{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ازکدام غم بسوزم...ازبی وفایی عزیزم...ازبی اعتنایهای او...

ازکدام غم بسوزم...ازبی وفایی عزیزم...ازبی اعتنایهای او....ازدل سنگش.

ازاینکه فراموش کرده یه زمانی میگفت نفسش هستم...عسلش هستم...عشقش هستم.... یا..ازقفل دستان اوبادیگری.......یا
ازموهای سپیدشده ازفراق او.ازخستگی پاهایم...یابی ابرویی نزدسنگ فرشهای کوچه وپس کوچه های خسته شهر ازقدمهایم...یاازخورشیدی که ازصبح تاشب به ارامی به من ونتیجه بی حاصلم بانگرانی مینگریست....یاازچشمان همیشه خیسم یاازنگاه تمسخرامیز مردم...همان بهترکه همه بگوین طفلی دیوانست...دست خودش نیست....خدا شفایش بده...اری چه خوب شدخدا دیوانگی راافریدوالا بااین همه رسوایی چه میکردم. ولی راستی...مگرنمیگین خوش به حال دیوونه....ولی چرامن حالم خوش نیست
دیدگاه ها (۳)

اوزیرِ همه چیز زدومنفقط زیرِ گریه...

دلنوشته هایم ،سوء هاضمه گرفته اند ...لاغر شده اند ، نای گفتن...

دلواپسی من از نیامدنت نیست!می ترسمدر پس این دل دل زدن هابیای...

این من هستم که وفادار خواهم ماند ، این تو هستی که تنها بی وف...

ازکدام غم بسوزم...ازبی وفایی عزیزم...ازبی اعتنایهای او....از...

ازکدام غم بسوزم...ازبی وفایی عزیزم...ازبی اعتنایهای او....از...

تو هیچوقت به این سن برنمی گردی پس همیشه کاری رو انجام بده که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط