ادامه پارت ۷۵
ادامه پارت ۷۵
اعضا رسیدن دم خونه و بدو بدو رفتن سمت در و رمز رو زدن و خودشون رو رسوندن تو.
داخل مامان و باباشون نشسته بودن و داشتن حرف میزدن، که یهو صدای قدم های بلند و عصبی هفت نفر خونه رو لرزوند با ترس بلند شدن و وقتی نگاه کردن دیدم اعضا با صورتای که قرمز شده و دستای مشت اومدن به سمتشون.
≈ شما اینجا چیکار میکنید؟
جونگکوک« آلینا کو؟»
£ به شما هیچ ربطی نداره اگن اومدین آلینا رو ببرین کور خوندین
جیهوپ شروع کرد به بلند بلند صدا کردن آلینا.
جیهوپ« آلینا،آلینا کجایی داداشی؟»
تهیونگ« کجاست آلینا؟»
≈از خونه ی من گمشید بیرون
پدرشون میخواست بندازه اعضا رو بیرون که جونگکوک جلوشو گرفت و تهیونگ هم مامانشون رو گرفت و جین و یونگی هم موندن پیش اون دو نفر
یونگی« شما برین دنبال آلینا ما اینجا هستیم.»
اعضا یکی یکی شروع کردن همه جای خونه رو گشتن. بعد چند مین بهم رسیدن
جیمین« وایی هیچ جا نیست دیگه کجا موند آخه؟»
جیهوپ« انباری؟»
نامجون« وای نه حتی نمیتونم فکرشو بکنم»
پسرا دویدن به سمت زیر زمین و وقتی به انباری رسیدن دیدن در قفله، از اونجا فهمیدن که آلینا اون توعه. یکم که بیشتر دقت کردن دیدن که صدای گریه ضعیفی از پشت در میاد. نامجون دیگه طاقت نیاورد و شروع کرد یکی یکی قفل های در رو باز کرد وقتی به آخریش رسید محکم درو باز کرد.
آلینا که نشسته بود یه گوشه و زانوهاشو بغل کرده بود و گریه میکرد وقتی بعد از باز شدن در یه هاله ی نور افتاد روی زمین سرشو آورد بالا و زل زد به در، وقتی نامجون رو دید دیگه هیچی نگفت فقط بلند شد و دوید به سمت بیرون!
نامجون زانو زد و دستاشو باز کرد،آلینا پرید بغلش و دستاشو محکم حلقه کرد دور گردنش و دوباره انگار که نمک رو زخمش ریخته باشن شروع کرد بلند بلند گریه کردن.
نامجون« هیش،کوچولو تموم شد»
جیمین« آخ الهی بمیرم خدا میدونه چقدر این تو بودی»
جیهوپ نشست و دستشو گذاشت رو شونش.
جیهوپ« هی،کوچولو چیزی نیست تموم شد اومدیم از اینجا ببریمت»
آلینا بالاخره شروع کرد به حرف زدن و از توی بغل نامجون گفت:
&نه اونا نمیزارن شما منو ببرین.
جیمین« تو دیگه نگران اونش نباش ما اونو حل میکنیم»
نامجون یکم نوازشش کرد تا از هق هق بیفته و بعدش رو به جیهوپ و جیمین کرد.
نامجون« شما برین تو ماشین با آلینا من یکم کار دارم بعدش با اعضا میایم.»
& نه داداش تروخدا بیاین از اینجا بریم من میترسم.
آلینا دوباره گریش گرفت، نامجون اشکاشو پاک کرد.
جیهوپ« قشنگ من، میریم نگران نباش فقط الان تو با داداش جیهوپ و جیمین میری من و بقیه یکم بعد میایم نترس جیمین و جیهوپ نمیزارن اونا کارب باهات داشته باشن، باشه؟»
& باشه فقط زود بیاین
نامجون« باشه عزیزم، جیمین بیا اینجا»
جیمین نشست پیش نامجون و آلینا رو از بغلش گرفت و بلندش کرد و محکم چسبوندش به خودش و با جیهوپ راه افتادن به سمت در مخفی که ته زیر زمین بود و از اونجا از خونه در اومدن تا کسی نبینه.
نامجون رفت توی انباری که بوی زخم آهن زنگ زده و هوا گرفته خورد تو صورتش، چون خیلی تاریک بود نمیتونست چیزی ببینه پس چراغی که بالای چارچوب در بود رو زد، چراغ اینقدر بلند بود که آلینا دستش نرسه؛ با چیزی که دید خون تو رگاش یخ زد.
ادامه دارد...
اعضا رسیدن دم خونه و بدو بدو رفتن سمت در و رمز رو زدن و خودشون رو رسوندن تو.
داخل مامان و باباشون نشسته بودن و داشتن حرف میزدن، که یهو صدای قدم های بلند و عصبی هفت نفر خونه رو لرزوند با ترس بلند شدن و وقتی نگاه کردن دیدم اعضا با صورتای که قرمز شده و دستای مشت اومدن به سمتشون.
≈ شما اینجا چیکار میکنید؟
جونگکوک« آلینا کو؟»
£ به شما هیچ ربطی نداره اگن اومدین آلینا رو ببرین کور خوندین
جیهوپ شروع کرد به بلند بلند صدا کردن آلینا.
جیهوپ« آلینا،آلینا کجایی داداشی؟»
تهیونگ« کجاست آلینا؟»
≈از خونه ی من گمشید بیرون
پدرشون میخواست بندازه اعضا رو بیرون که جونگکوک جلوشو گرفت و تهیونگ هم مامانشون رو گرفت و جین و یونگی هم موندن پیش اون دو نفر
یونگی« شما برین دنبال آلینا ما اینجا هستیم.»
اعضا یکی یکی شروع کردن همه جای خونه رو گشتن. بعد چند مین بهم رسیدن
جیمین« وایی هیچ جا نیست دیگه کجا موند آخه؟»
جیهوپ« انباری؟»
نامجون« وای نه حتی نمیتونم فکرشو بکنم»
پسرا دویدن به سمت زیر زمین و وقتی به انباری رسیدن دیدن در قفله، از اونجا فهمیدن که آلینا اون توعه. یکم که بیشتر دقت کردن دیدن که صدای گریه ضعیفی از پشت در میاد. نامجون دیگه طاقت نیاورد و شروع کرد یکی یکی قفل های در رو باز کرد وقتی به آخریش رسید محکم درو باز کرد.
آلینا که نشسته بود یه گوشه و زانوهاشو بغل کرده بود و گریه میکرد وقتی بعد از باز شدن در یه هاله ی نور افتاد روی زمین سرشو آورد بالا و زل زد به در، وقتی نامجون رو دید دیگه هیچی نگفت فقط بلند شد و دوید به سمت بیرون!
نامجون زانو زد و دستاشو باز کرد،آلینا پرید بغلش و دستاشو محکم حلقه کرد دور گردنش و دوباره انگار که نمک رو زخمش ریخته باشن شروع کرد بلند بلند گریه کردن.
نامجون« هیش،کوچولو تموم شد»
جیمین« آخ الهی بمیرم خدا میدونه چقدر این تو بودی»
جیهوپ نشست و دستشو گذاشت رو شونش.
جیهوپ« هی،کوچولو چیزی نیست تموم شد اومدیم از اینجا ببریمت»
آلینا بالاخره شروع کرد به حرف زدن و از توی بغل نامجون گفت:
&نه اونا نمیزارن شما منو ببرین.
جیمین« تو دیگه نگران اونش نباش ما اونو حل میکنیم»
نامجون یکم نوازشش کرد تا از هق هق بیفته و بعدش رو به جیهوپ و جیمین کرد.
نامجون« شما برین تو ماشین با آلینا من یکم کار دارم بعدش با اعضا میایم.»
& نه داداش تروخدا بیاین از اینجا بریم من میترسم.
آلینا دوباره گریش گرفت، نامجون اشکاشو پاک کرد.
جیهوپ« قشنگ من، میریم نگران نباش فقط الان تو با داداش جیهوپ و جیمین میری من و بقیه یکم بعد میایم نترس جیمین و جیهوپ نمیزارن اونا کارب باهات داشته باشن، باشه؟»
& باشه فقط زود بیاین
نامجون« باشه عزیزم، جیمین بیا اینجا»
جیمین نشست پیش نامجون و آلینا رو از بغلش گرفت و بلندش کرد و محکم چسبوندش به خودش و با جیهوپ راه افتادن به سمت در مخفی که ته زیر زمین بود و از اونجا از خونه در اومدن تا کسی نبینه.
نامجون رفت توی انباری که بوی زخم آهن زنگ زده و هوا گرفته خورد تو صورتش، چون خیلی تاریک بود نمیتونست چیزی ببینه پس چراغی که بالای چارچوب در بود رو زد، چراغ اینقدر بلند بود که آلینا دستش نرسه؛ با چیزی که دید خون تو رگاش یخ زد.
ادامه دارد...
- ۲.۸k
- ۱۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط