{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی جونگ کوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت،

وقتی جونگ کوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عاشق شدنت بود

جونگ‌کوک چند ثانیه همون‌طور به گوشی خیره موند.

تو با نگرانی پرسیدی:

«چی گفت؟»

جواب نداد.

«جونگ‌کوک؟»

گوشی رو توی جیبش گذاشت.

«هیچی.»

با تعجب نگاهش کردی.

«هیچی؟ من صدای طرف رو شنیدم.»

«گفتم چیزی نیست.»

«ولی گفت اگه می‌خوای من سالم بمونم...»

جونگ‌کوک سریع حرفت رو قطع کرد.

«گفتم چیزی نیست.»

این بار از لحنش ترسیدی.

«پس چرا اینقدر عصبی شدی؟»

چند لحظه سکوت کرد.

بعد نزدیکت شد و آروم گفت:

«چون از این به بعد، تنها جایی که می‌خوام بری، کنار منه.»

«یعنی چی؟»

«یعنی بیرون نمیری. تنها نمی‌مونی. حتی در اتاقت رو هم بدون اینکه بهت بگم باز نمی‌کنی.»

با اخم نگاهش کردی.

«تو نمی‌تونی برام تصمیم بگیری.»

«وقتی جونت در خطره، می‌تونم.»

«پس خودت چی؟»

جونگ‌کوک مکث کرد.

«من چی؟»

«اون مرد گفت فردا تنها بری. یعنی تو قراره بری.»

نگاهش رو ازت گرفت.

«این به تو ربطی نداره.»

«داره.»

«نه.»

«چرا! چون به خاطر من تهدیدت کرده.»

جونگ‌کوک دوباره نگاهت کرد.

چند ثانیه چیزی نگفت.

بعد خیلی آروم گفت:

«من به خاطر تو از خیلی چیزا می‌گذرم.»

«مثلاً؟»

لبخند خیلی کوتاهی زد.

«مثلاً از این که هر بار می‌خوام ازت فاصله بگیرم، یه جوری دوباره نزدیکت می‌شم.»

قلبت تند زد.

«جونگ‌کوک...»

«نباید اینو می‌گفتم.»

یک قدم عقب رفت.

اما قبل از اینکه چیزی بگی، صدای شکستن شیشه از طبقه پایین اومد.

هر دوتون همزمان برگشتید.

جونگ‌کوک سریع جلوی تو ایستاد.

«پشت سر من بمون.»

صدای قدم‌ها از پایین می‌اومد.

جونگ‌کوک دستت رو گرفت و آروم به سمت اتاق برد.

اما قبل از اینکه در رو ببنده، صدای همون مرد از پایین خونه بلند شد:

«جونگ‌کوک...»

چند ثانیه سکوت.

«فکر کردی فقط با پیام می‌ترسونمت؟»
دیدگاه ها (۰)

وقتی جونگ کوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عا...

وقتی جونگ‌کوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عا...

وقتی جونگ کوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عا...

وقتی جونگ کوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عا...

وقتی جونگ‌کوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط