رمان لونا و ویلیام قسمت ۴
شب بود و دل من آشوب. اکنون باید چه می کردم ، کجا باید میفرم؟ باید وسط خیابان می خوابیدم؟تسلیم افکارم شده بودم گذاشته بودم زیر دست و پای افکار وحشی ام له شوم.
دیر وقت شده بود مجبور شدم به هتل برم. اتاقی ارزان و کوچک گرفتم . اتاقم کوچک بود اما پنجرهای بزرگ رو به جنگل خوفناک داشت . تخت کنار پنجره بود ، بر روی تخت نشستم و فکر کردم آیا شجاعت این را دارم که خود را از طبقهٔ ۱۴ به پایین برت کنم یا نه. جوابش مشخص بود[نه] ، اما دلم می خواست آن را گم میکردم و در پیاش می گشتم اما جواب جلوی چشمانم بود من هرگز شجاعت پایان را نداشتم.
شب را با کمک قرص های خوابآور سپری کردم.الان خورشید در وسط آسمان بود نمی دونستم امروز رو چطوری بدون دانشگاه سپری کنم چون امروز دانشگاه تعطیل بود. گوشی ام را دیشب خاموش کردم چون می دانستم الان خانوادهام می خواهند سر به تنم نباشد اما من را رها نمی کنند مخصوصا اکنون که بوی پول به مشام پدرم رسیده است. خاندان لوتر خانوادهٔ محترم و بسیار پولدار هست به قدری که زمانی به مسابقات ریاضیات چین رفته بودم هتلی که در آن اقامت داشتیم برای پدر ويليام بود البته الان ممکنه هتل رو به عنوان کادوی تولد به ويليام داده باشه. زیاد یادم نمی یاد اما می دونم خانوادهٔ لوتر برخلاف خانواده من در واقعیت هم گرم و صمیمی هستند. معروف هم هستند و اغلب شرکت های هرمی ازشون حساب می برند.
داشتم لباس می پوشیدم که پدرم زنگ زد از ترس اینکه بیشتر از قبل عصبانی بشه جواب ش را دادم و همون طور که معلوم هست تهدیدم کرد که اگه شب نیام رستوان لوتر و دعوت شون رو قبول نکنم زندگی را برایم سیاه می کند ؛ می دونستم که می تونه چون قبلا این کار را کرده هستی زمانی که عاشق و دلباخته پسر خاله ام شدم . آن شب که متوجه آن موضوع شد مرا به قدری کتک زد که دنده سمت چپم شکست . آن موقع فقط ۱۰ سال بیشتر سن نداشتم و عاشق پسر خاله ام شدم چون فقط ی شاخته گل لیلیوم زرد بهم داده بود؛ از آن موقع من عاشق آن گل شدم اما وقتی ويليام ی دسته گل از گل لیلیوم زرد بهم داد و بعدش بهم تعرض کرد از آن گل متنفر شدم.
لباس درست و حسابی نداشتم برای اینکه با ی متعرض دیدار مجدد داشته باشم. همون موقع رفتم بازار و ی کت و شلوار مشکی با کفش های پاشنه تخت مات خریدم.
نزدیک غروب شد از ترس پدرم رفتم خونه وقتی رسیدم آنجا خواهر و مادرم رو دیدم که سرخاب سفیداب کرده بودند و به قدر خوش حال بودند که برای عروسی خواهرم هیچ کس اینقدر شاد نبود.یعنی از درد من خوشحال شده بودم؟
پدرم خیلی وقت بود لبخند نزده بود ولی آن شب لبخندش تا گوش می رسید. حتا خواهر زاده ام هم شاد بود.
لباس هایم را پوشیدم. به نظرم ی کت و شلوار ام به تنم نشسته بود. آن را به همراه یک پیراهن سفید پوشیده بودم . مادرم اولین حرفی که بهم زد که چقدر زشت شدم اما خواهرم با این حرف موافق نبود و می گفت شبیه ماه شده بود دخترش هم حرفش را تایید کرد.
راه افتادیم و رفتیم. و وقتی رسیدیم با یک عمارت به سبک معماری سلطنتی انگلیسی اما مدرن شده مواجه شدم. از حق نگذریم خیلی زیبا بود. وقتی وارد شدیم با خانواده ای روبرو شدیم که ازشون ثروت و سرمایه داری می بارید همون ترکیبی بودند که آمده بودند خانهٔ ما اما با یک موجود اضافه و حال به زن به نام ويليام. خیلی تغییر کرده بود. بزرگ شده بود و ریش داشت یعنی منم همینقدر پیر شده بودم؟
دیر وقت شده بود مجبور شدم به هتل برم. اتاقی ارزان و کوچک گرفتم . اتاقم کوچک بود اما پنجرهای بزرگ رو به جنگل خوفناک داشت . تخت کنار پنجره بود ، بر روی تخت نشستم و فکر کردم آیا شجاعت این را دارم که خود را از طبقهٔ ۱۴ به پایین برت کنم یا نه. جوابش مشخص بود[نه] ، اما دلم می خواست آن را گم میکردم و در پیاش می گشتم اما جواب جلوی چشمانم بود من هرگز شجاعت پایان را نداشتم.
شب را با کمک قرص های خوابآور سپری کردم.الان خورشید در وسط آسمان بود نمی دونستم امروز رو چطوری بدون دانشگاه سپری کنم چون امروز دانشگاه تعطیل بود. گوشی ام را دیشب خاموش کردم چون می دانستم الان خانوادهام می خواهند سر به تنم نباشد اما من را رها نمی کنند مخصوصا اکنون که بوی پول به مشام پدرم رسیده است. خاندان لوتر خانوادهٔ محترم و بسیار پولدار هست به قدری که زمانی به مسابقات ریاضیات چین رفته بودم هتلی که در آن اقامت داشتیم برای پدر ويليام بود البته الان ممکنه هتل رو به عنوان کادوی تولد به ويليام داده باشه. زیاد یادم نمی یاد اما می دونم خانوادهٔ لوتر برخلاف خانواده من در واقعیت هم گرم و صمیمی هستند. معروف هم هستند و اغلب شرکت های هرمی ازشون حساب می برند.
داشتم لباس می پوشیدم که پدرم زنگ زد از ترس اینکه بیشتر از قبل عصبانی بشه جواب ش را دادم و همون طور که معلوم هست تهدیدم کرد که اگه شب نیام رستوان لوتر و دعوت شون رو قبول نکنم زندگی را برایم سیاه می کند ؛ می دونستم که می تونه چون قبلا این کار را کرده هستی زمانی که عاشق و دلباخته پسر خاله ام شدم . آن شب که متوجه آن موضوع شد مرا به قدری کتک زد که دنده سمت چپم شکست . آن موقع فقط ۱۰ سال بیشتر سن نداشتم و عاشق پسر خاله ام شدم چون فقط ی شاخته گل لیلیوم زرد بهم داده بود؛ از آن موقع من عاشق آن گل شدم اما وقتی ويليام ی دسته گل از گل لیلیوم زرد بهم داد و بعدش بهم تعرض کرد از آن گل متنفر شدم.
لباس درست و حسابی نداشتم برای اینکه با ی متعرض دیدار مجدد داشته باشم. همون موقع رفتم بازار و ی کت و شلوار مشکی با کفش های پاشنه تخت مات خریدم.
نزدیک غروب شد از ترس پدرم رفتم خونه وقتی رسیدم آنجا خواهر و مادرم رو دیدم که سرخاب سفیداب کرده بودند و به قدر خوش حال بودند که برای عروسی خواهرم هیچ کس اینقدر شاد نبود.یعنی از درد من خوشحال شده بودم؟
پدرم خیلی وقت بود لبخند نزده بود ولی آن شب لبخندش تا گوش می رسید. حتا خواهر زاده ام هم شاد بود.
لباس هایم را پوشیدم. به نظرم ی کت و شلوار ام به تنم نشسته بود. آن را به همراه یک پیراهن سفید پوشیده بودم . مادرم اولین حرفی که بهم زد که چقدر زشت شدم اما خواهرم با این حرف موافق نبود و می گفت شبیه ماه شده بود دخترش هم حرفش را تایید کرد.
راه افتادیم و رفتیم. و وقتی رسیدیم با یک عمارت به سبک معماری سلطنتی انگلیسی اما مدرن شده مواجه شدم. از حق نگذریم خیلی زیبا بود. وقتی وارد شدیم با خانواده ای روبرو شدیم که ازشون ثروت و سرمایه داری می بارید همون ترکیبی بودند که آمده بودند خانهٔ ما اما با یک موجود اضافه و حال به زن به نام ويليام. خیلی تغییر کرده بود. بزرگ شده بود و ریش داشت یعنی منم همینقدر پیر شده بودم؟
- ۲۲.۶k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط