ات با ترس دست پدرش رو گرفت.
ات با ترس دست پدرش رو گرفت.
ـ بابا، باید چیکار کنیم؟!
پدرش دستش رو فشرد.
ـ هر اتفاقی افتاد، از این خونه بیرون نرو.
صدای شکستن در بلند شد.
چند مرد وارد خونه شدن، اما ات با دیدن کسی که پشت سرشون ایستاده بود، خشکش زد.
ـ جیمین؟!
جیمین با چهرهای جدی جلو اومد.
ـ ات، باید باهام بیای.
پدر ات فریاد زد:
ـ به دخترم نزدیک نشو!
جیمین نگاه سردی بهش انداخت.
ـ من برای شما نیومدم.
بعد به ات نگاه کرد و آروم گفت:
ـ اومدم نجاتت بدم.
ات با خشم جواب داد:
ـ از چی؟ از پدر خودم؟!
جیمین نفس عمیقی کشید.
ـ از مردی که پشت این ماجراست... کسی که حتی پدرت هم ازش میترسه.
پدر ات ناگهان رنگش پرید.
ـ جیمین... تو از کجا فهمیدی؟!
جیمین گوشیاش رو بیرون آورد و عکسی نشونشون داد.
ات با دیدن عکس، دستش رو جلوی دهنش گرفت.
مرد داخل عکس، کسی بود که تمام عمرش فکر میکرد مرده! 🖤
ـ بابا، باید چیکار کنیم؟!
پدرش دستش رو فشرد.
ـ هر اتفاقی افتاد، از این خونه بیرون نرو.
صدای شکستن در بلند شد.
چند مرد وارد خونه شدن، اما ات با دیدن کسی که پشت سرشون ایستاده بود، خشکش زد.
ـ جیمین؟!
جیمین با چهرهای جدی جلو اومد.
ـ ات، باید باهام بیای.
پدر ات فریاد زد:
ـ به دخترم نزدیک نشو!
جیمین نگاه سردی بهش انداخت.
ـ من برای شما نیومدم.
بعد به ات نگاه کرد و آروم گفت:
ـ اومدم نجاتت بدم.
ات با خشم جواب داد:
ـ از چی؟ از پدر خودم؟!
جیمین نفس عمیقی کشید.
ـ از مردی که پشت این ماجراست... کسی که حتی پدرت هم ازش میترسه.
پدر ات ناگهان رنگش پرید.
ـ جیمین... تو از کجا فهمیدی؟!
جیمین گوشیاش رو بیرون آورد و عکسی نشونشون داد.
ات با دیدن عکس، دستش رو جلوی دهنش گرفت.
مرد داخل عکس، کسی بود که تمام عمرش فکر میکرد مرده! 🖤
- ۷۸
- ۰۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط