داستان کودکانه «قلبی که اندازه آسمان میتپید» به نویسندگی
داستان کودکانه «قلبی که اندازه آسمان میتپید» به نویسندگی رزیتا دغلاوی نژاد
یک روز عصر، وقتی خورشید داشت لباسهای زردرنگش را جمع میکرد تا جایش را به ماهِ نقرهای بدهد، دخترک کوچکی به نام «نورا» روی ایوان خانهشان نشسته بود. زانوهایش را بغل کرده بود و به آسمان بزرگ و پر از ستاره نگاه میکرد.
نورا مدتی بود که به یک سوال خیلی بزرگ فکر میکرد. او برگشت و از مادرش که داشت گلهای شمعدانی را آب میداد، پرسید: «مامان؟ عشق یعنی چی؟ و عشق به خدا یعنی چقدر؟»
مادر لبخند زد، گلدان را گذاشت کنار و کنار نورا روی صندلی نشست. دستهای کوچک نورا را توی دستهای گرمش گرفت و گفت: «عشق یعنی اینکه کسی را با تمام وجودت دوست داشته باشی، حتی بدون اینکه لازم باشد او را با چشمهای سرت ببینی؛ مثل وقتی که نسیم خنک را روی صورتت حس میکنی، اما خود نسیم را نمیبینی.»
نورا به فکر فرو رفت. دستهای کوچکش را باز کرد و گفت: «پس عشق من به خدا... چقدر است؟ اندازهی این ایوان است؟ یا اندازهی حیاط خانه؟»
مادر با چشمهای مهربانش نگاهی به نورا انداخت و گفت: «بیا با هم برویم بیرون و پیدایش کنیم.»
دست در دست هم، به کوچهباغ پشت خانه رفتند. آسمان پر از ستارههای ریز و درشت بود.
مادر گفت: «نورا جان، نگاه کن! ستارهها را میبینی؟ عشقِ خدا به ما مثل نور این ستارههاست که در تاریکی شب، راه را به ما نشان میدهد. و عشقِ ما به خدا... مثل همین آسمان بیکران است که هرچقدر نگاه میکنی، انتهایش را پیدا نمیکنی.»
نورا سرش را بالا گرفت، دستهایش را تا جایی که میتوانست به سمت آسمان کشید و گفت: «خدایا! عشق من به تو... از این سر آسمان تا آن سر آسمان است! حتی از تمام ستارهها هم بیشتر است!»
همان موقع، یک پرندهی کوچک روی شاخهی درختی نزدیک آنها نشست و شروع کرد به آواز خواندن.
نورا خندید و گفت: «مامان، گوش کن! پرنده هم دارد برای خدا آواز میخواند. گفتی خدا کجاست؟»
مادر دستش را گذاشت روی سینهی نورا، دقیقاً روی قلبش، و گفت: «خدا همینجاست، نورا جان. توی این قلب کوچولو و مهربان تو. وقتی به پرندهها دانه میدهی، وقتی به دوستت لبخند میزنی، و وقتی دلت میخواهد با خدا حرف بزنی، یعنی خدا توی قلبت نشسته و دارد به حرفهایت گوش میدهد.»
نورا چشمهایش را بست، دستش را روی قلبش گذاشت و آرام توی دلش گفت: «خدایا... من تو را به اندازهی تمام آسمانها، تمام ستارهها، و تمام مهربانیهای دنیا دوست دارم.»
آن شب، نورا خوابِ یک باغ پر از گلهای رنگارنگ و پروانههای نورانی را دید که در آن، خدا با صدایی به لطافت نسیم به او لبخند میزد و روی موهایش دست میکشید.
یک روز عصر، وقتی خورشید داشت لباسهای زردرنگش را جمع میکرد تا جایش را به ماهِ نقرهای بدهد، دخترک کوچکی به نام «نورا» روی ایوان خانهشان نشسته بود. زانوهایش را بغل کرده بود و به آسمان بزرگ و پر از ستاره نگاه میکرد.
نورا مدتی بود که به یک سوال خیلی بزرگ فکر میکرد. او برگشت و از مادرش که داشت گلهای شمعدانی را آب میداد، پرسید: «مامان؟ عشق یعنی چی؟ و عشق به خدا یعنی چقدر؟»
مادر لبخند زد، گلدان را گذاشت کنار و کنار نورا روی صندلی نشست. دستهای کوچک نورا را توی دستهای گرمش گرفت و گفت: «عشق یعنی اینکه کسی را با تمام وجودت دوست داشته باشی، حتی بدون اینکه لازم باشد او را با چشمهای سرت ببینی؛ مثل وقتی که نسیم خنک را روی صورتت حس میکنی، اما خود نسیم را نمیبینی.»
نورا به فکر فرو رفت. دستهای کوچکش را باز کرد و گفت: «پس عشق من به خدا... چقدر است؟ اندازهی این ایوان است؟ یا اندازهی حیاط خانه؟»
مادر با چشمهای مهربانش نگاهی به نورا انداخت و گفت: «بیا با هم برویم بیرون و پیدایش کنیم.»
دست در دست هم، به کوچهباغ پشت خانه رفتند. آسمان پر از ستارههای ریز و درشت بود.
مادر گفت: «نورا جان، نگاه کن! ستارهها را میبینی؟ عشقِ خدا به ما مثل نور این ستارههاست که در تاریکی شب، راه را به ما نشان میدهد. و عشقِ ما به خدا... مثل همین آسمان بیکران است که هرچقدر نگاه میکنی، انتهایش را پیدا نمیکنی.»
نورا سرش را بالا گرفت، دستهایش را تا جایی که میتوانست به سمت آسمان کشید و گفت: «خدایا! عشق من به تو... از این سر آسمان تا آن سر آسمان است! حتی از تمام ستارهها هم بیشتر است!»
همان موقع، یک پرندهی کوچک روی شاخهی درختی نزدیک آنها نشست و شروع کرد به آواز خواندن.
نورا خندید و گفت: «مامان، گوش کن! پرنده هم دارد برای خدا آواز میخواند. گفتی خدا کجاست؟»
مادر دستش را گذاشت روی سینهی نورا، دقیقاً روی قلبش، و گفت: «خدا همینجاست، نورا جان. توی این قلب کوچولو و مهربان تو. وقتی به پرندهها دانه میدهی، وقتی به دوستت لبخند میزنی، و وقتی دلت میخواهد با خدا حرف بزنی، یعنی خدا توی قلبت نشسته و دارد به حرفهایت گوش میدهد.»
نورا چشمهایش را بست، دستش را روی قلبش گذاشت و آرام توی دلش گفت: «خدایا... من تو را به اندازهی تمام آسمانها، تمام ستارهها، و تمام مهربانیهای دنیا دوست دارم.»
آن شب، نورا خوابِ یک باغ پر از گلهای رنگارنگ و پروانههای نورانی را دید که در آن، خدا با صدایی به لطافت نسیم به او لبخند میزد و روی موهایش دست میکشید.
- ۹۴۰
- ۲۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط