{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مرا به خلسه می برد، حضور ناگهانی ات

مرا به خلسه می برد، حضور ناگهانی ات
سلام و حال پرسی و شروع خوش زبانی ات

فقط نه کوچه باغ ما ... فقط نه اینکه این محل
احاطه کرده شهر را، شعاع مهربانی ات

دوباره عهد می کنی که نشکنی دل مرا
چه وعده ها که می دهی به رغم ناتوانی ات

جواب کن به جز مرا ... صدا بزن شبی مرا
و جای تازه باز کن میان زندگانی ات

بیا فقط خبر بده؛ مرا قبول کرده ای
سپس سر مرا بِبَر، به جای مژدگانی ات
دیدگاه ها (۲)

کآیا همیشه تنفر باقی می‌ماند؟✨پارت۲✨_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒...

آخرین امیداین دست‌های خالی ما را رها مکنما را حساب کن ز میان...

داستان کودکانه «قلبی که اندازه آسمان می‌تپید» به نویسندگی رز...

خسف | قصه بیست و هفتم: امام باقر (ع) (بخش اول)

#مافیا_عزیز_من#Part۳۱ تو اون لحظه دوباره بوسه ای روی لبات گذ...

مرا به خلسه می‌برد حضور ناگهانی‌اتسلام و حال‌پرسی و شروع خوش...

مرا به خلسه می‌برد حضور ناگهانی‌اتسلام و حال‌پرسی و شروع خوش...

🌱🍒مرا به خلسه می برد حضور ناگهانی اتسلام و حال پرسی و شروع ِ...

مرا به خلسه می‌برد حضور ناگهانی‌اتسلام و حال‌پُرسی و شروع خو...

مرا به خلسه می‌برد حضور ناگهانی‌اتسلام و حال‌پُرسی و شروع خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط