پارت ۶
مکان:مووی کافه. ساعت:۱۱:۱۵
دازای*نمی دونم چند وقته که دارم باهاش حرف میزنم خیلی فرد جالبیه راجب نقاشیهای خودش و فیلمنامه هاش صحبت کرد منم راجب شغل خودم بهش گفتم و البته منو به گالری که تاریخ افتتاحیش دعوت کرد منم با اون همه تعریفی که از کاراش کرد از خدا خواسته قبول کردم
چویا*با اینکه تنها چند ساعت از آشناییمون گذشته اما احساس می کنم آدم خوبیه حتی دلیلش هم نمی دونم از شغلامون گفتیم وبعدش هم دعوتش کردم اونم قبول کرد بعد از اینکه یه ذره نشستیم تلفنش زنگ خورد اومد و گفتش که باید بره خداحافظی کردیم ،چرا دروغ بگم یه کم حالم گرفته شد چون تو این چند سال اولین باری بود که با یه نفر جز آنگو حرف میزدم و صمیمی میشم اما چه انتظاری دارم اون فقط چند ساعته منو میشناسه برای چی باید کنارم باشه حالا ولش کن باید برم یکی از طرح هام مونده بود و البته فیلنامه ناقص هم باید پایانش رو تکمیل کنم فردا با تهیه کننده قرار داریم باید اونم کاملکنم اَههههه واقعا گند تو این زندگی خسته شدم ولش کن میرم همون پارک همیشگی یه کم آروم بشم بعد میرم
دازای*تلفنم زنگ خورد مجبور شدم برم با اینکه علاقه ای به رفتن نداشتم اما برای کار جدید مجبور شدم برم وقتی هم بهش گفتم چهره اش گرفته شد یا شایدم من اینطور حس میکنم اما فعلا باید بی خیال این قضیه بشم امروز ۲ شنبه اس و منم باید برای قرار فردام آماده بشم ای خدا نمیدونستم وقتی میخواستم پیش فوکوزاوا کار کنم انقدر سرم شلوغ بشه اما هرچی هست بهتر از کار قبلی لعنتیمیه
ببخشید دیر شد درگیر بودم اما از این به بعد زود پارت میدم
دازای*نمی دونم چند وقته که دارم باهاش حرف میزنم خیلی فرد جالبیه راجب نقاشیهای خودش و فیلمنامه هاش صحبت کرد منم راجب شغل خودم بهش گفتم و البته منو به گالری که تاریخ افتتاحیش دعوت کرد منم با اون همه تعریفی که از کاراش کرد از خدا خواسته قبول کردم
چویا*با اینکه تنها چند ساعت از آشناییمون گذشته اما احساس می کنم آدم خوبیه حتی دلیلش هم نمی دونم از شغلامون گفتیم وبعدش هم دعوتش کردم اونم قبول کرد بعد از اینکه یه ذره نشستیم تلفنش زنگ خورد اومد و گفتش که باید بره خداحافظی کردیم ،چرا دروغ بگم یه کم حالم گرفته شد چون تو این چند سال اولین باری بود که با یه نفر جز آنگو حرف میزدم و صمیمی میشم اما چه انتظاری دارم اون فقط چند ساعته منو میشناسه برای چی باید کنارم باشه حالا ولش کن باید برم یکی از طرح هام مونده بود و البته فیلنامه ناقص هم باید پایانش رو تکمیل کنم فردا با تهیه کننده قرار داریم باید اونم کاملکنم اَههههه واقعا گند تو این زندگی خسته شدم ولش کن میرم همون پارک همیشگی یه کم آروم بشم بعد میرم
دازای*تلفنم زنگ خورد مجبور شدم برم با اینکه علاقه ای به رفتن نداشتم اما برای کار جدید مجبور شدم برم وقتی هم بهش گفتم چهره اش گرفته شد یا شایدم من اینطور حس میکنم اما فعلا باید بی خیال این قضیه بشم امروز ۲ شنبه اس و منم باید برای قرار فردام آماده بشم ای خدا نمیدونستم وقتی میخواستم پیش فوکوزاوا کار کنم انقدر سرم شلوغ بشه اما هرچی هست بهتر از کار قبلی لعنتیمیه
ببخشید دیر شد درگیر بودم اما از این به بعد زود پارت میدم
- ۸.۶k
- ۱۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط