تابع قوانین جمهوری اسلامی
تابع قوانین جمهوری اسلامی
ویو یونا
یعنی واقعا همه ی فرصت هام تموم شدن،واقعا اون دخترو میخواست ؟ دیگه منو نمیخواست ؟ من چرا عاشقش شدم ؟ چرا ؟ چرا ؟...چشم ازش گرفتم و رفتم توی اتاقم که پشت سرم اومد تو و درو بست
+واقعاً یه ذره هم غیرت نداری؟ وقتی منو نمیخواستی ازم دلسرد شده بودی ، استفادتو کرده بودی ، اول طلاقم میدادی بعد میرفتی پی هرز پریدنات
_ من تورو طلاق نمیدم یونا ، تو مال منی
+ ولی من طلاق میخوام ، وقتی دیگه نمیخوایم دیگه میخوای طمع های جدید رو امتحان کنی ، چرا نمیزاری برم ؟
_ یونا ، ببین درسته از این به بعد قراره کمتر باهات رابطه داشته باشم اما قرار نیست بزارم بری ، حالا هم وسایلتو جمع کن
ذوق زده بهش نگاه کردم
+میبریم عمارتمون ؟ یعنی طلاقم میدی ؟
_نخیر ، قراره اینجا از این به بعد برای سه نا باشه
+چی؟ چی داری میگی ؟ پس من....
_تو؟ تو از این به بعد توی اتاق من میخوابی ، اما هروقت عصبیم کنی میدونی باهات چیکار میکنم ؟ میندازمت تو انباری تا بمیری، پس به نعفته عصبیم نکنی ، فهمیدی ؟
با اشک و ترس سرمو بالا پایین کردم که خوبه ای گفت
_راستی ، میخوام سه نارو عقدم کنم ، عروسی براش نمیگیرم ، چون من فقط یه زن دارم ، اونم تویی ، و یه چیزیو بهت بگم ، من سه نارو به زور آقا بزرگ و باباش گرفتم ، بزرو صیغه نامرو خوندن ، نمیخواستم به خانوم بزرگ بگم که شاکی نباشه از دست آقا بزرگ، و تو مال منی یونا ، من فقط تورو میخوام....
_ فکر کردی اینکه بزور گرفتیش حال منو عوض میکنه ؟ به هرحال تو سر من هوو آوردی هیون ، دختره به خواسته اش رسید ، برای اون شدی
پوزخندی زد و با صدای خمار لب زد
_زبون در میاری برا شوهرت ؟
+اره زبون دراوردم برات ، فقط میخوام واقعیتو بدونی هیون ، همونطور که میگی من تا آخر عمرم باید برای تو باشم درسته ؟
همونطور که با پوزخند به چشمام نگاه میکرد سرشو به عنوان تأیید بالا و پایین کرد و من ادامه دادم
+خب من هم باید زندگی کنم ، قراره تا آخر عمرم زن تو باشم ، پس اجازه بده احساساتم نسبت بهت رشد کنه هیون ، میخوام عاشقت بشم و با عشق کنارت زندگی کنم ، اما تو چیکار میکنی؟ هروقت میام حسم بهت رو قوی تر کنم خرابش میکنی ، دلت نمیخواد عاشقت باشم مگه نه ؟ اره دلت نمیخواد اینطور باشه ، وگرنه اینقدر بد نمیکردی در حقم
_دلم میخواد عاشقم باشی یونا ، اما تو انگار معنی عشق رو نمیدونی نه ؟
+منظورت دقیقاً چیه ؟ چرا هر دفعه بهم گیر میدی؟ چرا نزاشتی یه دفعه مثل آدم باهم حرف بزنیم؟ چرا آخرش همش باید با یه سیلی توی صورتم تموم بشه ها؟
_ خب تقصیر خودته یونا ، میدونی چرا همیشه آخرش میزنم توی گوشت ؟ چون اخرای بحثمون همیشه حرفایی میزنی که کنترلم رو از دست بدم
ویو یونا
یعنی واقعا همه ی فرصت هام تموم شدن،واقعا اون دخترو میخواست ؟ دیگه منو نمیخواست ؟ من چرا عاشقش شدم ؟ چرا ؟ چرا ؟...چشم ازش گرفتم و رفتم توی اتاقم که پشت سرم اومد تو و درو بست
+واقعاً یه ذره هم غیرت نداری؟ وقتی منو نمیخواستی ازم دلسرد شده بودی ، استفادتو کرده بودی ، اول طلاقم میدادی بعد میرفتی پی هرز پریدنات
_ من تورو طلاق نمیدم یونا ، تو مال منی
+ ولی من طلاق میخوام ، وقتی دیگه نمیخوایم دیگه میخوای طمع های جدید رو امتحان کنی ، چرا نمیزاری برم ؟
_ یونا ، ببین درسته از این به بعد قراره کمتر باهات رابطه داشته باشم اما قرار نیست بزارم بری ، حالا هم وسایلتو جمع کن
ذوق زده بهش نگاه کردم
+میبریم عمارتمون ؟ یعنی طلاقم میدی ؟
_نخیر ، قراره اینجا از این به بعد برای سه نا باشه
+چی؟ چی داری میگی ؟ پس من....
_تو؟ تو از این به بعد توی اتاق من میخوابی ، اما هروقت عصبیم کنی میدونی باهات چیکار میکنم ؟ میندازمت تو انباری تا بمیری، پس به نعفته عصبیم نکنی ، فهمیدی ؟
با اشک و ترس سرمو بالا پایین کردم که خوبه ای گفت
_راستی ، میخوام سه نارو عقدم کنم ، عروسی براش نمیگیرم ، چون من فقط یه زن دارم ، اونم تویی ، و یه چیزیو بهت بگم ، من سه نارو به زور آقا بزرگ و باباش گرفتم ، بزرو صیغه نامرو خوندن ، نمیخواستم به خانوم بزرگ بگم که شاکی نباشه از دست آقا بزرگ، و تو مال منی یونا ، من فقط تورو میخوام....
_ فکر کردی اینکه بزور گرفتیش حال منو عوض میکنه ؟ به هرحال تو سر من هوو آوردی هیون ، دختره به خواسته اش رسید ، برای اون شدی
پوزخندی زد و با صدای خمار لب زد
_زبون در میاری برا شوهرت ؟
+اره زبون دراوردم برات ، فقط میخوام واقعیتو بدونی هیون ، همونطور که میگی من تا آخر عمرم باید برای تو باشم درسته ؟
همونطور که با پوزخند به چشمام نگاه میکرد سرشو به عنوان تأیید بالا و پایین کرد و من ادامه دادم
+خب من هم باید زندگی کنم ، قراره تا آخر عمرم زن تو باشم ، پس اجازه بده احساساتم نسبت بهت رشد کنه هیون ، میخوام عاشقت بشم و با عشق کنارت زندگی کنم ، اما تو چیکار میکنی؟ هروقت میام حسم بهت رو قوی تر کنم خرابش میکنی ، دلت نمیخواد عاشقت باشم مگه نه ؟ اره دلت نمیخواد اینطور باشه ، وگرنه اینقدر بد نمیکردی در حقم
_دلم میخواد عاشقم باشی یونا ، اما تو انگار معنی عشق رو نمیدونی نه ؟
+منظورت دقیقاً چیه ؟ چرا هر دفعه بهم گیر میدی؟ چرا نزاشتی یه دفعه مثل آدم باهم حرف بزنیم؟ چرا آخرش همش باید با یه سیلی توی صورتم تموم بشه ها؟
_ خب تقصیر خودته یونا ، میدونی چرا همیشه آخرش میزنم توی گوشت ؟ چون اخرای بحثمون همیشه حرفایی میزنی که کنترلم رو از دست بدم
- ۲۰.۷k
- ۱۸ آبان ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط