╭─────── 🥀 𓆩♡𓆪 🥀 ───────╮
╭─────── 🥀 𓆩♡𓆪 🥀 ───────╮
𝐓𝐇𝐄 𝐅𝐎𝐑𝐂𝐄𝐃 𝐕𝐎𝐖
پارت دوم | آشنایی
╰─────── 🥀 𓆩♡𓆪 🥀 ───────╯
*فردا شب، خونهی خانوادهی میا*
*میا با یه لباس مشکی ساده و موهای بازشده وارد سالن شد. خانوادهی کیم از قبل رسیده بودن و تهیونگ کنار پدرش نشسته بود.*
*نگاهشون برای چند ثانیه به هم گره خورد.*
میا: *آروم زیر لب* خب، اینم همون آقای دردسر...
تهیونگ: صدات رو شنیدم.
میا: چه گوشهای تیزی! تبریک میگم.
*تهیونگ بیتفاوت نگاهش کرد و صندلی کناریش رو نشون داد.*
تهیونگ: بشین. باید صحبت کنیم.
میا: شما همیشه دستور میدین؟
تهیونگ: تو همیشه اینقدر حرف میزنی؟
میا: فقط وقتی طرف مقابلم ارزش سکوت کردن نداره.
*تهیونگ لبخند خیلی کمرنگی زد.*
تهیونگ: حداقل حوصلهسربر نیستی.
*بعد از شام، هر دو به تراس رفتن تا دور از بقیه صحبت کنن.*
تهیونگ: من از این ازدواج انتظار عشق ندارم. فقط میخوام جلوی خانوادههامون مشکلی پیش نیاد.
میا: عالیه. منم قرار نیست عاشقت بشم، پس خیالت راحت.
تهیونگ: خوبه. پس سر یه چیز توافق داریم.
میا: فعلاً!
*میا برگشت که بره، اما تهیونگ صداش زد.*
تهیونگ: میا.
*برگشت.*
تهیونگ: لباس عروست رو خودت طراحی میکنی؟
*میا با تعجب نگاهش کرد.*
میا: معلومه. فکر کردی اجازه میدم یکی دیگه سلیقهش رو به لباسم تحمیل کنه؟
تهیونگ: نه. فقط میخواستم بدونم.
*میا رفت و تهیونگ برای چند لحظه به رفتنش خیره موند.*
شاید این ازدواج اونقدرها هم که فکر میکرد، خستهکننده نمیشد...
╭──────────────╮
𝐄𝐍𝐃 𝐎𝐅 𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟎𝟐
نویسنده: Mia 🍷🎀
@thv.noir
╰──────────────╯
𝐓𝐇𝐄 𝐅𝐎𝐑𝐂𝐄𝐃 𝐕𝐎𝐖
پارت دوم | آشنایی
╰─────── 🥀 𓆩♡𓆪 🥀 ───────╯
*فردا شب، خونهی خانوادهی میا*
*میا با یه لباس مشکی ساده و موهای بازشده وارد سالن شد. خانوادهی کیم از قبل رسیده بودن و تهیونگ کنار پدرش نشسته بود.*
*نگاهشون برای چند ثانیه به هم گره خورد.*
میا: *آروم زیر لب* خب، اینم همون آقای دردسر...
تهیونگ: صدات رو شنیدم.
میا: چه گوشهای تیزی! تبریک میگم.
*تهیونگ بیتفاوت نگاهش کرد و صندلی کناریش رو نشون داد.*
تهیونگ: بشین. باید صحبت کنیم.
میا: شما همیشه دستور میدین؟
تهیونگ: تو همیشه اینقدر حرف میزنی؟
میا: فقط وقتی طرف مقابلم ارزش سکوت کردن نداره.
*تهیونگ لبخند خیلی کمرنگی زد.*
تهیونگ: حداقل حوصلهسربر نیستی.
*بعد از شام، هر دو به تراس رفتن تا دور از بقیه صحبت کنن.*
تهیونگ: من از این ازدواج انتظار عشق ندارم. فقط میخوام جلوی خانوادههامون مشکلی پیش نیاد.
میا: عالیه. منم قرار نیست عاشقت بشم، پس خیالت راحت.
تهیونگ: خوبه. پس سر یه چیز توافق داریم.
میا: فعلاً!
*میا برگشت که بره، اما تهیونگ صداش زد.*
تهیونگ: میا.
*برگشت.*
تهیونگ: لباس عروست رو خودت طراحی میکنی؟
*میا با تعجب نگاهش کرد.*
میا: معلومه. فکر کردی اجازه میدم یکی دیگه سلیقهش رو به لباسم تحمیل کنه؟
تهیونگ: نه. فقط میخواستم بدونم.
*میا رفت و تهیونگ برای چند لحظه به رفتنش خیره موند.*
شاید این ازدواج اونقدرها هم که فکر میکرد، خستهکننده نمیشد...
╭──────────────╮
𝐄𝐍𝐃 𝐎𝐅 𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟎𝟐
نویسنده: Mia 🍷🎀
@thv.noir
╰──────────────╯
- ۴۷
- ۲۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط