سه پارتی از چان: (وقتی که هردوتون...) p3 اخر
سه پارتی از چان: (وقتی که هردوتون...) p3 اخر
(چند شب بعد)
کم کم چان داشت موفق میشد تا حالتو بهتر کنه و توهم باهاش همکاری میکردی....
بهت غذا میداد، باهم میرفتید کمی پیاده روی...البته که وقتی اتفاقی بچه های رو میدیدی که دارن بازی میکنن تورو یاد بچه ای که دیگه نداریش مینداخت و بغضیت میکرد...ولی سعی میکردی یجوری باهاش کنار بیای چون چان هم راست میگفت...به هرحال با این کارا دیگه نمیشد اوضاع رو برگردوند یا درستش کرد، فقط باید باهاش کنار اومد....
بعد یه هفته حالت بهتر شده بود و داشتی خوب افسردگیت رو از بین میبردی، کم کم خودت هم میخواستی بیشتر حالت بهتر شه و داشتی میشدی همون ات قبلی ای که همیشه پر انرژی بود و حال چان هم با تغییر حال تو بهتر میشد و خیالش راحت میشد که داری با افسردگیت میجنگی و تلاش میکنی.....
بعد یک ماه همه چی برگشته بود و شما زندگی عادی خودتون رو داشتید دیگه به اون اتاقی که برای بچتون درست کرده بودید با ناامیدی نگاه نمیکردید ولی خب درشو بسته بودید....اما میشد که بعضی اوقات بری سراغش و یادش بیاری....انگار که سالها باهاش خاطره ساخته بودید....بعد چند هفته....تو فکری زد به سرت....
چان دو ساعتی میشد از سرکار برگشته بود و بعد اینکه باهم شام درست کردید و خوردید رفتید کمی پیاده روی که بیرون کمی خوراکی بخرید تا شب درکنار فیلم دیدن بخوریدشون که تو تصمیم گرفتی فکری که این چندروز تو مغزت میپیچید رو با چان درمیون بزاری....
ات: اومممم میگم چانی.....
چان: جونم....
ات: راستش بعد تمام اتفاقاتی که اخیرا برامون افتاده بود من....یچیزی اومد تو ذهنش...
چان: چی قشنگ؟
ات: ....-مکث
وایسادید...
چان: چیشد؟
ات: نظرت چیه....درمورد بچه؟...
چان: یعنی چی؟
ات: درسته که اون اتفاقات افتاد ولی....مطمئنم توهم دلت هنوز یه بچه میخواد....ممکن نیست که بعد اون ماجرا تو از بچه زده بشی...
چان: چی؟... -تعجب
ات: اوممم
چان: مطمئنی؟....
ات: تو بودی که باعث شدی خوب بشم و از اون افسردگی نجات پیدا کنم....تو همیشه راست میگی...تو خودت گفته بودی با زندگی کنار بیایم و ادامه بدیم....پس فکر نمیکنم این تصمیم مشکلی داشته باشه چون ممکنه اینبار واقعا شانس داشته باشیم....
چان: لبخند- همینکه حالت خوب باشه، کنارم لبخند بزنی، تظاهر به خوب بودن نکنی و واقعی حالت خوب باشه و همچین فکرای شیرینی بیاد تو ذهنت برام خیلی کافیه....من هیچوقت باهات مخالفت نمیکنم...چون میدونم که اینبار میتونیم یه شانس دوباره داشته باشیم -لبخند زد و موهات رو کنار زد
ات: خب دیگه حالا بریم خرید کنیم که دلم کلی خوراکی میخواد...
چان: نکنه الان هم باردار باشی و ویار داشته باشی و مارو سرکار گذاشته باشی؟
ات: واااا....من باردار هم نباشم بازم عاشق خوراکی ام....پس مسخره نباشااا...
چان: خنده- باشه برو خوراکی هاتو برادر.....
ات: حیحی....
بعد اونشب وقتی تو غرق فیلم دیدن بودی چان کمی با خودش فکر کرد که واقعا این تصمیمی که میخواهید بگیرید درسته یا نه ولی واقعا هیچ عیبی توش ندید...همینکه دوباره حالشون خوب باشه کافیه اتفاقا دیگه احساساتشون دستشونه و میدونن که باید محتاط باشن....فرداش کن شما رفتید پیش دکتر اونم با شما موافقت کرد که تصمیم خوبیه و خیل یخوبه که حالتون بهبود پیدا کرده و بعد از اون شما کامل خیالتون راحت شد و بعد دوماه یه شب که داشتید غذا درست میکردید تو نسبت به غذا واکنش نشون دادی و بعد تست دادن معلوم شد که بارداری و بعد نه ماه بالاخره یه بچه سالم و سلامت و گوگولی به دنیا آوردی که دختر بود و شما تا اون روز متوجه شدید دوباره وسایل آوردید تا دکوراسیون اتاق رو از اول تا آخر عوض کنید و تونستید اون دختر ناز رو به خوبی بزرگش کنید و اسمش هم گذاشتید بنگ (چاتیون) ترکیبی از اسمتون که نشون میداد چقدر میتونید هردوتون به میزان زیادی به بچهتون عشق بورزید و کلی باهاش خاطرات خوب بسازید....
پایاننننننن🎀💫
(چند شب بعد)
کم کم چان داشت موفق میشد تا حالتو بهتر کنه و توهم باهاش همکاری میکردی....
بهت غذا میداد، باهم میرفتید کمی پیاده روی...البته که وقتی اتفاقی بچه های رو میدیدی که دارن بازی میکنن تورو یاد بچه ای که دیگه نداریش مینداخت و بغضیت میکرد...ولی سعی میکردی یجوری باهاش کنار بیای چون چان هم راست میگفت...به هرحال با این کارا دیگه نمیشد اوضاع رو برگردوند یا درستش کرد، فقط باید باهاش کنار اومد....
بعد یه هفته حالت بهتر شده بود و داشتی خوب افسردگیت رو از بین میبردی، کم کم خودت هم میخواستی بیشتر حالت بهتر شه و داشتی میشدی همون ات قبلی ای که همیشه پر انرژی بود و حال چان هم با تغییر حال تو بهتر میشد و خیالش راحت میشد که داری با افسردگیت میجنگی و تلاش میکنی.....
بعد یک ماه همه چی برگشته بود و شما زندگی عادی خودتون رو داشتید دیگه به اون اتاقی که برای بچتون درست کرده بودید با ناامیدی نگاه نمیکردید ولی خب درشو بسته بودید....اما میشد که بعضی اوقات بری سراغش و یادش بیاری....انگار که سالها باهاش خاطره ساخته بودید....بعد چند هفته....تو فکری زد به سرت....
چان دو ساعتی میشد از سرکار برگشته بود و بعد اینکه باهم شام درست کردید و خوردید رفتید کمی پیاده روی که بیرون کمی خوراکی بخرید تا شب درکنار فیلم دیدن بخوریدشون که تو تصمیم گرفتی فکری که این چندروز تو مغزت میپیچید رو با چان درمیون بزاری....
ات: اومممم میگم چانی.....
چان: جونم....
ات: راستش بعد تمام اتفاقاتی که اخیرا برامون افتاده بود من....یچیزی اومد تو ذهنش...
چان: چی قشنگ؟
ات: ....-مکث
وایسادید...
چان: چیشد؟
ات: نظرت چیه....درمورد بچه؟...
چان: یعنی چی؟
ات: درسته که اون اتفاقات افتاد ولی....مطمئنم توهم دلت هنوز یه بچه میخواد....ممکن نیست که بعد اون ماجرا تو از بچه زده بشی...
چان: چی؟... -تعجب
ات: اوممم
چان: مطمئنی؟....
ات: تو بودی که باعث شدی خوب بشم و از اون افسردگی نجات پیدا کنم....تو همیشه راست میگی...تو خودت گفته بودی با زندگی کنار بیایم و ادامه بدیم....پس فکر نمیکنم این تصمیم مشکلی داشته باشه چون ممکنه اینبار واقعا شانس داشته باشیم....
چان: لبخند- همینکه حالت خوب باشه، کنارم لبخند بزنی، تظاهر به خوب بودن نکنی و واقعی حالت خوب باشه و همچین فکرای شیرینی بیاد تو ذهنت برام خیلی کافیه....من هیچوقت باهات مخالفت نمیکنم...چون میدونم که اینبار میتونیم یه شانس دوباره داشته باشیم -لبخند زد و موهات رو کنار زد
ات: خب دیگه حالا بریم خرید کنیم که دلم کلی خوراکی میخواد...
چان: نکنه الان هم باردار باشی و ویار داشته باشی و مارو سرکار گذاشته باشی؟
ات: واااا....من باردار هم نباشم بازم عاشق خوراکی ام....پس مسخره نباشااا...
چان: خنده- باشه برو خوراکی هاتو برادر.....
ات: حیحی....
بعد اونشب وقتی تو غرق فیلم دیدن بودی چان کمی با خودش فکر کرد که واقعا این تصمیمی که میخواهید بگیرید درسته یا نه ولی واقعا هیچ عیبی توش ندید...همینکه دوباره حالشون خوب باشه کافیه اتفاقا دیگه احساساتشون دستشونه و میدونن که باید محتاط باشن....فرداش کن شما رفتید پیش دکتر اونم با شما موافقت کرد که تصمیم خوبیه و خیل یخوبه که حالتون بهبود پیدا کرده و بعد از اون شما کامل خیالتون راحت شد و بعد دوماه یه شب که داشتید غذا درست میکردید تو نسبت به غذا واکنش نشون دادی و بعد تست دادن معلوم شد که بارداری و بعد نه ماه بالاخره یه بچه سالم و سلامت و گوگولی به دنیا آوردی که دختر بود و شما تا اون روز متوجه شدید دوباره وسایل آوردید تا دکوراسیون اتاق رو از اول تا آخر عوض کنید و تونستید اون دختر ناز رو به خوبی بزرگش کنید و اسمش هم گذاشتید بنگ (چاتیون) ترکیبی از اسمتون که نشون میداد چقدر میتونید هردوتون به میزان زیادی به بچهتون عشق بورزید و کلی باهاش خاطرات خوب بسازید....
پایاننننننن🎀💫
- ۱۷.۳k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط