از خودم مثل مرگ می ترسم، مثل ِ از زندگی شدن با هم
از خودم مثل مرگ می ترسم، مثل ِ از زندگی شدن با هم
هیچ چی واقعاً نمی فهمم! هیچ چی واقعاً نمی خواهم!!
دارم از اتفاق/ می افتم، مثل ِاز چشم های غمگینت
مثل ِاز زندگی تو بیرون! می زنم/ زیر گریه ات را هم
در تنم وزنه های بی ربطی ست که مرا می کُند به صندلی ام
در دلم بادِ رفته بر بادی ست که تو را تا همیشه در راهم...
که بدانـم تو را نمی دانم، که بدانـی مرا نمی دانی
که بداند دلـم گرفته تو را، که بداند تمـام دنیا هم!
ریملت روی گونه می ریزد وسط اشک های بچّگی ام
مثل یک موشک قراضه شده که به جا مانده بر تن ِ ماهم
مثل ِیک موش کوچک از مغزم که تو را هی پنیر سوراخ است!
که فقط می دود همین لحظه، همه ی روزها و شب ها هم!!
قهوه ی روزهای بی خوابیم، به تو هی می خورد به بخت سیاه
مثل یک مهدی ِتمام شده، که کم آورده و... الـفبا هم ...
هیچ چی واقعاً نمی فهمم! هیچ چی واقعاً نمی خواهم!!
دارم از اتفاق/ می افتم، مثل ِاز چشم های غمگینت
مثل ِاز زندگی تو بیرون! می زنم/ زیر گریه ات را هم
در تنم وزنه های بی ربطی ست که مرا می کُند به صندلی ام
در دلم بادِ رفته بر بادی ست که تو را تا همیشه در راهم...
که بدانـم تو را نمی دانم، که بدانـی مرا نمی دانی
که بداند دلـم گرفته تو را، که بداند تمـام دنیا هم!
ریملت روی گونه می ریزد وسط اشک های بچّگی ام
مثل یک موشک قراضه شده که به جا مانده بر تن ِ ماهم
مثل ِیک موش کوچک از مغزم که تو را هی پنیر سوراخ است!
که فقط می دود همین لحظه، همه ی روزها و شب ها هم!!
قهوه ی روزهای بی خوابیم، به تو هی می خورد به بخت سیاه
مثل یک مهدی ِتمام شده، که کم آورده و... الـفبا هم ...
- ۱.۶k
- ۲۰ خرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط