{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان : بستنی مرگ

داستان : بستنی مرگ

در مرکز شهر مهران جوانی درحال حرکت به سمت قهوه خانه شهر بود در خیابان قدم میزد که ...
یک پسر بچه عجیب با کت و شلوار کوچک و کهنه خود جلوی مرد را میگیرد پسر بچه موهایی به هم ریخته داشت که تا روی صورت کشیده شده بود وبا اخم سنگینش بستنی در دست داشت و به مرد جوان تعارف کرد مرد امتناع ورزید که با اسرار پسربچه مواجه شد مرد که دیر کرده بود بستنی را باز کرد و به دهن زد و کمی از آن را خورد و دور شد و پسر بچه باصدایی گرفته داد زد امشب به خوابت می ایم تا تورا بکشم فقط در خواب فرصت داری که خود را نجات دهی اگر در خواب بمیری در واقعیت هم خواهی مرد این بستنی مرگ توست مرد که از سخنان پسر تعجب کرد نیش خندی زد وباتعجب گفت کمی از سنت بزرگتر حرف میزنی و به سمت محل کار رفت شب همان روز به خانه برگشت ودر رختخواب دراز کشید به یاد حرف های پسر افتاد و کمی ترسید طوری ک باهر صدای کوچک عکس العمل نشان میداد کم کم چشمانش بسته شد و به خواب رفت . در خواب درخرابه ای کثیف بود کف خرابه از چوب های سفیدی بود که از کثیفی زرد شده بودند بلند شد و شرو به قدم زدن شرو به قدم زدن در خانه کرد که از اتاق صدایی شنید کف چوبی راه رو انقدر کهنه بود که با هر بار قدم صدای جق جق چوب ها به گوش میرسید پشت در ایستاد.....ولی صدای چوب های کهنه پشت سر او ادامه داشت سرش را به سرعت برگردانند اما چیزی ندید دراتاق را به ارامی باز کرد باورش نمیشد خواب است یا بیدار دراتاق مادر وخواهرش با زنجیر به میله های قدیمی بسته شده بودند وگوشه اتاق زنی با لباس کهنه درحالی که از چشمانش خون می آمد مشغول خاندن آواز بود خون چشمانش لباس سفید کهنه اش را سرخ کرده بود و کم کم به حدی از چشمانش خون می امد که خون از کف اتاق سرازیر شد زن بی تفاوت به درون گهواره خالی نگاه میکرد و اشک خون میریخت ناگاه پای پسر جوان به بتر ای برخورد کرد وتوجه زن جلب شد زن ارام سرش را چرخاند ونگاهی به مردجوان کرد و چند ثانیه غرق سکوت شد که ناگهان.......زن جیغی بلند کشید که از صدای او خانه به لرزه در امد مرد از اتاق به سمت راه رو رفت که در انتهای راه رو پسر بچه ای که به او بستنی داده بود را دید پسر با صدایی وحشت اور فریاد زد تو باید بمیریییییی و بعد ضامن اره ای که در دست داشت را کشید.
اره شروع به کار کردن میکنه پسر ارام ارام به سمت مرد جوان در حرکت بود مرد به سمت پایین پله ها دوید وخود را به پایین رساند رنگ صورت پسر بچه کبود و خاکستری شده بود وبلند فریاد میزد مرد جوان تبری را از زیر مبل کهنه برداشت و وارد یک اتاق شد ودر زیر یک تخت خود را پنهان کرد اندکی سکوت همه جا را پر کرده بود مرد از زیر تخت به کف زمین چش دوخته بود که ناگهان پای پسر بچه را دید پسر بچه وارد اتاق شد و شروع کرد به گشتن کمد و در همین حال شروع به صحبت کردن و ناله میکرد فریاد میزد کجاااااااایی اقاااا؟براتون بستنی اوردم....اقااااااا؟من اووومدم اینجااایی نه؟ودر همین حال همه جارو میگشت که ناگهان نزدیک تخت شد مرد به کفشای پسر بچه خیره شده بود و از ترس می لرزید دو پای پسر رو بروی چشمان مرد بود وچند ثانیه سکوت همه جارا فراگرفت مرد خیره بود پا تکان نخورد مرد جوان میدانست که فهمیده و میخواهد با او بازی کند نزدیک بود تا فریاد بکشد که پسر بچه ارام ارام از تخت دور شد و به خارج از اتاق رفت مرد که شوکه بود نفسی عمیق بیرون داد و زیر لب گفت اون رفت و روشو برگردوند که دید پسر بچه کنارش دراز کشیده وبا چشمای خونی ورنگ کبود صورتش خیره نگاه میکنه واروم میگه توباید بمیری اقااا مرد به سرعت فریاد میزنه و از زیر تخت میاد بیرون وپسر بچه هم به دنبالش راه میوفته مرد جوان باتبر توی دستش در حال فرار بود ک پاش در چوب پوسیده ی کف اتاق گیر میکنه و میوفته پسر بچه با اره به مرد نزدیک میشه مرد جوان هر کاری برای خلاص شدن انجام میده بی فایدست پسر بچه دکمه کت کهنه و پارشو باز میکنه وبا نگاهی وحشت ناک نزدیک تر میشه و با اره حمله میکنه مرد تقلا میکنه تا ضربه به تنش بر خورد نکنه پسر بچه اره رو به بالای سر میبره وفریاد وحشت اوری میکشه و دست مرد رو از مچ قطع میکنه خون به صورت کبود ولباس کهنه ی پسرک میپاشه و بلند شروع میکنه به خندیدن دستشو به صورتش میزنه و خونو پاک میکنه و با خنده فریاد میکشه سیاهی چشاش از بین میره و چشمش کامل سفید میشه سرش رو نزدیک مرد جوان میاره و ارام در گوشش میخونه تولد من امروز بود من کادویی نداشتم خون تو برام یه هدیه از طرف مادرمه مشغول خوندن شعرش بود که مرد که از درد می پیچید با اون دست تبر رو برمیداره وبه فرق سر پسر بچه میزنه و کله ی پسر از هم باز میشه و خون همه ی هیکل هر دوتاشونو میگیره پسر به لباس مرد جوان چنگ میزنه و داد میزنه نه نه نه مرد برای خلاصی دست پسرک رو قطع میک
دیدگاه ها (۶)

داستان : مرتد کشیش : او را ببندید، او باید در برابر مردم بسو...

داستان : مدافعان حرم همین طور که داشتم می دویدم و کلاش در د...

داستان : پاپ سیاه من علاقه ی بسیاری به داستان پردازی در مور...

اولین رانده شده از بهشت. فرمانروای تاریکی که سودای بازگشت به...

𝐸𝓃𝒹𝓁𝑒𝓈𝓈 𝑜𝓃 𝓈𝓉𝒶𝑔𝑒|𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁷وارد داروخانه شد و به سمت پیشخوان رفت...

🖤 قفس سیاهپارت بیست‌وپنجم | پدرصدای قدم‌ها از بیرون نزدیک‌تر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط