پارت ۵
پارت ۵
---
جونگکوک دستت رو گرفت محکم اما بدون اینکه آسیبی بهت برسه و توی همون راهروی طولانی به سمت سالن غذاخوری بزرگ عمارت کشیدت. درهای چوبی کار شده باز شدند و یک میز صبحانه مجلل با کلی خوراکیهای رنگارنگ وسط اتاق خودنمایی میکرد.
چندتا از بادیگاردها سر به زیر ایستاده بودند. جونگکوک صندلی رو عقب کشید و با حرکتی کاملاً جنتلمنانه تعارف کرد بشینی:
- «بفرمایید، بانو. امیدوارم ذائقهات با صبحوانههای مافیایی سازگار باشه!»
تو با کمی لجبازی روی صندلی نشستی و دستبهسینه بهش نگاه کردی:
- «من ترجیح میدم همین الان برم خونهام، نه اینکه اینجا صبحانه بخورم!»
جونگکوک صندلی خودش رو کشید جلو، دقیقاً روبهروی تو نشست، چایاش رو برداشت و با یک لبخند مرموز گفت:
- «خونه؟ از این به بعد، تا وقتی من نگم، همینجا خونهته. و اما دربارهی قوانین جدید...»
کمی جلوتر خم شد، دستهاش رو روی میز قفل کرد و نگاه خیرهاش رو دوخت بهت:
**قانون اول:** حق نداری بدون اجازهی من از این اتاق یا عمارت خارج بشی.
**قانون دوم:** هر وقت صدات کردم، باید بلافاصله بیای پیشم.
**قانون سوم...**
چشمهاش برقی زد و ادامه داد:
- «و قانون سوم و مهمتر از همه: حق نداری اون نگاههای لجباز و خوشگلت رو از من بدزدی!»(چشممممممم)
گونهات از خجالت و حرارت حرفش قرمز شد. خواستی چیزی بگی و آبمیوه روپرت کنی صورتش که درِ بزرگ سالن با صدای بدی باز شد و یکی از افراد اصلی باند با رنگ پریده و نفسنفسزنان پرید داخل:
- «رئیس... خبر بد! اون باند رقیب... فهمیدن دختره اینجاست و دارن میان سمت عمارت!»
تا این جمله رو گفت، رنگ توی صورت جونگکوک عوض شد. نگاه شیطنتآمیزش توی یک ثانیه جاش رو داد به یک نگاه مرگبار، سرد و بیرحم. به سرعت از جا بلند شد، کتش رو برداشت و تفنگ نیمهخودکارش رو از کشوی میز درآورد و چک کرد.
برگشت سمت تو، دستت رو محکم کشید و بلندت کرد:
- «بازی تموم شد، بیبیگرل. پشت سر من بمون و تکون نخور... امشب نشونت میدم مافیا یعنی چی!»
---
جونگکوک دستت رو گرفت محکم اما بدون اینکه آسیبی بهت برسه و توی همون راهروی طولانی به سمت سالن غذاخوری بزرگ عمارت کشیدت. درهای چوبی کار شده باز شدند و یک میز صبحانه مجلل با کلی خوراکیهای رنگارنگ وسط اتاق خودنمایی میکرد.
چندتا از بادیگاردها سر به زیر ایستاده بودند. جونگکوک صندلی رو عقب کشید و با حرکتی کاملاً جنتلمنانه تعارف کرد بشینی:
- «بفرمایید، بانو. امیدوارم ذائقهات با صبحوانههای مافیایی سازگار باشه!»
تو با کمی لجبازی روی صندلی نشستی و دستبهسینه بهش نگاه کردی:
- «من ترجیح میدم همین الان برم خونهام، نه اینکه اینجا صبحانه بخورم!»
جونگکوک صندلی خودش رو کشید جلو، دقیقاً روبهروی تو نشست، چایاش رو برداشت و با یک لبخند مرموز گفت:
- «خونه؟ از این به بعد، تا وقتی من نگم، همینجا خونهته. و اما دربارهی قوانین جدید...»
کمی جلوتر خم شد، دستهاش رو روی میز قفل کرد و نگاه خیرهاش رو دوخت بهت:
**قانون اول:** حق نداری بدون اجازهی من از این اتاق یا عمارت خارج بشی.
**قانون دوم:** هر وقت صدات کردم، باید بلافاصله بیای پیشم.
**قانون سوم...**
چشمهاش برقی زد و ادامه داد:
- «و قانون سوم و مهمتر از همه: حق نداری اون نگاههای لجباز و خوشگلت رو از من بدزدی!»(چشممممممم)
گونهات از خجالت و حرارت حرفش قرمز شد. خواستی چیزی بگی و آبمیوه روپرت کنی صورتش که درِ بزرگ سالن با صدای بدی باز شد و یکی از افراد اصلی باند با رنگ پریده و نفسنفسزنان پرید داخل:
- «رئیس... خبر بد! اون باند رقیب... فهمیدن دختره اینجاست و دارن میان سمت عمارت!»
تا این جمله رو گفت، رنگ توی صورت جونگکوک عوض شد. نگاه شیطنتآمیزش توی یک ثانیه جاش رو داد به یک نگاه مرگبار، سرد و بیرحم. به سرعت از جا بلند شد، کتش رو برداشت و تفنگ نیمهخودکارش رو از کشوی میز درآورد و چک کرد.
برگشت سمت تو، دستت رو محکم کشید و بلندت کرد:
- «بازی تموم شد، بیبیگرل. پشت سر من بمون و تکون نخور... امشب نشونت میدم مافیا یعنی چی!»
- ۱۷۰
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط