╭─── 🩸🌹 ───╮
╭─── 🩸🌹 ───╮
رزهای خونین
پارت نهم
صبح روز بعد، یونا روی مبل نشسته بود و به تهیونگ که مشغول صحبت با کانگ بود، نگاه میکرد.
یونا: خب؟ اون شخصی که گفتی قراره ببینم کجاست؟
تهیونگ: بهزودی میرسه.
یونا: امیدوارم حداقل این یکی آدمربا نباشه! 😐
کانگ لبخندش رو پنهان کرد.
چند دقیقه بعد، صدای باز شدن در ورودی بلند شد.
مردی وارد سالن شد. با دیدن یونا، قدمهاش متوقف شد.
مرد: غیرممکنه... خودشِ؟
تهیونگ: آره.
یونا با کلافگی بلند شد.
یونا: یکی میشه توضیح بده من وسط چه داستانی گیر افتادم؟!
مرد بهآرامی جلو اومد.
مرد: یونا... تو منو نمیشناسی، اما من سالهاست دنبال تو میگردم.
یونا: چی؟!
مرد پاکت قدیمیای رو روی میز گذاشت.
مرد: این نامه رو مادرت قبل از ناپدید شدنش برام گذاشت.
لبخند از صورت یونا محو شد.
یونا: مادرم...؟ مادرم که زندهست!
مرد سکوت کرد.
تهیونگ نگاه سردی بهش انداخت.
تهیونگ: فکر کنم وقتشه حقیقت رو بگی.
مرد آهی کشید و پاکت رو به سمت یونا هل داد.
مرد: قبل از اینکه بخونیش، باید یه چیزی بدونی...
مکث کرد.
مرد: مادرت تمام این سالها دربارهی گذشتهات بهت دروغ گفته.
🌹🩸
╰─── 🖤 ───╯
رزهای خونین
پارت نهم
صبح روز بعد، یونا روی مبل نشسته بود و به تهیونگ که مشغول صحبت با کانگ بود، نگاه میکرد.
یونا: خب؟ اون شخصی که گفتی قراره ببینم کجاست؟
تهیونگ: بهزودی میرسه.
یونا: امیدوارم حداقل این یکی آدمربا نباشه! 😐
کانگ لبخندش رو پنهان کرد.
چند دقیقه بعد، صدای باز شدن در ورودی بلند شد.
مردی وارد سالن شد. با دیدن یونا، قدمهاش متوقف شد.
مرد: غیرممکنه... خودشِ؟
تهیونگ: آره.
یونا با کلافگی بلند شد.
یونا: یکی میشه توضیح بده من وسط چه داستانی گیر افتادم؟!
مرد بهآرامی جلو اومد.
مرد: یونا... تو منو نمیشناسی، اما من سالهاست دنبال تو میگردم.
یونا: چی؟!
مرد پاکت قدیمیای رو روی میز گذاشت.
مرد: این نامه رو مادرت قبل از ناپدید شدنش برام گذاشت.
لبخند از صورت یونا محو شد.
یونا: مادرم...؟ مادرم که زندهست!
مرد سکوت کرد.
تهیونگ نگاه سردی بهش انداخت.
تهیونگ: فکر کنم وقتشه حقیقت رو بگی.
مرد آهی کشید و پاکت رو به سمت یونا هل داد.
مرد: قبل از اینکه بخونیش، باید یه چیزی بدونی...
مکث کرد.
مرد: مادرت تمام این سالها دربارهی گذشتهات بهت دروغ گفته.
🌹🩸
╰─── 🖤 ───╯
- ۲۳۵
- ۱۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط