انتقام جوی سرگردان
.
.
.
.
انتقام.
چند نفر را میشناسید که مسیر انتقام را برای ادامه ی زندگی اشان برمیگزینند؟
من یکی از آن افرادم.
حدود دو سال قبل بهترین دوستم توسط یک قاتل به قتل رسید. بعد از کلی جست و جو من و همکارانم محل زندگی قاتل را پیدا کردیم. حکم دستگیری اش صادر شده است ، اما گفته شده اعدام نمیشود.
او را نمی کشند.
روح عزیزترینم قرار نیست به آرامش برسد.
تصمیم خودم را گرفته ام.
امشب خودم به آنجا میروم و او را تکه تکه میکنم. احتمال دارد من نیز بمیرم اما قرار نیست جسدم مانند فِنگ بوی تعفن بگیرد یا کپک بزند. پلیس ها صبح زود به آنجا می آیند و اجساد را پیدا میکنند؛ احتمالا.
شاید اگر پلیس نمی شدم فنگ هیچ وقت خودش را جلوی اسلحه قرار نمیداد و از من محافظت نمی کرد.
شاید هیچ وقت با من آشنا نمی شد ، شاید عاشق میشد ، شاید ازدواج می کرد ، شاید بچه دار میشد ، شاید سخت ترین پرونده ها را حل می کرد ، شاید ارتقا پیدا میکرد و قاتل خانواده اش را پیدا می کرد.
اما نشد.
فنگ خیلی باهوش بود. او همیشه به نکاتی توجه میکرد که حتی عقل جن هم بهشان نمی رسید! قدرت درک بالایی داشت و با دیدن اجساد و نحوه ی مرگ آنها ، هدف قاتل را میفهمید.
مسیر زندگی او با مسیر زندگیِ اکنون من یکی بود.
او هم راه انتقام را در پیش گرفته بود.
به عنوان یک انتقام جو که همه چیزش را از دست داده بود بسیار مهربان بود. شاید بیش از حد دل رحم و احساسی بود. اما زمانی که جدی میشد می توانست شیطان را جیبش بگذارد.
در خیابان اِسپرینگ به سمت مقر قاتل قدم میزنم. قطره ای آب روی زمین می افتد.
این اشک است؟
البته.
آسمان دارد می گرید.
چقدر احساساتی کننده.
لی فنگ برای من فراتر از یک دوست بود.
چرا همیشه آدم های خوب زودتر از دیگران میمیرند؟
بعضی انسان ها واقعا برای مردن حیف اند.
اوه خدای من! آسمان خون گریه میکند؟
زمین قرمز شده است.
چرا دنیا دارد تار می شود؟
چرا آن مرد چاقو بدست لبخند زده است؟
او کیست؟
«فنگ.....بهت قول میدم توی زندگی بعدی پیدات میکنم و اینبار نجاتت میدم....»
.
.
.
انتقام.
چند نفر را میشناسید که مسیر انتقام را برای ادامه ی زندگی اشان برمیگزینند؟
من یکی از آن افرادم.
حدود دو سال قبل بهترین دوستم توسط یک قاتل به قتل رسید. بعد از کلی جست و جو من و همکارانم محل زندگی قاتل را پیدا کردیم. حکم دستگیری اش صادر شده است ، اما گفته شده اعدام نمیشود.
او را نمی کشند.
روح عزیزترینم قرار نیست به آرامش برسد.
تصمیم خودم را گرفته ام.
امشب خودم به آنجا میروم و او را تکه تکه میکنم. احتمال دارد من نیز بمیرم اما قرار نیست جسدم مانند فِنگ بوی تعفن بگیرد یا کپک بزند. پلیس ها صبح زود به آنجا می آیند و اجساد را پیدا میکنند؛ احتمالا.
شاید اگر پلیس نمی شدم فنگ هیچ وقت خودش را جلوی اسلحه قرار نمیداد و از من محافظت نمی کرد.
شاید هیچ وقت با من آشنا نمی شد ، شاید عاشق میشد ، شاید ازدواج می کرد ، شاید بچه دار میشد ، شاید سخت ترین پرونده ها را حل می کرد ، شاید ارتقا پیدا میکرد و قاتل خانواده اش را پیدا می کرد.
اما نشد.
فنگ خیلی باهوش بود. او همیشه به نکاتی توجه میکرد که حتی عقل جن هم بهشان نمی رسید! قدرت درک بالایی داشت و با دیدن اجساد و نحوه ی مرگ آنها ، هدف قاتل را میفهمید.
مسیر زندگی او با مسیر زندگیِ اکنون من یکی بود.
او هم راه انتقام را در پیش گرفته بود.
به عنوان یک انتقام جو که همه چیزش را از دست داده بود بسیار مهربان بود. شاید بیش از حد دل رحم و احساسی بود. اما زمانی که جدی میشد می توانست شیطان را جیبش بگذارد.
در خیابان اِسپرینگ به سمت مقر قاتل قدم میزنم. قطره ای آب روی زمین می افتد.
این اشک است؟
البته.
آسمان دارد می گرید.
چقدر احساساتی کننده.
لی فنگ برای من فراتر از یک دوست بود.
چرا همیشه آدم های خوب زودتر از دیگران میمیرند؟
بعضی انسان ها واقعا برای مردن حیف اند.
اوه خدای من! آسمان خون گریه میکند؟
زمین قرمز شده است.
چرا دنیا دارد تار می شود؟
چرا آن مرد چاقو بدست لبخند زده است؟
او کیست؟
«فنگ.....بهت قول میدم توی زندگی بعدی پیدات میکنم و اینبار نجاتت میدم....»
- ۶.۹k
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط