𝖕𝖆𝖗𝖙21
𝖕𝖆𝖗𝖙21
لیسا وارد دفتر شد.
جونگ کوک پشتش به او بود. سمت پنجره.
«جونگ کوک. تهیونگ گفت خبری شده.»
جونگ کوک برگشت.
نگاهش سنگین بود. چیزی در چشمانش بود که لیسا نمیفهمید.
«بنشین.»
لیسا نشست.
جونگ کوک روبهرویش ایستاد. دستهایش را در جیبش کرد.
«شایعه شده. توی باندها. که تو دختر پارک جینوئی.»
لیسا مکث کرد.
«خب؟»
«خب، باند شمالی پدرت رو کشته. و حالا میدونن تو اینجایی. پیش من.»
لیسا نگاهش کرد.
«یعنی چی؟»
«یعنی تو هدف شدی. بیشتر از قبل.»
لیسا سکوت کرد.
جونگ کوک نزدیکتر شد.
«لیسا، من...»
«میخوای بگی برم؟»
جونگ کوک مکث کرد.
«نه.»
«پس چی؟»
جونگ کوک نفس عمیقی کشید.
«میخوام بگم بیشتر مراقب باش. بیرون از عمارت نرو. تنها جایی نرو. حتی توی باغ.»
لیسا بلند شد.
«جونگ کوک، من محافظ توام. تو قراره از من محافظت کنی؟»
«آره. چون تو فقط محافظ من نیستی.»
سکوت.
لیسا نگاهش کرد.
«پس چی هستم؟»
جونگ کوک نگاهش کرد. طولانی.
«نمیدونم. ولی...»
مکث کرد.
«ولی نمیخوام از دستت بدم.»
لیسا قلبش تند زد.
«جونگ کوک...»
«میدونم. نباید. تو کارمند منی. من رئیس توام. ولی...»
نزدیکتر شد. یک قدم. یک قدم دیگر.
«ولی نمیتونم خودمو کنترل کنم.»
لیسا نفسش را حبس کرد.
جونگ کوک دستش را بلند کرد. آرام. روی گونه لیسا گذاشت.
«از وقتی اومدی، من...»
«جونگ کوک.»
«بگو ادامه بدم یا نه.»
سکوت.
لیسا به چشمانش نگاه کرد. تیره. عمیق. پر از چیزی که حالا میفهمید چیست.
«ادامه بده.»
جونگ کوک نزدیکتر شد.
لبهایش به لبهای لیسا رسید.
آرام. ملایم.
لیسا چشمانش را بست.
دنیا ایستاد.
❤️🖤
لیسا وارد دفتر شد.
جونگ کوک پشتش به او بود. سمت پنجره.
«جونگ کوک. تهیونگ گفت خبری شده.»
جونگ کوک برگشت.
نگاهش سنگین بود. چیزی در چشمانش بود که لیسا نمیفهمید.
«بنشین.»
لیسا نشست.
جونگ کوک روبهرویش ایستاد. دستهایش را در جیبش کرد.
«شایعه شده. توی باندها. که تو دختر پارک جینوئی.»
لیسا مکث کرد.
«خب؟»
«خب، باند شمالی پدرت رو کشته. و حالا میدونن تو اینجایی. پیش من.»
لیسا نگاهش کرد.
«یعنی چی؟»
«یعنی تو هدف شدی. بیشتر از قبل.»
لیسا سکوت کرد.
جونگ کوک نزدیکتر شد.
«لیسا، من...»
«میخوای بگی برم؟»
جونگ کوک مکث کرد.
«نه.»
«پس چی؟»
جونگ کوک نفس عمیقی کشید.
«میخوام بگم بیشتر مراقب باش. بیرون از عمارت نرو. تنها جایی نرو. حتی توی باغ.»
لیسا بلند شد.
«جونگ کوک، من محافظ توام. تو قراره از من محافظت کنی؟»
«آره. چون تو فقط محافظ من نیستی.»
سکوت.
لیسا نگاهش کرد.
«پس چی هستم؟»
جونگ کوک نگاهش کرد. طولانی.
«نمیدونم. ولی...»
مکث کرد.
«ولی نمیخوام از دستت بدم.»
لیسا قلبش تند زد.
«جونگ کوک...»
«میدونم. نباید. تو کارمند منی. من رئیس توام. ولی...»
نزدیکتر شد. یک قدم. یک قدم دیگر.
«ولی نمیتونم خودمو کنترل کنم.»
لیسا نفسش را حبس کرد.
جونگ کوک دستش را بلند کرد. آرام. روی گونه لیسا گذاشت.
«از وقتی اومدی، من...»
«جونگ کوک.»
«بگو ادامه بدم یا نه.»
سکوت.
لیسا به چشمانش نگاه کرد. تیره. عمیق. پر از چیزی که حالا میفهمید چیست.
«ادامه بده.»
جونگ کوک نزدیکتر شد.
لبهایش به لبهای لیسا رسید.
آرام. ملایم.
لیسا چشمانش را بست.
دنیا ایستاد.
❤️🖤
- ۲۶۳
- ۲۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط