{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فرزانه ای حکایت می کند در سرزمین مغرب طبیبی را دیدم ک جمع

فرزانه ای حکایت می کند در سرزمین مغرب طبیبی را دیدم ک جمعی مریض در پیش رویش نشسته و درمانشان میکرد. پیش رفتم و گفتم : خدایت بیامرزد مرا نیز درمان کن .اولحظه ای تفکر کرد و سپس گفت : عرق فقر و برگ بردباری را با هلیله ی فروتنی جمع کن و همه را در ظرف یقین بگذار و آب خشیت در آن بریز و آتش غم در زیرش روشن ، سپس با صافی مراقبت ، آن را در جام رضا بریز و ب آن جرعه ای توکل بیامیز و با دست صدق او را بگیر و در کاسه استغفار بنوش و پس از آن با آب زهد مزه مزه کن و از آز و طمع پرهیز کن انشااله خداوند شفایت دهد.
دیدگاه ها (۳)

آن کس که بداند و بداند که بداند/اسب خود از گنبد گردون برهاند...

آن کس که بداند و بداند که بداند/اسب خود از گنبد گردون برهاند...

زبان مانند حیوان دره ای است ک اگر بی اندیشه رهایش کنی تو را ...

شرط رسیدن ب آسمان ، وداع با زمین است....انسان آرامش نخواهد د...

یکی از #نیکان گفته است که گذرم به پزشکی افتاد، گفتم : خدا بر...

گل آفتابگردان

گفت درنگ کنید که من آتشی

غیر از پرده‌ها همه چیز عالیه 😂😂 مرد است دیگر و این حرفا 😊ب...

#درگز #خراسان #ایران #ایرانگردی #ایران‌زیبا #گردشگری #سفر #ط...

چه صحنه زیبایی #طبیعت #حیوانات #طبیعت‌زیبا #زیبایی #شیر #افر...

در میان خروش آب سرد کوهستانی و کانی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط