Forced to be by your side
Forced to be by your side
به اجبار کنار تو
part: 27
دو روز گذشته بود...
حال جونگکوک خیلی بهتر شده بود، ولی هنوز موقع راه رفتن و بلند شدن درد داشت.
صبح، همه توی سالن بودن.
جینا از آشپزخونه بیرون اومد.
جینا: بچهها صبحونه آمادست.
جنا: بالاخرهههه 😭😂
همه خندیدن.
همون لحظه در اتاق جونگکوک باز شد.
جونگکوک بیرون اومد.
چند قدم برداشت، اما ناگهان دستش رو روی زخمش گذاشت و نفسش برای چند لحظه بند اومد.
جینا سریع بلند شد.
جینا: جونگکوک!
رفت سمتش و دستش رو گرفت.
جینا: آروم... وایسا.
جونگکوک دستش رو پس کشید.
جونگکوک: خودم میتونم.
جینا: ولی درد داری!
جونگکوک با سردی نگاهش کرد.
جونگکوک: گفتم خودم میتونم.
جینا چند لحظه ساکت موند.
بعد آروم گفت:
جینا: باشه...
و عقب رفت.
جنا با اخم به جونگکوک نگاه کرد.
جنا: داداش، اون فقط میخواست کمکت کنه.
جونگکوک چیزی نگفت.
جینا هم برگشت سمت آشپزخونه.
چند ساعت گذشت.
شب شده بود و همه کمکم خوابیده بودن.
اما جینا خوابش نمیبرد.
چند دقیقه جلوی اتاق جونگکوک ایستاد و بالاخره آروم در زد.
جینا: جونگکوک؟ بیداری؟
جونگکوک: آره.
جینا وارد اتاق شد.
جونگکوک هنوز بیدار بود و به سقف نگاه میکرد.
جینا: هنوز درد داری؟
جونگکوک: یکم.
جینا روی صندلی کنار تخت نشست.
چند لحظه سکوت بینشون بود.
جینا بالاخره گفت:
جینا: میشه یه چیزی ازت بپرسم؟
جونگکوک: بپرس.
جینا: چرا با من سردی؟
جونگکوک نگاهش کرد.
جینا: از همون اول... همیشه حس کردم ازم ناراحتی.
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
جونگکوک: چون این ازدواج چیزی نبود که خودم انتخاب کرده باشم.
جینا سرش رو پایین انداخت.
جینا: منم انتخابش نکرده بودم...
جونگکوک: میدونم.
جینا: پس چرا همیشه فکر کردم از من بدت میاد؟
جونگکوک: چون نمیخواستم به چیزی که به اجبار وارد زندگیم شده بود عادت کنم.
جینا با شنیدن حرفش بغض کرد.
جینا: یعنی از من بدت نمیاد؟
جونگکوک چند ثانیه بهش نگاه کرد.
جونگکوک: نه.
اشک از چشمهای جینا سرازیر شد.
جینا: پس چرا هیچوقت اینو بهم نگفتی؟...
جونگکوک: شاید چون خودمم نمیدونستم چطور باید رفتار کنم.
جینا هقهقش گرفت.
جینا: من فقط میخواستم بدونم ازم متنفری یا نه...
جونگکوک آروم گفت:
جونگکوک: جینا...
جینا سرش رو بالا آورد.
جونگکوک: گریه نکن.
جینا: نمیتونم...
جونگکوک کمی جابهجا شد و با اشاره به کنار خودش گفت:
جونگکوک: بیا اینجا.
جینا با چشمهای خیس نزدیکتر رفت.
آروم سرش رو روی پاهای جونگکوک گذاشت.
جونگکوک چند لحظه بهش نگاه کرد.
بعد دستش رو آروم روی سر جینا گذاشت.
جونگکوک: گریه نکن... دختر بابا.
جینا با چشمهای خیس یه لبخند کوچیک زد.
جینا: چی گفتی؟ 😂🥹
جونگکوک: هیچی.
جینا: نههه، شنیدم!
جونگکوک برای اولین بار یه لبخند خیلی کوچیک زد.
جونگکوک: بخواب.
جینا آروم چشمهاشو بست.
پشت در...
جنا بیصدا ایستاده بود.
یواشکی از لای در نگاه میکرد.
وقتی دید برادرش بعد از مدتها اینقدر آروم با جینا رفتار میکنه، یه لبخند روی صورتش نشست.
جنا زیر لب گفت:
جنا: بالاخره...
آروم در رو بست تا مزاحمشون نشه.
داخل اتاق، جینا هنوز لبخند کوچیکی روی صورتش داشت.
و برای اولین بار...
سردی همیشگی جونگکوک برای چند دقیقه جاش رو به آرامش داده بود.
ادامه دارد...
چطور بوددد؟ 💋❤️
به اجبار کنار تو
part: 27
دو روز گذشته بود...
حال جونگکوک خیلی بهتر شده بود، ولی هنوز موقع راه رفتن و بلند شدن درد داشت.
صبح، همه توی سالن بودن.
جینا از آشپزخونه بیرون اومد.
جینا: بچهها صبحونه آمادست.
جنا: بالاخرهههه 😭😂
همه خندیدن.
همون لحظه در اتاق جونگکوک باز شد.
جونگکوک بیرون اومد.
چند قدم برداشت، اما ناگهان دستش رو روی زخمش گذاشت و نفسش برای چند لحظه بند اومد.
جینا سریع بلند شد.
جینا: جونگکوک!
رفت سمتش و دستش رو گرفت.
جینا: آروم... وایسا.
جونگکوک دستش رو پس کشید.
جونگکوک: خودم میتونم.
جینا: ولی درد داری!
جونگکوک با سردی نگاهش کرد.
جونگکوک: گفتم خودم میتونم.
جینا چند لحظه ساکت موند.
بعد آروم گفت:
جینا: باشه...
و عقب رفت.
جنا با اخم به جونگکوک نگاه کرد.
جنا: داداش، اون فقط میخواست کمکت کنه.
جونگکوک چیزی نگفت.
جینا هم برگشت سمت آشپزخونه.
چند ساعت گذشت.
شب شده بود و همه کمکم خوابیده بودن.
اما جینا خوابش نمیبرد.
چند دقیقه جلوی اتاق جونگکوک ایستاد و بالاخره آروم در زد.
جینا: جونگکوک؟ بیداری؟
جونگکوک: آره.
جینا وارد اتاق شد.
جونگکوک هنوز بیدار بود و به سقف نگاه میکرد.
جینا: هنوز درد داری؟
جونگکوک: یکم.
جینا روی صندلی کنار تخت نشست.
چند لحظه سکوت بینشون بود.
جینا بالاخره گفت:
جینا: میشه یه چیزی ازت بپرسم؟
جونگکوک: بپرس.
جینا: چرا با من سردی؟
جونگکوک نگاهش کرد.
جینا: از همون اول... همیشه حس کردم ازم ناراحتی.
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
جونگکوک: چون این ازدواج چیزی نبود که خودم انتخاب کرده باشم.
جینا سرش رو پایین انداخت.
جینا: منم انتخابش نکرده بودم...
جونگکوک: میدونم.
جینا: پس چرا همیشه فکر کردم از من بدت میاد؟
جونگکوک: چون نمیخواستم به چیزی که به اجبار وارد زندگیم شده بود عادت کنم.
جینا با شنیدن حرفش بغض کرد.
جینا: یعنی از من بدت نمیاد؟
جونگکوک چند ثانیه بهش نگاه کرد.
جونگکوک: نه.
اشک از چشمهای جینا سرازیر شد.
جینا: پس چرا هیچوقت اینو بهم نگفتی؟...
جونگکوک: شاید چون خودمم نمیدونستم چطور باید رفتار کنم.
جینا هقهقش گرفت.
جینا: من فقط میخواستم بدونم ازم متنفری یا نه...
جونگکوک آروم گفت:
جونگکوک: جینا...
جینا سرش رو بالا آورد.
جونگکوک: گریه نکن.
جینا: نمیتونم...
جونگکوک کمی جابهجا شد و با اشاره به کنار خودش گفت:
جونگکوک: بیا اینجا.
جینا با چشمهای خیس نزدیکتر رفت.
آروم سرش رو روی پاهای جونگکوک گذاشت.
جونگکوک چند لحظه بهش نگاه کرد.
بعد دستش رو آروم روی سر جینا گذاشت.
جونگکوک: گریه نکن... دختر بابا.
جینا با چشمهای خیس یه لبخند کوچیک زد.
جینا: چی گفتی؟ 😂🥹
جونگکوک: هیچی.
جینا: نههه، شنیدم!
جونگکوک برای اولین بار یه لبخند خیلی کوچیک زد.
جونگکوک: بخواب.
جینا آروم چشمهاشو بست.
پشت در...
جنا بیصدا ایستاده بود.
یواشکی از لای در نگاه میکرد.
وقتی دید برادرش بعد از مدتها اینقدر آروم با جینا رفتار میکنه، یه لبخند روی صورتش نشست.
جنا زیر لب گفت:
جنا: بالاخره...
آروم در رو بست تا مزاحمشون نشه.
داخل اتاق، جینا هنوز لبخند کوچیکی روی صورتش داشت.
و برای اولین بار...
سردی همیشگی جونگکوک برای چند دقیقه جاش رو به آرامش داده بود.
ادامه دارد...
چطور بوددد؟ 💋❤️
- ۱۶۹
- ۲۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط