{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روحش به پاییز تعلق داشت؛

روحش به پاییز تعلق داشت؛
به خش خش برگ ها و هواى مه آلود، به نم نم باران، و بوى خاک هاى خيس، به قهوه هاى گرم در صبح هاى سرد، به قدم زدن روى برگ هاى زرد زير باران، آرامش را مديون سكوت و شب بود؛ غرق مى شد در آبی نيمه شب آسمان؛ دنياى آدم هارا رها كرده بود و در كنج ساكتی از جهان خودش، لا به لاى خيابان هاى بارانى و قهوه، لابه لاى آواز شجريان و شعر، ماه را تماشا مى كرد. در خیابان قدم می‌زد و عطر زندگی را، نفس مى كشيد....

#پاییز
#متن_نوشته
#دلنوشته
#ویسگون
دیدگاه ها (۰)

💜💜بیا…این پاییز را از آن پاییزهایی کنیم که بوی باران و قهوه ...

با من قهوه می‌نوشی؟قدم با منخیابان را؟و دستانم به دستتجان‌فش...

🍊🍂تو می‌دانی من چقدر ذوق دارم برایپاییز؟ برای خنکای عصرهنگام...

💙تو می‌دانی من چقدر ذوق دارم برایپاییز؟ برای خنکای عصرهنگام ...

عاشقانه های شبنم

#پاییزتون‌پر‌از‌حس‌و‌حال‌خوب🍂🍁نمِ بارانِ پُر از حس دل‌انگیز#...

🤎🍂کنارم باش، این پاییزکنارم باش، می‌ترسم!خزان را دوست‌دارم م...

عاشقانه های شبنم بیاد بابامحمدم

🟠 #پاییز آرام #آرام از #راه می رسد🟢 با #عطر باران و #رقص برگ...

*شهریور، آهسته در گوش زمین می‌گوید:من آخرین نفس‌های تابستانم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط