{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دلبرم دارد به دوری من عادت می کند

دلبرم دارد به دوری من عادت می کند
از غم هجرش غزل هایم شکایت میکند
در هوای او غزل ها می سرایم ، خط به خط
شرح دردم را قلم ، بی شک روایت می کند
مثل یک بیماری صعب العلاج است عشق او
در رگ و در خون و اندامم سرایت می کند
با خیالش مست شعرم ، در میان کوچه ها
هی تلو خوردم تلو ، حالم حکایت می کند
شاعری دیوانه ام ، محبوب من حالا بگو
این غزل را هم سراییدم ، کفایت میکند ؟
دیدگاه ها (۵)

‌یک شب مرا اوج خیالش تا سحر برددیوانه دل را،آن روانی ،بی خبر...

از تو من قصه نگویم چه کنم ؟با دل وسوسه جویم چه کنم؟جای این س...

بگو ای آخرین همدم ، که شعرم را تو می خوانی؟چرا اینگونه غمگین...

‍ صبر کن تا بیقراری هات را درمان کنمبا غزلهایم تو را هم بوسه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط