‏واعظی منبری رفت و سخنرانی جالبی ارائه داد!

‏واعظی منبری رفت و سخنرانی جالبی ارائه داد!
کدخدا که خیلی لذت برده بود به واعظ گفت:
روزی که می‌خواهی از این روستا بروی بیا سه کیسه برنج از من بگیر!...
واعظ شادمان شد و تشکر کرد.
روز آخر در خانه‌ی کدخدا رفت و از کیسه‌های برنج سراغ گرفت.
کدخدا گفت:
‏راستش برنجی در کار نیست...
آن روز منبر جالبی رفتی من خیلی خوشم آمد و گفتم من هم یک چیزی بگویم که تو خوشت بیاید!

امثال و حکم
علی‌اکبر دهخدا
دیدگاه ها (۵)

واعظی منبری رفت و سخنرانی جالبی ارائه داد. کدخدا که خیلی لذت...

قبل از نقل خاطره بگویم که بعضی از کلاسهای دانشگاه ما تا ساعت...

دختری که می خواست در دانشگاه اسلحه گرم حمل کند!قبل از نقل خا...

دختری که می خواست در دانشگاه اسلحه گرم حمل کند!قبل از نقل خا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط