{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پدرش اجازه نمی‌داد برود. یک روز آمد و گفت: «پدر جان! می‌خ

پدرش اجازه نمی‌داد برود. یک روز آمد و گفت: «پدر جان! می‌خواهیم با چند تا از بچه‌ها برویم دیدن یک مجروح جنگی.» پدرش خیلی خوشحال شد. سیصد تومان هم داد تا چیزی بخرند و ببرند.
چند روزی از او خبری نبود... تا این‌که زنگ زد و گفت من جبهه‌ام. پدرش گفت: «مگر نگفتی می‌روی به یک مجروح سر بزنی؟» گفت: «چرا؛ ولی آن مجروح آمده بود جبهه.»
پدرش فقط پشت تلفن گریه کرد...
دیدگاه ها (۱۹)

دختری از هویزهبهش می گفتن: «آخه تو که پسر نیستی،چه جوری می خ...

من هم شبی به خاطره ها تبدیل میشوم ...

ﺍﯾﻨﺠﺎ ﮐﺴﯽ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭِ " ﻫﯿﭻ ﮐﺲ " ﻧﯿﺴﺖﭼﺸﻢ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﺕ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﻡ ﯾﮏ ...

سلام

شهیدی که استاد دانشگاه خود در آمریکا را مسلمان کرد

#عید_قربان_مبارکما چه داریم برایت ای عشق! که بریزیم به پایت ...

«امروز اولین روز دانشگاهته.»این فکر مثل یک سطل آب سرد روی سر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط