{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"

پارت "27"

"ویو نویسنده مامی"

فقط سه روز تا مراسم عقد باقی مونده بود
سه روزی که برای هر کدومشون، معنای متفاوتی داشت، برای بعضیا... شروع یه زندگی جدید بود
برای بعضیا... پایان سال‌ها دشمنی..
و برای یکی... شاید سخت‌ترین تصمیم زندگی...

خونه ی خانواده جئون؛ این چند روز بیشتر از همیشه شلوغ بود هر گوشه‌ی خونه، یه نفر مشغول کاری بود..
مادر خانواده جئون از صبح تا شب لیست مهمون‌ها، شیرینی‌ها و وسایل مراسم رو چند بار بالا و پایین می‌کرد...

بابا با وجود اون چهره‌ی همیشگی و آرومش، مدام در رفت‌وآمد بود و برنامه ها رو چک میکرد؛ گاهی با سالن مراسم تماس می‌گرفت، گاهی با گل‌فروشی و گاهی هم با آقای پارک...

ولی چیزی که بیشتر از همه به چشم می‌اومد...
تغییر رابطه‌ی دو خانواده بود، هنوز خبری از صمیمیت نبود...
اما دیگه از اون نگاه‌های پر از نفرت هم خبری نبود، انگار هر دو خانواده...
داشتن کم‌کم یاد می‌گرفتن کنار هم نفس بکشن...
شایدم قرار بود مثل گذشته شن..
گذشته ای که آنجلینا ازش خبر نداشت..
تهیونگ از زمانی که فهمیده بود داره بابا میشه چشماش بیشتر از قبل برق میزد..
ذوق داشت و شاد بود..
هر روز چند بار حال جینا رو می‌پرسید یا وقتی جینا دلش چیزی می‌خواد مهم نبود ساعت چند باشه همون لحظه می‌رفت دنبالش...

و جینا..
جینا هم هر روز بیشتر از قبل به مادر شدن فکر می‌کرد، گاهی بی‌اختیار دستش روی شکمش می‌نشست لبخند می‌زد...

و زیر لب با کوچولوش حرف می‌زد هنوز چیزی معلوم نبود هنوز حتی صدای قلبش رو نشنیده بودن..
اما عشق...
از همون روز اول توی دل هر دوشون ریشه زده بود..


لارا و جونگ‌کوک...
مثل همیشه، شلوغ‌ترین زوج خونه بودن..
تقریباً هر روز سر یه موضوع بی‌اهمیت با هم کل‌کل می‌کردن...
اما بیشتر از پنج دقیقه طول نمی‌کشید که دوباره صدای خنده‌هاشون کل خونه رو پر کنه..
عاشقانه ترین بودن و در عین حال لجباز ترین..
دم به دقه بحث شون میشد ولی یکم بعد قربون صدقه و بوس کردناشون شروع میشد..

و اما...
آنجلینا دخترکی که قرار بود سه روز دیگه لباس سفیده عروس رو تنش کنه...
اما هنوز دلش با اتفاق‌هایی که افتاده بود کنار نیومده بود...
هنوز با اینکه اجازه داده بقیه براش تصمیم بگیرن کنار نیومده بود..
گاهی به لباس آویزون شده داخل کاورش نگاه می‌کرد...
حس عجیبی داشت..
که حتی نمیدونست چطوره..
چیه و چطور توصیفش کنه..


و جیمین...
برخلاف همیشه، این روزها بیشتر از قبل سکوت می‌کرد...
کارهای مراسم رو بی‌سروصدا انجام می‌داد...
لباسش رو انتخاب کرده بود...
وسایل لازم رو آماده کرده بود، با پدرش برای هماهنگی مراسم صحبت می‌کرد
هر شب، قبل از خواب...
فقط یه پیام کوتاه برای آنجلینا می‌فرستاد...
«خسته نباشی.»
«امروز حالت بهتر بود؟»
«شب بخیر.»
هر همین حد..
بدون اینکه انتظار جواب طولانی داشته باشه..
برای جیمین همین که آنجلینا جواب کوتاهی می‌داد کافی بود..
دیدگاه ها (۴)

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "28""ویو جئون آنجلینا"امرو...

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "29""ویو جئون آنجلینا"" • ...

سم فیک = "محو اقیانوس نگاهت" پارت "26" • • • • • • • • • "ه...

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "25" "ویو جئون آنجلینا"بعد...

𝑻𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒇𝒊𝒂 𝑯𝒆𝒊𝒓 — وارث مافیا*مقدمه:بارون نم‌نم می‌بارید.یه رو...

🛏️ . «عادت شبانه‌ای که فردای بهتری می‌سازه 🌙»آخر شب فقط ۱۰ د...

اگه دوست پسرمون باشن

بجنگ برای هدفت ، اما هرگز برای توجه شدن ، دیده شدن ، یا شنید...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۰ شب، وقتی نامجون لیا رو جلوی خونه پیا...

✈️ چند روز بیشترپارت ۲۰عصر، دوباره به کنار رودخونه رفتن.همون...

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:72رفتم به سمت خونه‌...در رو ب...

پارت ۳۳ 🖤یک شب، جونگ‌کوک منو به همون کافه‌ای برد که اولین با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط