درخواستی از کازوتورا(به عنوان دوست پسرت)
پ.ن:وانشات بعدی از چه کرکتری بنویسم؟توی کامنتا بهم بگید
رابطه با کازوتورا بی نقص نیست،خیلی ازش دوره؛اما این چیزی از حسی که بینتون وجود داره کم نمیکنه
کی فکرشو میکرد پسری که خیلی اتفاقی تو پارک درحال نوازش یه بچه گربه دیدیش تبدیل بشه به یکی از عزیز ترین آدمای زندگیت؟
وقتی که سرشو بلند کردن و با چشمای متعجب و زرد رنگش بهت خیره شد،همونجا جرقه عشق شما زده شد،نه جرقه ای آروم و دلنشین، بلکه مثل یه رعد و برق،پر سر و صدا،عجیب و خطرناک
میتونستی که سرتو برگردونی و راهتو بکشی و بری و زندگیتو مثل همیشه ادامه بدی،انگار نه انگار که اونو دیدی،تا وقتی که به کل فراموشش میکردی
اما نتونستی،پاهات ناخودآگاه تورو به سمتش کشوندن تا وقتی که کنارش نشسته بودی
نگاهش متعجب بود،انگار که برای اولین باره که کسی به سمتش اومده
"...تو و نکو سان(گربه) خیلی شبیهید"
+عه؟چطور مگه؟
و اولین مکالمه تون شروع شد
★
مکالمه های طولانی تر شد،قرار ها بیشتر شد،احساسات قوی تر شد و فاصله ها کوتاه تر شد تا اینکه بالاخره شما دوتا چیزی فراتر از دوتا دوست بودید
کازوتورا محافظه کار و حساس بود،و این تورو غمگین میکرد
انگار نیاز داشت که هر لحظه بهش یادآوری کنی که دوسش داری و ولش نمیکنی،و این برات ناراحت کننده بود،چون میخواستی که اون هم همونقدر که تو به احساساتش اعتماد داری،به حست نسبت بهش اعتماد داشته باشه،اما یک سری از عادت های بد هرگز درست نمیشن،مگه نه؟
★
حدس زدی که احتمالا بخاطر مشکلات دوران کودکیش بوده،اما اون هرگز درمورد گذشتش بهت نمی گفت،مثل این بود که بین تو و درون اون یه دیوار سنگی و سرد وجود داشته باشه،و این یکی دیگه از چیز هایی بود که عذابت میداد،اما هر گذشته ای شایسته فاش شدن نیست،و تو اینو میدونستی،پس هیچوقت واقعا بهش فشار نیاوردی که چیزی بگه
★
پسر لوس و دل نازکی نبود،اما کنار تو خیلی زود رنج میشد،چون تو براش متفاوت بودی و کوچکترین حرف یا حتی نگاهت میتونست روزشو به کل بسازه یا نابود کنه،و این هم یکی دیگه از ویژگی های بدش بود
★
اما ویژگی های خوبش؟
عمیقا بهت اهمیت میداد و میخواست که همیشه عشقشو حس کنی و به یاد داشته باشی،تلاش میکنه که همیشه از راه های مختلف بهت عشق بورزه،و هیچی شیرین تر از دیدن تلاشاش برای خوشحال کردنت نیست
چیزایی که خوشحالت میکنه رو توی یه برگه کوچیک نوشته بود که هروقت ناراحتی بتونه خوشحالت کنه
(۱۱ شب،دم در خونه ا/ت)
+کازوتورا این وقت شب اینجا چیکار میکنی؟
"امروز تو مدرسه دیدم که ناراحت به نظر میرسیدی"
+...چیز مهمی نبو-
"بستنی خریدم،از اونا که دوست داری،میشه بیام تو با هم بستنی بخوریم...؟"
★
کسی جرئت نداره بگه بالا چشت ابروئه،یه نگاه از کازوتورا کافیه که گورشو گم کنه،به هرحال هر کسی که لایق نزدیک شدن به نکو سانش نیست
عاشق وقت گذروندن باهاته و دوست داره اوقات خالیشو با تو پر کنه
" ا/ت چان،میای امشب بریم موتور سواری؟دلم برات تنگ شده"
+ما همین امروز صبح همو دیدیم کازوتورا
"چه ربطی داره؟"
★
میشه گفت که زبون عشقش تماس فیزیکیه،اما معمولا توی جمع خجالت میکشه و زیاد نزدیکت نمیشه،شاید بعضی وقتا یواشکی دستتو بگیره تا بهت یادآوری کنه که کنارته:)
★
روابط اجتماعی گسترده ای جز اعضای گنگ نداره و در نتیجه اکثر اوقات تنهایی میرید بیرون،شاید برای بعضی ها حوصله سر بر باشه،اما خلوت و وقت گذروندن با کسی که بیشتر از همه دوستش داری یه موهبته،موهبتی که هر کسی نمیتونه تجربش کنه و داشته باشتش
★
دوست داره که درمورد آیندتون حرف بزنه،شاید این روش اون برای فرار از گذشته ی تاریکشه،یا شاید هم امیدش برای یه زندگی بهتره
به حدی پیش رفته که حتی درمورد اسم بچه هاتونم فکر کرده
"اما من بچه دختر بیشتر دوست دارممم"
+منم همینطور
★
خیلی کم پیش میاد دعوا کنید چون اون هرگز هیچ دعوایی رو شروع نمیکنه اما وقتی که از دستش کلافه میشی و سرش داد میزنی زندگیش رو سرش خراب میشه
اون گریه و زاری نمیکنه،عذر خواهی و التماس نمیکنه فقط در سکوت نگاهت میکنه،نگاهی که باعث میشه برای اولین بار درونش رو ببینی،نگاهی که پر از ضعف،غم،وحشت و تنهایی
و تو بهتر از همه میدونی که این نگاه معنی خوبی نداره
+کازوتورا...من متاسفم،روز بدی داشتم،نباید خشممو روی تو خالی میکردم
"ا/ت،من نمیخوام که ما هم سرنوشتمون مثل پدر و مادرم خاتمه پیدا کنه،منو از خودت دور نکن"
و این بیشترین چیزیه که از گذشتش بهت میگه و کافیه که بفهمی نباید دوباره سرش داد بزنی
★
در نهایت،رابطه شما ایده آل نیست،و مورد پسند همه هم نیست،اما هیچکدومتون هرگز خوشحالی رو بیشتر از وقتی که در آغوش هم بودید پیدا نکردید:)))
#توکیو_رونجرز #فنفیکشن #وانشات #سناریو #کازوتورا #مایکی #انتقام_جویان_توکیو #انیمه #ادیت #عشق #داستان #رمان #فن_فیکشن #باجی #ادیت #کیوت #کیپاپ
رابطه با کازوتورا بی نقص نیست،خیلی ازش دوره؛اما این چیزی از حسی که بینتون وجود داره کم نمیکنه
کی فکرشو میکرد پسری که خیلی اتفاقی تو پارک درحال نوازش یه بچه گربه دیدیش تبدیل بشه به یکی از عزیز ترین آدمای زندگیت؟
وقتی که سرشو بلند کردن و با چشمای متعجب و زرد رنگش بهت خیره شد،همونجا جرقه عشق شما زده شد،نه جرقه ای آروم و دلنشین، بلکه مثل یه رعد و برق،پر سر و صدا،عجیب و خطرناک
میتونستی که سرتو برگردونی و راهتو بکشی و بری و زندگیتو مثل همیشه ادامه بدی،انگار نه انگار که اونو دیدی،تا وقتی که به کل فراموشش میکردی
اما نتونستی،پاهات ناخودآگاه تورو به سمتش کشوندن تا وقتی که کنارش نشسته بودی
نگاهش متعجب بود،انگار که برای اولین باره که کسی به سمتش اومده
"...تو و نکو سان(گربه) خیلی شبیهید"
+عه؟چطور مگه؟
و اولین مکالمه تون شروع شد
★
مکالمه های طولانی تر شد،قرار ها بیشتر شد،احساسات قوی تر شد و فاصله ها کوتاه تر شد تا اینکه بالاخره شما دوتا چیزی فراتر از دوتا دوست بودید
کازوتورا محافظه کار و حساس بود،و این تورو غمگین میکرد
انگار نیاز داشت که هر لحظه بهش یادآوری کنی که دوسش داری و ولش نمیکنی،و این برات ناراحت کننده بود،چون میخواستی که اون هم همونقدر که تو به احساساتش اعتماد داری،به حست نسبت بهش اعتماد داشته باشه،اما یک سری از عادت های بد هرگز درست نمیشن،مگه نه؟
★
حدس زدی که احتمالا بخاطر مشکلات دوران کودکیش بوده،اما اون هرگز درمورد گذشتش بهت نمی گفت،مثل این بود که بین تو و درون اون یه دیوار سنگی و سرد وجود داشته باشه،و این یکی دیگه از چیز هایی بود که عذابت میداد،اما هر گذشته ای شایسته فاش شدن نیست،و تو اینو میدونستی،پس هیچوقت واقعا بهش فشار نیاوردی که چیزی بگه
★
پسر لوس و دل نازکی نبود،اما کنار تو خیلی زود رنج میشد،چون تو براش متفاوت بودی و کوچکترین حرف یا حتی نگاهت میتونست روزشو به کل بسازه یا نابود کنه،و این هم یکی دیگه از ویژگی های بدش بود
★
اما ویژگی های خوبش؟
عمیقا بهت اهمیت میداد و میخواست که همیشه عشقشو حس کنی و به یاد داشته باشی،تلاش میکنه که همیشه از راه های مختلف بهت عشق بورزه،و هیچی شیرین تر از دیدن تلاشاش برای خوشحال کردنت نیست
چیزایی که خوشحالت میکنه رو توی یه برگه کوچیک نوشته بود که هروقت ناراحتی بتونه خوشحالت کنه
(۱۱ شب،دم در خونه ا/ت)
+کازوتورا این وقت شب اینجا چیکار میکنی؟
"امروز تو مدرسه دیدم که ناراحت به نظر میرسیدی"
+...چیز مهمی نبو-
"بستنی خریدم،از اونا که دوست داری،میشه بیام تو با هم بستنی بخوریم...؟"
★
کسی جرئت نداره بگه بالا چشت ابروئه،یه نگاه از کازوتورا کافیه که گورشو گم کنه،به هرحال هر کسی که لایق نزدیک شدن به نکو سانش نیست
عاشق وقت گذروندن باهاته و دوست داره اوقات خالیشو با تو پر کنه
" ا/ت چان،میای امشب بریم موتور سواری؟دلم برات تنگ شده"
+ما همین امروز صبح همو دیدیم کازوتورا
"چه ربطی داره؟"
★
میشه گفت که زبون عشقش تماس فیزیکیه،اما معمولا توی جمع خجالت میکشه و زیاد نزدیکت نمیشه،شاید بعضی وقتا یواشکی دستتو بگیره تا بهت یادآوری کنه که کنارته:)
★
روابط اجتماعی گسترده ای جز اعضای گنگ نداره و در نتیجه اکثر اوقات تنهایی میرید بیرون،شاید برای بعضی ها حوصله سر بر باشه،اما خلوت و وقت گذروندن با کسی که بیشتر از همه دوستش داری یه موهبته،موهبتی که هر کسی نمیتونه تجربش کنه و داشته باشتش
★
دوست داره که درمورد آیندتون حرف بزنه،شاید این روش اون برای فرار از گذشته ی تاریکشه،یا شاید هم امیدش برای یه زندگی بهتره
به حدی پیش رفته که حتی درمورد اسم بچه هاتونم فکر کرده
"اما من بچه دختر بیشتر دوست دارممم"
+منم همینطور
★
خیلی کم پیش میاد دعوا کنید چون اون هرگز هیچ دعوایی رو شروع نمیکنه اما وقتی که از دستش کلافه میشی و سرش داد میزنی زندگیش رو سرش خراب میشه
اون گریه و زاری نمیکنه،عذر خواهی و التماس نمیکنه فقط در سکوت نگاهت میکنه،نگاهی که باعث میشه برای اولین بار درونش رو ببینی،نگاهی که پر از ضعف،غم،وحشت و تنهایی
و تو بهتر از همه میدونی که این نگاه معنی خوبی نداره
+کازوتورا...من متاسفم،روز بدی داشتم،نباید خشممو روی تو خالی میکردم
"ا/ت،من نمیخوام که ما هم سرنوشتمون مثل پدر و مادرم خاتمه پیدا کنه،منو از خودت دور نکن"
و این بیشترین چیزیه که از گذشتش بهت میگه و کافیه که بفهمی نباید دوباره سرش داد بزنی
★
در نهایت،رابطه شما ایده آل نیست،و مورد پسند همه هم نیست،اما هیچکدومتون هرگز خوشحالی رو بیشتر از وقتی که در آغوش هم بودید پیدا نکردید:)))
#توکیو_رونجرز #فنفیکشن #وانشات #سناریو #کازوتورا #مایکی #انتقام_جویان_توکیو #انیمه #ادیت #عشق #داستان #رمان #فن_فیکشن #باجی #ادیت #کیوت #کیپاپ
- ۸۱.۷k
- ۱۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط