#رمان_شاهزاده_اهریمن72
#رمان_شاهزاده_اهریمن_پارت72
×: آرمیا..؟
+: ویهان؟
با ی حرکت ارمیارو تو بغل سردش حبس کرد.
اون برعکس همه بغل گرمی نداشت، نوازش دستاش ذوبت نمیکرد، ولی حتی سرمای وجودش آرامش بخش بود، مث خوردن شربت آلبالو خنک تو دل تابستون.
دستاشو دور بدن ورزیده ویهان حلقه کرد. با احساس دستاش اونو بیشتر ب خودش فشور، کنار گوشش لب زد
×: امروز فهمیدم تو یکی از بزرگترین نقطه ضعف های منی. میدونی چرا؟
نه نه تو هیچی نگو بذار خودم حرف بزنم، چون حس میکنم اگه خودمو با حرف نزندن خالی نکنم حتما دچار جنون میشم..
یکم مکث کرد.
نمیدوست باید از کجا شروع کنه و چطوری حرفشو بزنه. اون هیج وقت فردی ب لطافتی و با احساسی ارمیارو دورش نداشت. همه کسایی ک دورش بودن خشن و روحیه جنگ طلبانه ای داشتن حتی خودشم همین طوری بود، و حالا در مقابل آرمیا احساس ناتوانی میکرد.
تو همین لحظه، از تراس چشش ب ماه خورد.
شنیده بود فضای اطراف میتونه روی حرف زدن تاثیر بیشتری داشته باشه، ب این کار مطمئن نبود با اینحال انجامش داد..
همین طور ک ارمیارو تو بغل داشت بلند شد، باهم وارد تراس شدن
×: قشنگه مگه نه؟
+: چی قشنگه!
×: ماه..
تا قبل از دیدن تو دیدن ماه بهم آرامش میداد، دنیا برام یک رنگو یک نواخت بود.
شاید خیلیا تو برخورد با من بگن سنگ دلو بی احساسم، ولی من معنی دوست داشتنو میدونم، اما عشق برام تعریف نشده است..
اینکه دونفر ک اینقدر همو دوست دارن چرا باید برای راحتی اون یکی از خودشون بگذرن، اون موقع میگفتم حتی اگه ی روزم عاشق بشم حاضر نیستم بخاطر اون از خودم و علاقیم بگذرم..
نگاهشو از ماه گرفت به آرمیا دوخت.
دستشو زیر چونش برد سرشو گرفت بالا
×: من تا قبل از امروز تقریبا مطمئن بودم برای نگه داشتنت ممکنه دست ب هرکاری بزنم، فقط برای اینکه چیزی ک دوست دارمو نگه دارم، عقیدم بر این بود چیزی ک مال منه باید برای من بمونه حالا چ بخوای چ نخوای.
ولی با اتفاقی ک افتاد، فهمیدم تمام مدت اشتباه میکردم.
نمیتونم ببینم بخاطر من داری آسیب میبینی، حتی اگه بدونم نبودت ذره ذره، لحظه لحظه، ثانیه ب ثانیه منو قراره بکشه.
+: ویهان!!
من، چطور بگم؟ یکم گیج شدم. من اصلا یادم نمیاد چ اتفاقی افتاده! تا جایی یادم میاد کنار برنا بودم، پس این قضیه چ ربطی ب تو داره ک میگی بخاطر تو آسیب دیدم؟
ما حتی رابطمون اونی ک باید باشه نیست چون ما باید درباره خیلی چیزا صحبت کنیم.
تو حتی درباره من نمیدونی
+: اگه بخاطر بیناجنس بودنته ک باید بگم من خیلی وقته این موضوع رو میدونم. بخوام دقیق تر بگم،
قبل از اینکه حتی حسی ب وجود بیاد از این موضوع خبر داشتم..
اینقدر حرفش برای ارمیا یهویی و سنگین بود ک توان هرگونه عکسالعملی رو ازش گرفته بود و فقط بهت زده با قلبی ک محکم ب دیواره های سینش کوبیده میشد ب ویهان خیره شده بود.
ویهان دلش نمیخواست خودش اولین کسی باشه ک این موضوع رو بازگو میکنه ولی مجبور بود چون وقت کافی برای موندن نداشت، اون باید هرچه زوتر از اینجا میرفت، میرفت تا از ارمیاش مراقب کنه..
×: آرمیا..؟
+: ویهان؟
با ی حرکت ارمیارو تو بغل سردش حبس کرد.
اون برعکس همه بغل گرمی نداشت، نوازش دستاش ذوبت نمیکرد، ولی حتی سرمای وجودش آرامش بخش بود، مث خوردن شربت آلبالو خنک تو دل تابستون.
دستاشو دور بدن ورزیده ویهان حلقه کرد. با احساس دستاش اونو بیشتر ب خودش فشور، کنار گوشش لب زد
×: امروز فهمیدم تو یکی از بزرگترین نقطه ضعف های منی. میدونی چرا؟
نه نه تو هیچی نگو بذار خودم حرف بزنم، چون حس میکنم اگه خودمو با حرف نزندن خالی نکنم حتما دچار جنون میشم..
یکم مکث کرد.
نمیدوست باید از کجا شروع کنه و چطوری حرفشو بزنه. اون هیج وقت فردی ب لطافتی و با احساسی ارمیارو دورش نداشت. همه کسایی ک دورش بودن خشن و روحیه جنگ طلبانه ای داشتن حتی خودشم همین طوری بود، و حالا در مقابل آرمیا احساس ناتوانی میکرد.
تو همین لحظه، از تراس چشش ب ماه خورد.
شنیده بود فضای اطراف میتونه روی حرف زدن تاثیر بیشتری داشته باشه، ب این کار مطمئن نبود با اینحال انجامش داد..
همین طور ک ارمیارو تو بغل داشت بلند شد، باهم وارد تراس شدن
×: قشنگه مگه نه؟
+: چی قشنگه!
×: ماه..
تا قبل از دیدن تو دیدن ماه بهم آرامش میداد، دنیا برام یک رنگو یک نواخت بود.
شاید خیلیا تو برخورد با من بگن سنگ دلو بی احساسم، ولی من معنی دوست داشتنو میدونم، اما عشق برام تعریف نشده است..
اینکه دونفر ک اینقدر همو دوست دارن چرا باید برای راحتی اون یکی از خودشون بگذرن، اون موقع میگفتم حتی اگه ی روزم عاشق بشم حاضر نیستم بخاطر اون از خودم و علاقیم بگذرم..
نگاهشو از ماه گرفت به آرمیا دوخت.
دستشو زیر چونش برد سرشو گرفت بالا
×: من تا قبل از امروز تقریبا مطمئن بودم برای نگه داشتنت ممکنه دست ب هرکاری بزنم، فقط برای اینکه چیزی ک دوست دارمو نگه دارم، عقیدم بر این بود چیزی ک مال منه باید برای من بمونه حالا چ بخوای چ نخوای.
ولی با اتفاقی ک افتاد، فهمیدم تمام مدت اشتباه میکردم.
نمیتونم ببینم بخاطر من داری آسیب میبینی، حتی اگه بدونم نبودت ذره ذره، لحظه لحظه، ثانیه ب ثانیه منو قراره بکشه.
+: ویهان!!
من، چطور بگم؟ یکم گیج شدم. من اصلا یادم نمیاد چ اتفاقی افتاده! تا جایی یادم میاد کنار برنا بودم، پس این قضیه چ ربطی ب تو داره ک میگی بخاطر تو آسیب دیدم؟
ما حتی رابطمون اونی ک باید باشه نیست چون ما باید درباره خیلی چیزا صحبت کنیم.
تو حتی درباره من نمیدونی
+: اگه بخاطر بیناجنس بودنته ک باید بگم من خیلی وقته این موضوع رو میدونم. بخوام دقیق تر بگم،
قبل از اینکه حتی حسی ب وجود بیاد از این موضوع خبر داشتم..
اینقدر حرفش برای ارمیا یهویی و سنگین بود ک توان هرگونه عکسالعملی رو ازش گرفته بود و فقط بهت زده با قلبی ک محکم ب دیواره های سینش کوبیده میشد ب ویهان خیره شده بود.
ویهان دلش نمیخواست خودش اولین کسی باشه ک این موضوع رو بازگو میکنه ولی مجبور بود چون وقت کافی برای موندن نداشت، اون باید هرچه زوتر از اینجا میرفت، میرفت تا از ارمیاش مراقب کنه..
- ۹.۸k
- ۱۷ آذر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط