{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نمیدونم چرا این چیزارو داشتم برای آرتین میگفتم...!

نمیدونم چرا این چیزارو داشتم برای آرتین میگفتم...!
دستمو گرفتو گفت
-تو نباید ناامید بشی که...اگه تو ناامید شی دیگه کی باشه که به داداشت امید بده..بعدم نگرانیه زیاد خوب نیس...من هر کمکی که بتونم بهت میکنم...رومن به جای داداشه خودت حتما روم حساب کن
...باید ازش تشکر میکردم...
سرمو پایین انداختمو گفتم
-ممنونم از دلداریت...
لبخندی غمگین تحویلم دادو گفت
-پاشو بیا تو سرما میخوریا....
دستمو گرفتو پاشدم...
خوابم نمیبرد..
خیلی آروم تر شده بودم..
از آرتین پرسیدم
-کی پیشه اوناس؟...
-من بودم دکتره خیلی اصرار کردو گفت لازم نیست منم اومدم ...
-آهان...برو بخواب خیلی خسته ای...
-نه دیگه خوابم نمیبره...اگه خوابت میاد برو بخواب توهم...
-نه
...
رفتم چراغه آشپزخونرو روشن کردمو یکم آب برداشتم..که بخورم
گلوم حسابی خشک بود...
صدایی از پشته سر اومد...
مهیار بود..
خیلی وقتی چشماش قرمز میشد ترسناک میشد...
با صدای گرفته گفت.
-شما بیدارید؟...
دوتانون سرامونو تمون دادیم...
انگار مهیار هم خواب از سرش پرید...
اونا رفتن تلویزیونو روشن کردنو نشستن پای فیلم دیدن منم..روی مبل کناریش که حدودا۴نفره بود نشستم...
بالشتو بغل کردم و یاده مهدی افتادم...
ناخداگاه از چشمام اشک سرازیر...
اگه بابا میفهمید...
مهیار پاشد اومد پیشه من نشست...
آرتینم داشت زیره چشمی نگامون میکرد..
مهیار گفت
-مهتاب من صبرم داره سر میرسه...
آخه الانم وقته این حرفا بود ....بااین حاله من
بابی حوصلگی گفتم
-بیخیال مهیار الان نه....
آرتین داشت با تعجب به ما دوتا نگاه میکرد...
مهیارم با آهی بلند گفت

-باشه...
همش فکرم درگیره مهدی بود...
ناخداگاه گاه دراز کشیدم...
اوناهم مشغوله دیدنه فیلم بودن...چه بیخیال...
پاشدم برم تو اشپزخونه که آرتین داد زد
-مهتاب
-بله
-کجایی؟...
-خونه آقا شجاع...آشپزخونه
-اون قیلونه که اونجاسو بیار
-نه ضرر داره...
-بیار
-به یه شرط
-چه شرطی
-منم میکشم....
-نخیر نمیشه
-پس منم الان خرابش میکنم...
-خب بیار فقط یه پک...
-باشه..
بدنم خیلی بیحال بود...
دستام میلرزید...
ذغال داغ روی قلیون بود تنباکو و....
منم اومدم بردارم...دستم لرزید و یه لحظه کنترلم رفت...
یه ذغال داغ افتاد روی پام ...شوکی که بهم وارد کرد قلیونو هم انداختم...
آرتینو مهیار یهو پریدن بالا...
مهیار با دیدنه من داد زد و گفت
-مهتابببب
اشکم در اومد...آرتین اومد زود بلندم کرد...
پام خیلی میسوخت..آرتین یه پمادی آورد...
آروم زد روی جای سوختگی ها...جیغم نیرفت بالا و شدت گریم زیادتر میشد...
آرتین دستمو اورد جلو گفت
-بیا انگشته منو بکن تو دهنت هروقت خواستی جیغ بزنی انگشته منو گاز بگیر...
چشمام شد اندازه گردو گفت
-چی میگی ارتین؟..انگشتت کبود میشه...
با تمسخر گفت
-حرف نزن...
یهو انگشتشوکرد لای دندونام...
تعجب کرده بودم از کاراش...
مهیار حسودیش میشد ولی ...اعتقاد داشت تا وقتی مجردم حق نداره توی کارام دخالت کنه...
وقتی آرتین پمادو میزد من از زوره درد گاز میگرفتم انگشتشو دسته خودمم نبود
...بعد از زدن پماد انگشتشو آورد بیرون...
من ازش معذرت خواستم با لبخند گفت
-اشکالی نداره...
وقتی دستشو شست و خشک مرد دیدم که..انگشتش کبود شده...
وای!!!
نمیتونستم راه برم...
میخواستم برم بخوابم...
وقتی تا یکمه راه رفتم ..هم پام میسوخت اشکام میومد..که یهو ول شدمو افتادم زمین..
مهیار اومد بغلم کنه ببردم تو اتاق..
ولی نزاشتمو گفتم
-نه مهی نمیخواد..خودم میتونم...
اونم سرشو تکون داد..
دوباره به زور بلند شدم...
داشتم با درد راهو دی میکردم ..که نزدیک بود میفتم ولی خودمو نگه داشتم
آرتین با لج اومد جلو ..و بغلم مرد..
مهیار حرصش گرفته بود..
نمیزاشت تکون بخورم خیلی محکم گرفته بود منو..رفت منو انداخت رو تختو گفت
-صبح بخیر..ولی بگیر بخواب
-توهم چشمات خونه بگیر بخواب..
بالبخند سرشو تکون داد...
فکرو خیال که الان چی میشه داداشم خوب میشه یا نه نمیزاشت بخوابم..
بالاخره خوابم برد...
ظهر ساعته۱۲بیدار شدم..
باهمون قیافه و همون وضع رفتم توی سالن ..
همه حاضر بودن...
یهو مهیار گفت
-دختر زود آماده شو داریم میریم...
-چی کجاااا
-تهران دیگه
-ماتینا و مهدی پس
-مگه آرتین بهت نگفت..اونا با اورشانش مخصوص میان تهران...
-باشه الان میرم وسایلامو جمع میکنمو آناده میشم..
مهیار چشمکی زدو منم رفتم..
زود صورتمو شستم ساکمو جمع کردم..همه جارو تمیزو مرتب کردم...
یه رژ خیلی کمرنگ زدم...و پریدم بیرون..
داشتیم میرفتیم دیگه...
رفتم نشستم جلو...
آرتینم باید رانندگی میکرد..
حوصلم سررفته بود...داشتم با انگشتام بازی میکردم
آرتین گفت
-حوصلت سررفته؟
-آره
-خب یه بحثیو باز کنید...
-چی بگم؟
-میخوای با مهیار ازدواج کنی؟..
یهو مهیار گوشاش تیز شد..
سرمو از خجالت انداختم پایینو گفتم
-نمیدونم...
مهیار سکوت کرد...
دیدگاه ها (۱۳)

لطفا بخونید...من دیگه شاید رمان نزارم...آخه دیگه خیلی صحنه د...

سرمو انداختم پایینو گفتم-نمیدونم...اوناهم انگار فهمیده بودن ...

دستی منو کشید بالا...وقتی نگاه کردم دیدم آرتینه...منو تلون ت...

لباسمو درآوردم...یه لباس راحتی پوشیدم...آرایشمم کمتر کردم......

امروز برای اولین بار رفتم دندون پزشکی دست و پام داشت میلرزید...

باورتون میشه چند شب پیش خواب دیدم کنار یه پسر جذاب رو پشت بو...

رومان عشو بی نھایت پارت 10از زبان ملیسا رفتم خونہ و تمام مدت...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره.و... p8 قوانینی هست که باید ...

شاهزاده دوست داشتنی من

فیک تهیونگ

رومان عشق مافیا پارت 28این پارتش جنایی میشہاز زبان ا/تاز کوک...

فیک شوگا پارت هشتم مافیای بیرحم دختر لجباز

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط