Enemys Embrsce [ part ۳۶ ]
قبلا بهت گفتم که لازم نیست بهم اعتماد کنی.
اما الان.. بهم اعتماد کن و استراحت کن.
و از اتاق خارج شد.
چند دقیقه به جملش فکر کردم.
"اعتماد"
یه حس خیلی پیچید که داشتنش نسبت به یه فرد خیلی سخته.. مخصوصا اگه اون فرد رو زیاد نشناسی.
هنوز به خاطر ضربه ای که به سرم وارد شده بود، سرم درد میکرد.
برای همین پلکام رو روی هم گذاشتم و دیگه متوجه نشدم کی خوابم برد..
-----
با صدای در از خواب بلند شدم. دیگه سرم به اون شدت سنگین نبود.
یه خانم جوان که با توجه به لباساش خدمتکار بود وارد اتاق شد.
خدمتکار: خانم! ارباب گفتن اگه حالتون بهتره برای صرف نهار بیاین به سالن غذا خوری.
+ باشه. ممنون.
آروم از جام پاشدم و دنبال خدمتکار رفتم.
توی راه ، به فضای عمارت خیره شده بودم.
عمارت خیلی بزرگتر از چیزی بود که انتظار داشتم.
دیوار های سفید و بلند داشت و سرامیکش سنگ مرمر بود.
همچی ساده و شیک بود.
از پله ها پایین اومدیم و جلوی یکی از در های وایسادیم.
بادیگاردی که جلوی در ایستاده بود ، در رو برام باز کرد.
یک میز بزرگ توی سالن غذا خوری بود و روش نهارِ مفصلی چیده شده بود.
لیام سر میز نشسته بود و مشغول خوردن ناهارش بود.
نگاهی کوتاه بهم انداخت.
- بیا بشین.
به سمت میز رفتم و صندلی کنارش رو عقب کشیدم و نشستم.
بلافاصله گفتم:
+ از اون مردی که گرفتین بازجویی کردی؟
- ناهارت رو بخور.
فقط شاکی نگاش کردم. چرا همیشه از جواب دادن طفره میره؟
اصلا چرا درخواست همکاری داد وقتی همه چی رو خودش میخواد جلو ببره؟
صدای لیام باعث شد به خودم بیام.
- میدونم جذابم اما لازم نیست انقدر بهم زل بزنی.
نیشخندی زدم.
+ جذاب؟! خیلی اعتماد به نفس داری.
صدای خنده کوتاه چندتا از خدمتکار ها و بادیگار ها که گوشه سالن وایساده بودن به گوش رسید.
لیام نگاهش رو بینشون چرخوند و همین باعث شد همشون ساکت شن.
معلوم نیست باهاشون چیکار کرده که بنده خداها انقدر ازش میترسن.
دیگه حرفی نزدیم و نهار خوردیم.
وقتی تموم شد. رو به لیام کردم.
+ حالا که نهار تموم شد. از اون مرده بازجویی کردی؟
- اره.
+ خب؟ چی گفت؟
- گفت اون نفر دیگه که فرار کرد بهش پول داد تا باهاش تو دزدیدنت همکاری کنه.
نه میدونه اون فرد کی بود ، نه اسمش چی بود.
+ دزدیدن ؟ یعنی نمیخواستن منو بکشن؟
- نه.
+ اون آدم برای فرناندو کار میکرده؟
- مشخص نیست ولی اینجور که معلومه؛ نه!
- فعلا میخوام مرد رو ولش کنم و بگم زیرنظرش بگیرن تا اگه اون آدم دوباره اومد سراغش گیرش بندازیم.
سرمو آروم تکون دادم.
بعد از جامون بلند بلند شدیم و تا پایین پله ها باهم رفتیم.
توی راه ذهنم پیش اون مرد بود. یعنی کی بهش دستور داده منو بدزده؟
لیام قبل اینکه پمسیرشو به سمت دفترش عوض کنه رو به من کرد.
- اگه چیزی نیاز داشتی به خدمتکارها بگو.
خودم هم تو دفترکارمم.
+ باشه، ممنون.
بعد برگشتم اتاق.
زمان خیلی زود گذشت و شب شد.
انقدر تو گوشیم چرخیدم خسته شدم..
حوصلم خیلی سر رفته بود.
ذهنم با اتفاقات اخیر پر شده بود از سوال. سوالایی که با فکر کردن بهشون سرم درد میگرفت.
دنبال راهی بودم تا حواسمو پرت کنم اما نمیشد.
که صدای در بلند شد ...
اما الان.. بهم اعتماد کن و استراحت کن.
و از اتاق خارج شد.
چند دقیقه به جملش فکر کردم.
"اعتماد"
یه حس خیلی پیچید که داشتنش نسبت به یه فرد خیلی سخته.. مخصوصا اگه اون فرد رو زیاد نشناسی.
هنوز به خاطر ضربه ای که به سرم وارد شده بود، سرم درد میکرد.
برای همین پلکام رو روی هم گذاشتم و دیگه متوجه نشدم کی خوابم برد..
-----
با صدای در از خواب بلند شدم. دیگه سرم به اون شدت سنگین نبود.
یه خانم جوان که با توجه به لباساش خدمتکار بود وارد اتاق شد.
خدمتکار: خانم! ارباب گفتن اگه حالتون بهتره برای صرف نهار بیاین به سالن غذا خوری.
+ باشه. ممنون.
آروم از جام پاشدم و دنبال خدمتکار رفتم.
توی راه ، به فضای عمارت خیره شده بودم.
عمارت خیلی بزرگتر از چیزی بود که انتظار داشتم.
دیوار های سفید و بلند داشت و سرامیکش سنگ مرمر بود.
همچی ساده و شیک بود.
از پله ها پایین اومدیم و جلوی یکی از در های وایسادیم.
بادیگاردی که جلوی در ایستاده بود ، در رو برام باز کرد.
یک میز بزرگ توی سالن غذا خوری بود و روش نهارِ مفصلی چیده شده بود.
لیام سر میز نشسته بود و مشغول خوردن ناهارش بود.
نگاهی کوتاه بهم انداخت.
- بیا بشین.
به سمت میز رفتم و صندلی کنارش رو عقب کشیدم و نشستم.
بلافاصله گفتم:
+ از اون مردی که گرفتین بازجویی کردی؟
- ناهارت رو بخور.
فقط شاکی نگاش کردم. چرا همیشه از جواب دادن طفره میره؟
اصلا چرا درخواست همکاری داد وقتی همه چی رو خودش میخواد جلو ببره؟
صدای لیام باعث شد به خودم بیام.
- میدونم جذابم اما لازم نیست انقدر بهم زل بزنی.
نیشخندی زدم.
+ جذاب؟! خیلی اعتماد به نفس داری.
صدای خنده کوتاه چندتا از خدمتکار ها و بادیگار ها که گوشه سالن وایساده بودن به گوش رسید.
لیام نگاهش رو بینشون چرخوند و همین باعث شد همشون ساکت شن.
معلوم نیست باهاشون چیکار کرده که بنده خداها انقدر ازش میترسن.
دیگه حرفی نزدیم و نهار خوردیم.
وقتی تموم شد. رو به لیام کردم.
+ حالا که نهار تموم شد. از اون مرده بازجویی کردی؟
- اره.
+ خب؟ چی گفت؟
- گفت اون نفر دیگه که فرار کرد بهش پول داد تا باهاش تو دزدیدنت همکاری کنه.
نه میدونه اون فرد کی بود ، نه اسمش چی بود.
+ دزدیدن ؟ یعنی نمیخواستن منو بکشن؟
- نه.
+ اون آدم برای فرناندو کار میکرده؟
- مشخص نیست ولی اینجور که معلومه؛ نه!
- فعلا میخوام مرد رو ولش کنم و بگم زیرنظرش بگیرن تا اگه اون آدم دوباره اومد سراغش گیرش بندازیم.
سرمو آروم تکون دادم.
بعد از جامون بلند بلند شدیم و تا پایین پله ها باهم رفتیم.
توی راه ذهنم پیش اون مرد بود. یعنی کی بهش دستور داده منو بدزده؟
لیام قبل اینکه پمسیرشو به سمت دفترش عوض کنه رو به من کرد.
- اگه چیزی نیاز داشتی به خدمتکارها بگو.
خودم هم تو دفترکارمم.
+ باشه، ممنون.
بعد برگشتم اتاق.
زمان خیلی زود گذشت و شب شد.
انقدر تو گوشیم چرخیدم خسته شدم..
حوصلم خیلی سر رفته بود.
ذهنم با اتفاقات اخیر پر شده بود از سوال. سوالایی که با فکر کردن بهشون سرم درد میگرفت.
دنبال راهی بودم تا حواسمو پرت کنم اما نمیشد.
که صدای در بلند شد ...
- ۷.۵k
- ۱۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط