آسمان را رنگ چشمان تو می پنداشتم
آسمان را رنگ چشمان تو می پنداشتم
گرمی دست تو را، دست خدا انگاشتم
آن زمان هائیکه بامن بود چشم عاشقت
با نگاهت در دلم ، شور و نوائی داشتم
فتح کردی عاقبت این قلعه قلب مرا
پرچم عشق تو را ، بر برج دل افراشتم
روح آزادم زعشقت هی تمرد مینمود
من به تمکین تو این جان ودلم واداشتم
باغ دل ،خالی از اندوه وغم وتردید بود
هرکجای دل که میشدبذرعشقت کاشتم
دانه عشقت درون قلب عاشق ریشه کرد
دل جدا کردی زمن ، درد و بلا برداشتم
بازمیپرسم زخود من این سئوال ساده را
از چه رو آخر تو را ، من یار دل پنداشتم...
گرمی دست تو را، دست خدا انگاشتم
آن زمان هائیکه بامن بود چشم عاشقت
با نگاهت در دلم ، شور و نوائی داشتم
فتح کردی عاقبت این قلعه قلب مرا
پرچم عشق تو را ، بر برج دل افراشتم
روح آزادم زعشقت هی تمرد مینمود
من به تمکین تو این جان ودلم واداشتم
باغ دل ،خالی از اندوه وغم وتردید بود
هرکجای دل که میشدبذرعشقت کاشتم
دانه عشقت درون قلب عاشق ریشه کرد
دل جدا کردی زمن ، درد و بلا برداشتم
بازمیپرسم زخود من این سئوال ساده را
از چه رو آخر تو را ، من یار دل پنداشتم...
- ۱.۳k
- ۱۳ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط