشه🗿🎀
اگه جایی سوتی دادم بگید.
- ۵۸۸
- ۱۰ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط