.
.
. .
یکبار دگر شبنمِ از چشم چکیده...
فرهاد ز شیرین سخنِ سخت شنیده
.
ای قافله سالارِ دلِ زجر کشیده...
معشوق! بگو وقتِ اقامت نرسیده؟!
.
با مردم این شهر چه کرده است وجودت؟
شاعر شده هر بنده... چه دیده، چه ندیده!
.
خاموش کن ای اشک، دلِ سوخته ام را
آتش، که میانِ دلِ من شعله کشیده...
.
افزون شده این شعله ی عشقِ تو به سینه
گویی که نسیمِ تنِ تو باز وزیده
.
تقدیر همین است: دل آزرده بمانیم
در خاک کمی روح و بسی غصه دمیده...
.
یوسف که دگر هیچ خریدار ندارد،
این بار دگر جامه ز اندوه دریده
.
صدها غزلِ خوب نوشتیم ولی باز
"یک بارِ دگر شبنمِ از چشم چکیده
. .
یکبار دگر شبنمِ از چشم چکیده...
فرهاد ز شیرین سخنِ سخت شنیده
.
ای قافله سالارِ دلِ زجر کشیده...
معشوق! بگو وقتِ اقامت نرسیده؟!
.
با مردم این شهر چه کرده است وجودت؟
شاعر شده هر بنده... چه دیده، چه ندیده!
.
خاموش کن ای اشک، دلِ سوخته ام را
آتش، که میانِ دلِ من شعله کشیده...
.
افزون شده این شعله ی عشقِ تو به سینه
گویی که نسیمِ تنِ تو باز وزیده
.
تقدیر همین است: دل آزرده بمانیم
در خاک کمی روح و بسی غصه دمیده...
.
یوسف که دگر هیچ خریدار ندارد،
این بار دگر جامه ز اندوه دریده
.
صدها غزلِ خوب نوشتیم ولی باز
"یک بارِ دگر شبنمِ از چشم چکیده
- ۱.۹k
- ۲۹ شهریور ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط