𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘
𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘
سایـہ و وسوسـہ
𝐏𝐚𝐫𝐭 ۴۸
_ چه بهتر .. خلاص میشدم از این زندگی و آدماش .
اینقدر بچه ای که بخاطر مکالمه امروزمون اینجوری کردی؟ +
_نانسی رو یادته؟
+ خب !
_ خودت اونجا بودی میدید دارم همه جونمو میزارم تا کمکش کنم .ولی اونقدر بی رحمانه ترکم کرد و بهم گفت هرزه
جونگکووک اخمی کرد
+یعنی چی
_ یعنی همین نمیبینی که میخوام کمکت کنم .
جونگکوک اخمش غلیظتر شد و گفت : من نیاز به کمک کسی ندارم
لیویا لبخند بی جونی همراه با اشکهاش زد
_باشه. تو اینقدر قوی ای که نیاز به کسی نداری. ولی من دیگه نمیتونم.. کم آوردم... خسته شدم از بس جوری رفتار کردم که انگار همه چیز نرماله.. حالم از اون قرصای لعنتی بهم میخوره. اگه قرصام تموم بشه دیگه نمیتونم ازشون بگیرم. میدونی چرا؟ چون دکتر برام غدقن کرده و حتی داروخونه ها به کسی جز دکترها این قرص رو نمیدن این قرص خط اخره افسردگیه.. من خیلی وقته کنارش گذا اشته بودم. ولی !... میبنی؟ دوباره نیازم شدن... یچیزی مثل تو و اون مواده فاکیت
جونگکوک پوزخند تلخی زد
+ تنها راهی که میتونم بازم لبخندای قشنگ و دروغینشو ببینم همینه.. همون موادای فاکی
لیویا چهره اش وا رفت
_ چ.. چی..؟!
.. یه دختره دروغگویه شیرین که نابودم کرد +
_وقتی نابودت کرده چرا فراموشش نمیکنی هوم؟ وقتی دیگه
اون مواد و مصرف نکنی فرامو
+یادته گفتی عشق مقدسه؟ ولی من میگم عشق به گناهه شيرينه. یه درده بی درمونه که با همه درداش بازم میخوایش عشق دردیه که درمون نداره میدونی چرا میگم درمون نداره؟ چون تنها راه درمان اون درد همون کسیه که بهت درد داد.. اینجاست که با همه دردا میسازی ولی غرورت نمیزاره درمون ... شی... میگه درد بکش تا یاد بگیری
لیویا سمت جونگکوک برگشت و دستش رو روی دستهای بزرگش گذاشت : هیچ آدمی ارزش اینو نداره که خودتو نابود کنی
+ هه ر.. ببخشید لیویا
... با گفتن اسم هه را سرش رو تکون داد و چمهاش رو عصبی فشرد
_بله ....
+ پیش مینی و جک راجب این دیوونه بازیات حرفی نزن.. حوصله بحث باهاشون رو ندارم
لیویا سرش رو به نشونه مثبت تکون داد
جونگکوک ماشین رو روشن کرد و بازهم چشمهاش رو فشرد و عصبی سرش رو به طرفین تکون داد تا اسم هه را رو از ذهنش پاک .. کنه
جونگکوک در خونه رو باز کرد و همراه با لیویا وارد شدند.. لیویا بینیش رو بالا کشید و دو طرف پالتوش رو بیشتر به هم نزدیک کرد. سرش رو بالا آورد که با جک و مینی که مظطرب نگاهشون میکردن رو .. به رو شد
مینی : کجا بودید؟
جک : چرا تلفناتون رو جواب نمیدید دیوونه ها دلمون هزار راه رفت
چیزی نبود میبینی که سالمیم +
جک جلو اومد و لیویا رو سمت خودش کشید و سرش رو با دستهاش
بالا آورد
جک : چرا چشمات قرمزه هوم ؟؟
جونگکوک عصبی دست جک که روی گونه های لیویا بود پس زد و
لیویا رو پشت خودش کشید : ربطش به تو؟
!!! جک : چرا گریه کرده
گفتم که.. ربطش به تو ؟ +
جک : دیوونه شدی ؟
فکر نمیکنم +
جک : جونگکوک چشماش قرمزه مشخصه گریه کرده
جونگکوک سعی داشت در مقابل چهره مظطرب "مینی" بيخيال باشه و روی جک تمرکز کنه
+ واااو ... از کی تا حالا گریه کردن دوست دختر من باعث عصبانيت تو میشه و اظطراب مینی؟
جک : از کی تا حالا شد دوست دخترت؟؟
_______________
همیشه زندگی برای انسانها .. یا شاید بهتره بگم شخصیت های داستانش بهترین چیز رو رقم نمیزنه.. بعضی وقت ها این انسانه که باید داستانی که زندگی براش نوشته رو تغییر بده
آیا کار آسونیه!؟
... میتونه سخت باشه
خیلی هم سخت
یا باید تسلیم داستان زندگی شد
.. یا باید داستان جدیدی ساخت
جونگکوک کلماتی رو از دهانش خارج کرد که باعث حیرت جمع .. شد
+و از کی تا حالا گریه کردن دوست دختر من باعث عصبانیت تو میشه و اظطراب مینی؟
جک: از کی تا حالا شد دوست دخترت؟
+ از همون موقعی که تو به خودت اجازه دادی برای کسی که تومحدوده منه ابراز نگرانی کنی و به خودت اجازه دادی تا نگاهات رنگ غیر دوستانه بگیرن
.. جک جا خورد و حالت تدافعی صورتش در هم ریخت
جک : این چه چرت و پرتاییه که سر هم میکنی؟
+در هر صورت بهتره پاتو بکشی کنار چون دلیلی نمیبینم که نگران این دختر باشی
جک : من نمیزارم یه آدم بی گناه و نابود کنی
جونگکوک عصبی شد و دست لیویا رو کشید و اون رو به وسط هل داد که چهره لیویا بخاطر فشاری که دستهای قدرتمد جونگکوک بهش
وارد کرد جمع شد. بینی های سرخ شده اش رو بالا کشید و دستهاش رو بیشتر داخل جیبهای پالتوش فشرد
جونگکوک با صدایی بلند سر لیویا داد زد
+من دارم نابودت میکنممم؟؟ ساکت نمون حرف بزننن
لیویا نگاهش رو به جونگکوک داد و در حالی که بغضش رو قورت میداد سرش رو به طرفین تکون داد
سایـہ و وسوسـہ
𝐏𝐚𝐫𝐭 ۴۸
_ چه بهتر .. خلاص میشدم از این زندگی و آدماش .
اینقدر بچه ای که بخاطر مکالمه امروزمون اینجوری کردی؟ +
_نانسی رو یادته؟
+ خب !
_ خودت اونجا بودی میدید دارم همه جونمو میزارم تا کمکش کنم .ولی اونقدر بی رحمانه ترکم کرد و بهم گفت هرزه
جونگکووک اخمی کرد
+یعنی چی
_ یعنی همین نمیبینی که میخوام کمکت کنم .
جونگکوک اخمش غلیظتر شد و گفت : من نیاز به کمک کسی ندارم
لیویا لبخند بی جونی همراه با اشکهاش زد
_باشه. تو اینقدر قوی ای که نیاز به کسی نداری. ولی من دیگه نمیتونم.. کم آوردم... خسته شدم از بس جوری رفتار کردم که انگار همه چیز نرماله.. حالم از اون قرصای لعنتی بهم میخوره. اگه قرصام تموم بشه دیگه نمیتونم ازشون بگیرم. میدونی چرا؟ چون دکتر برام غدقن کرده و حتی داروخونه ها به کسی جز دکترها این قرص رو نمیدن این قرص خط اخره افسردگیه.. من خیلی وقته کنارش گذا اشته بودم. ولی !... میبنی؟ دوباره نیازم شدن... یچیزی مثل تو و اون مواده فاکیت
جونگکوک پوزخند تلخی زد
+ تنها راهی که میتونم بازم لبخندای قشنگ و دروغینشو ببینم همینه.. همون موادای فاکی
لیویا چهره اش وا رفت
_ چ.. چی..؟!
.. یه دختره دروغگویه شیرین که نابودم کرد +
_وقتی نابودت کرده چرا فراموشش نمیکنی هوم؟ وقتی دیگه
اون مواد و مصرف نکنی فرامو
+یادته گفتی عشق مقدسه؟ ولی من میگم عشق به گناهه شيرينه. یه درده بی درمونه که با همه درداش بازم میخوایش عشق دردیه که درمون نداره میدونی چرا میگم درمون نداره؟ چون تنها راه درمان اون درد همون کسیه که بهت درد داد.. اینجاست که با همه دردا میسازی ولی غرورت نمیزاره درمون ... شی... میگه درد بکش تا یاد بگیری
لیویا سمت جونگکوک برگشت و دستش رو روی دستهای بزرگش گذاشت : هیچ آدمی ارزش اینو نداره که خودتو نابود کنی
+ هه ر.. ببخشید لیویا
... با گفتن اسم هه را سرش رو تکون داد و چمهاش رو عصبی فشرد
_بله ....
+ پیش مینی و جک راجب این دیوونه بازیات حرفی نزن.. حوصله بحث باهاشون رو ندارم
لیویا سرش رو به نشونه مثبت تکون داد
جونگکوک ماشین رو روشن کرد و بازهم چشمهاش رو فشرد و عصبی سرش رو به طرفین تکون داد تا اسم هه را رو از ذهنش پاک .. کنه
جونگکوک در خونه رو باز کرد و همراه با لیویا وارد شدند.. لیویا بینیش رو بالا کشید و دو طرف پالتوش رو بیشتر به هم نزدیک کرد. سرش رو بالا آورد که با جک و مینی که مظطرب نگاهشون میکردن رو .. به رو شد
مینی : کجا بودید؟
جک : چرا تلفناتون رو جواب نمیدید دیوونه ها دلمون هزار راه رفت
چیزی نبود میبینی که سالمیم +
جک جلو اومد و لیویا رو سمت خودش کشید و سرش رو با دستهاش
بالا آورد
جک : چرا چشمات قرمزه هوم ؟؟
جونگکوک عصبی دست جک که روی گونه های لیویا بود پس زد و
لیویا رو پشت خودش کشید : ربطش به تو؟
!!! جک : چرا گریه کرده
گفتم که.. ربطش به تو ؟ +
جک : دیوونه شدی ؟
فکر نمیکنم +
جک : جونگکوک چشماش قرمزه مشخصه گریه کرده
جونگکوک سعی داشت در مقابل چهره مظطرب "مینی" بيخيال باشه و روی جک تمرکز کنه
+ واااو ... از کی تا حالا گریه کردن دوست دختر من باعث عصبانيت تو میشه و اظطراب مینی؟
جک : از کی تا حالا شد دوست دخترت؟؟
_______________
همیشه زندگی برای انسانها .. یا شاید بهتره بگم شخصیت های داستانش بهترین چیز رو رقم نمیزنه.. بعضی وقت ها این انسانه که باید داستانی که زندگی براش نوشته رو تغییر بده
آیا کار آسونیه!؟
... میتونه سخت باشه
خیلی هم سخت
یا باید تسلیم داستان زندگی شد
.. یا باید داستان جدیدی ساخت
جونگکوک کلماتی رو از دهانش خارج کرد که باعث حیرت جمع .. شد
+و از کی تا حالا گریه کردن دوست دختر من باعث عصبانیت تو میشه و اظطراب مینی؟
جک: از کی تا حالا شد دوست دخترت؟
+ از همون موقعی که تو به خودت اجازه دادی برای کسی که تومحدوده منه ابراز نگرانی کنی و به خودت اجازه دادی تا نگاهات رنگ غیر دوستانه بگیرن
.. جک جا خورد و حالت تدافعی صورتش در هم ریخت
جک : این چه چرت و پرتاییه که سر هم میکنی؟
+در هر صورت بهتره پاتو بکشی کنار چون دلیلی نمیبینم که نگران این دختر باشی
جک : من نمیزارم یه آدم بی گناه و نابود کنی
جونگکوک عصبی شد و دست لیویا رو کشید و اون رو به وسط هل داد که چهره لیویا بخاطر فشاری که دستهای قدرتمد جونگکوک بهش
وارد کرد جمع شد. بینی های سرخ شده اش رو بالا کشید و دستهاش رو بیشتر داخل جیبهای پالتوش فشرد
جونگکوک با صدایی بلند سر لیویا داد زد
+من دارم نابودت میکنممم؟؟ ساکت نمون حرف بزننن
لیویا نگاهش رو به جونگکوک داد و در حالی که بغضش رو قورت میداد سرش رو به طرفین تکون داد
- ۴.۸k
- ۰۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط