{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من با کسی رازی ندارم مرد و مردانه

من با کسی رازی ندارم مرد و مردانه
جز با زنی در عشق بی اندازه دیوانه

می بویم این دوشیزه را زیرا که هر فصلش
گل دارد و گل دارد و گل این گلستانه

دوشیزه ای که وصف او با آن همه خوبی
در روزگاری این چنین مانَد به افسانه

آبادی ام از اوست ور نه بی زلال او
ویرانه روحی زنده تر دارد از این خانه

در انتظار فصل خرمن ساز می مردم
بر آیش من گر نمی افشاند « او» دانه

با این همه ما را به کام خویش می خواهد
این روزگار این اشتهای مار بر شانه

*
یک روز از هم می دِرَم این پیله را آخر
با اشتیاق پر زدن با بالِ « پروانه »
دیدگاه ها (۵)

ای وای بر آن عشق که نفرین شده باشدبا خون دل سوخته تزیین شده ...

از غم که چشم های تو لبریز می شودانگار فصل ها همه پاییز می شو...

خالی‌ام چون باغ بودا، خالی از نیلوفرانشخالی‌ام چون آسمان شب‌...

مهربان آمدی ـ‌ ای عشق! به مهمانی منپر شد از بوی خوشت خلوت رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط