Last leaves/رمان جیمین
برگ های گمشده🍂
پارت ۵
ات چشماش رو باز کرد.
سقف ... تاریکی
شوگا صاف مثل مجسمه
جیمین دستاش زیر سرش بود.
ات به سقف نگاه کرد.
نمیخوابید
یه صدایی اومد
آروم یکنواخت.
ات سرش رو چرخوند.
شوگا دهنش نیمهباز... خرخر کنان.
ات زل زد.
*...جدی؟
یه لبخند کوچیک و زیر لبی...
*...صاحبخونه...
چند دقیقه بعد.
جیمین غلت زد.
باز غلت زد.
و این بار دستش دور ات گره خورد.
ات نگاهش کرد.
خواست اون رو هل بده یا بزنه کنار ولی جیمین
محکمتر بغلش کرد.
ات نفسش رو حبس کرد.
*...خدایا...
نور سفید بوی ضدعفونی صدای ماشین.
ات کوچولو رو صندلی پاهاش آویزون دستاش روی زنجیر صندلی بود
پدرش روبهروش. کت خاکستری. موهای تیره. یه کم خسته. ولی مهربون. همیشه مهربون.
¥...مامانت... رفته.
ات سرش رو بلند کرد.
*...کجا؟
پدرش یه لحظه مکث کرد.
¥...جایی که دیگه برنمیگرده
ات نگاهش کرد. آروم.
*...مثل مرگ؟
پدرش چشماش رو بست. آروم. طولانی.
¥...آره. مثل مرگ
ات سرش رو پایین انداخت.
*...پس من دیگه مامان ندارم
پدرش دستش رو برد جلو. آروم. روی دست ات.
¥...تو منو داری
ات نگاهش کرد.
*...تو هم میری؟
پدرش لبخند زد. یه لبخندِ خسته.
¥...نه من نمیرم
و ات بعد از اون روز هیچوقت از مادرش حرف نزد.
چون پدرش گفته بود مثل مرگ.
و مرگ حرف زدن نداره
---
برگشت به حال
صبح آشپزخونه.
ات پشت میز قهوه.
شوگا روبهروش روزنامه به دست.
جیمین اومد. موهاش خیس. تیشرت سفید. شلوارک خاکستری.
ات یه نگاه. کوتاه بهش کرد
شوگا بدون اینکه سرش رو بلند کنه
+...بعد صبحونه، میریم کافه
ات نگاهش کرد.
*...کافه؟
+...آره. قدیمی. همون جایی که قبلاً میرفتیم.
ات مکث کرد.
«*...نمیدونم.»
جیمین نشست. روبهروی ات
×...منم میام
ات نگاهش کرد.
شوگا پشت روزنامه. لبخند کوچیک زد
---
جای دیگه. شهر.
دختر مو بلند قهوهای... لباس صورتی.
€...جیمیناااااا...
لبخند زد.
و از پشت به سمت جیمین دوید
بمانید در خماری...
شرایط پارت بعد
فالو ۹۵ تایی الی ۱۰۰ تای بشیم
لایک ۵ تا
بازنشر ۲
😶
کسایی که از رمان خوششون میاد بیان تو کامنت ها حتی یک نقطه بزارن
پارت ۵
ات چشماش رو باز کرد.
سقف ... تاریکی
شوگا صاف مثل مجسمه
جیمین دستاش زیر سرش بود.
ات به سقف نگاه کرد.
نمیخوابید
یه صدایی اومد
آروم یکنواخت.
ات سرش رو چرخوند.
شوگا دهنش نیمهباز... خرخر کنان.
ات زل زد.
*...جدی؟
یه لبخند کوچیک و زیر لبی...
*...صاحبخونه...
چند دقیقه بعد.
جیمین غلت زد.
باز غلت زد.
و این بار دستش دور ات گره خورد.
ات نگاهش کرد.
خواست اون رو هل بده یا بزنه کنار ولی جیمین
محکمتر بغلش کرد.
ات نفسش رو حبس کرد.
*...خدایا...
نور سفید بوی ضدعفونی صدای ماشین.
ات کوچولو رو صندلی پاهاش آویزون دستاش روی زنجیر صندلی بود
پدرش روبهروش. کت خاکستری. موهای تیره. یه کم خسته. ولی مهربون. همیشه مهربون.
¥...مامانت... رفته.
ات سرش رو بلند کرد.
*...کجا؟
پدرش یه لحظه مکث کرد.
¥...جایی که دیگه برنمیگرده
ات نگاهش کرد. آروم.
*...مثل مرگ؟
پدرش چشماش رو بست. آروم. طولانی.
¥...آره. مثل مرگ
ات سرش رو پایین انداخت.
*...پس من دیگه مامان ندارم
پدرش دستش رو برد جلو. آروم. روی دست ات.
¥...تو منو داری
ات نگاهش کرد.
*...تو هم میری؟
پدرش لبخند زد. یه لبخندِ خسته.
¥...نه من نمیرم
و ات بعد از اون روز هیچوقت از مادرش حرف نزد.
چون پدرش گفته بود مثل مرگ.
و مرگ حرف زدن نداره
---
برگشت به حال
صبح آشپزخونه.
ات پشت میز قهوه.
شوگا روبهروش روزنامه به دست.
جیمین اومد. موهاش خیس. تیشرت سفید. شلوارک خاکستری.
ات یه نگاه. کوتاه بهش کرد
شوگا بدون اینکه سرش رو بلند کنه
+...بعد صبحونه، میریم کافه
ات نگاهش کرد.
*...کافه؟
+...آره. قدیمی. همون جایی که قبلاً میرفتیم.
ات مکث کرد.
«*...نمیدونم.»
جیمین نشست. روبهروی ات
×...منم میام
ات نگاهش کرد.
شوگا پشت روزنامه. لبخند کوچیک زد
---
جای دیگه. شهر.
دختر مو بلند قهوهای... لباس صورتی.
€...جیمیناااااا...
لبخند زد.
و از پشت به سمت جیمین دوید
بمانید در خماری...
شرایط پارت بعد
فالو ۹۵ تایی الی ۱۰۰ تای بشیم
لایک ۵ تا
بازنشر ۲
😶
کسایی که از رمان خوششون میاد بیان تو کامنت ها حتی یک نقطه بزارن
- ۱۷.۳k
- ۰۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط