آسمان را دیدم

آسمان را دیدم
و آموختم که ابری شوم، بگریم و بعد ، آبی شوم
صافِ صاف ، سبکِ سبک
پرنده را دیدم
و آموختم در آسمان آبی که هیچ وقت انتهایش را ندیده ام به پرواز درآیم
برگ را دیدم
یاد گرفتم سبز باشم ، سبزِسبز ، با طراوت و شاد
و هر وقت خزان زردم کرد ، بدانم که دوباره خواهم رویید
باران را دیدم
و آموختم که پاک باشم ، پاک و بی ریا
خورشید را دیدم
و دریافتم که غروب هم زیباست و از پس هر غروب طلوعی هست
گل را دیدم
و یاد گرفتم لطیف باشم
مهر و عشق را دیدم
و یاد گرفتم لبخند بزنم ، به زیبایی هر چه تمام تر ..
دیدگاه ها (۶)

رمان لونا و ویلیام قسمت ۴

چه زود فراموش شدم... چه زود فراموش شدم آن زمان که نگاهم از ...

چه زود فراموش شدم... چه زود فراموش شدم آن زمان که نگاهم از ن...

چه زود فراموش شدم... چه زود فراموش شدم آن زمان که نگاهم از ن...

وقت بزار وبخونحرف هاے زیباےیک پسر:حتما بخوانیــد...لعنت به ت...

من اینگونه نبودم. من سرکش بودم .من جوان بودم من عاشق بودم هم...

با مداد شکسته می نویسم من میمانم و قلب تنهای خودم و غم ساله...

زبانم لال اگر از رسول خدا(ص) نشنیده باشم!ابو مسلم می گوید:رو...

شاید حرف زدن راجبش درست نیست شایدم هست... ولی خب... احساس می...

باد پاییز و غروب و این دل بارانیبغض نمناک غریبی بعد هر ویران...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط