فرزانه ای حکایت می کند در سرزمین مغرب طبیبی را دیدم ک جمع
فرزانه ای حکایت می کند در سرزمین مغرب طبیبی را دیدم ک جمعی مریض در پیش رویش نشسته و درمانشان میکرد. پیش رفتم و گفتم : خدایت بیامرزد مرا نیز درمان کن .اولحظه ای تفکر کرد و سپس گفت : عرق فقر و برگ بردباری را با هلیله ی فروتنی جمع کن و همه را در ظرف یقین بگذار و آب خشیت در آن بریز و آتش غم در زیرش روشن ، سپس با صافی مراقبت ، آن را در جام رضا بریز و ب آن جرعه ای توکل بیامیز و با دست صدق او را بگیر و در کاسه استغفار بنوش و پس از آن با آب زهد مزه مزه کن و از آز و طمع پرهیز کن انشااله خداوند شفایت دهد.
- ۲۸۹
- ۱۰ بهمن ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط