𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘

سایـہ و وسوسـہ

𝐏𝐚𝐫𝐭 ۱۱۱

لیویا هیچ‌چیزی برای گفتن نداشت. کاملاً حق با جونگکوک بود؛ اما اون دوستش داشت. دیوانه‌وار!

چطور می‌تونست این رو ثابت کنه؟

_ لعنت به اون گذشته‌ی لعنتی که باعث شد الان توی این وضعیت باشیم... اون گذشته بود، جونگکوک. خواهش می‌کنم...

+ آره، گذشته بود! گذشته‌ای که آینده رو نابود کرد، لیویا! نابود کرد!

+ اعتمادم رو نابود کرد، قلبم رو نابود کرد، جسمم رو نابود کرد!

+ اما تو بازم بهم نارو زدی. اگه همه‌ی این‌ها به خاطر علاقه‌ات به من بود، چشمم رو روی همه‌ی کثافت‌کاری‌هات می‌بستم؛ ولی توی عوضی فقط به خاطر عذاب وجدان به من نزدیک شدی، می‌فهمی؟!

رگ گردنش متورم شده بود و انگشتش رو به نشونه‌ی تفهیم تکون می‌داد.

لیویا بی‌پناه بود و حرفی برای گفتن نداشت.

بغض کرده بود و صداش به‌شدت می‌لرزید.

_ منِ لعنتی چجوری ثابت کنم بیشتر از جونم دوستت دارم؟ چجوری گذشته‌ی کثیفم رو از یادت ببرم؟ چجوری بهت بفهمونم که این دختر قلبش به خاطر تو می‌زنه؟ چجوری بفهمونم که دیوونه‌ات شدم؟

_ آره، دیوونه شدم! من رو ببین... تا حالا من رو این‌قدر بی‌پناه دیده بودی؟ من همیشه همون دختر ساکتی بودم که حتی یه کلمه هم حرف نمی‌زد و با درد خودش می‌ساخت و همون‌طور سکوت می‌کرد.

_ اما من رو ببین! من دارم التماست می‌کنم! نبودن تو چیزی نیست که بتونم توی خودم بریزم و توی خلوت خودم براش اشک بریزم. نبودن تو دیوونه‌ام می‌کنه، روانیم می‌کنه، من رو به مرز جنون می‌رسونه! می‌فهمی؟

_ من به خاطر تو به این وضع بی‌پناهی رسیدم؛ به جایی که به هر آسمون و ریسمونی چنگ می‌ندازم تا نگهت دارم. لعنتی، اگه دروغ بود، این‌قدر التماست می‌کردم؟ می‌کردم؟!

_ اگه دروغ بود، این‌جوری دیوونه نمی‌شدم!

_ چرا این‌ها رو نمی‌بینی؟ من چجوری بهت بفهمونم که اگه تو نباشی، من هم نیستم؟... نیستم، جونگکوک! واقعاً نیستم!

قلب جونگکوک فشرده می‌شد، مچاله می‌شد و با هر قطره اشک لیویا، انگار زخمی تازه برمی‌داشت.

اون هنوز هم دیوانه‌وار اون دختر رو دوست داشت؛ اما نمی‌تونست به‌سادگی از همه‌چیز بگذره. به تنهایی نیاز داشت.

با صدایی گرفته و پر از بغض، درحالی‌که سعی می‌کرد احساساتش رو مخفی کنه، گفت:

+نمی‌تونم به چشم‌هات نگاه کنم و باور کنم که این بار دروغ نمی‌گی. حتی اگه بدونم راست می‌گی، دیگه اون اعتماد رو توی چشم‌هات نمی‌بینم.

_ تو از من چی می‌خوای؟

+که ترکم کنی

_ ترکت کنم؟

+ترکم کن. این برای آرامش جفتمونه

_ ولی آرامش من تویی!

+ ولی درد و عذاب هر روز من تویی!

لیویا بین گریه‌هاش تلخندی زد.

این حرف جونگکوک قلبش رو شکست. صورتش بی‌حالت شد و گفت:

_ فکر کردی اگه برم، می‌ذارم کس دیگه‌ای کنارت بیاد؟ فکر کردی تحمل این رو دارم که یکی دیگه رو توی بغلت ببینم؟ یه دختر دیگه رو به جای خودم؟

خنده‌اش تبدیل به قهقهه شد و درحالی‌که اشک می‌ریخت، ادامه داد:

_ اشتباه کردی! من نمی‌ذارم... یا من، یا هیچ‌کس!

+ تو دیوونه‌ای!

_ آره، دیوونه‌ام. به خاطر تو دیوونه شدم!

+احمقی!

_ حرف آخرت همینه؟

+ فقط برو!

لیویا پشت کرد و با قدم‌هایی نامتعادل به سمت کیفش رفت. چیزی رو که با خودش آورده بود، بیرون آورد و همون‌جا ایستاد.

اشک از چشم‌هاش سرازیر بود، اما صورتش در خنثی‌ترین حالت ممکن قرار داشت.

با صدایی شکسته گفت:

_ عمراً بتونم تو رو مال کس دیگه‌ای ببینم... پس بهتره من هم نباشم، نه؟

جونگکوک با وحشت قدمی به جلو برداشت.

+لیویا

_ نه، وایسا! این فکر داره مغزم رو می‌خوره. نه، نه حتی نمی‌تونم بهش فکر کنم. تو نباید مال هیچ‌کس دیگه‌ای بشی، حتی اگه من نباشم پس تو هم با من میای؟

جونگکوک با دیدن حال آشفته‌ی لیویا، نگاهش رو به چیزی که در دست داشت دوخت و با صدایی لرزون گفت:
+ داری من رو می‌ترسونی

لیویا با گریه گفت:

_ اول تو رو از خودم می‌گیرم و بعد بعدش دیگه هیچ‌چیزی برام مهم نیست! هوم؟ یادته بهم گفتی اگه با هم از دنیا بریم، کنار همیم؟ فکر می‌کنی این خیلی رویاییه؟

×می‌خوای به من آسیب بزنی؟

لیویا سرش رو تکون داد.

_ این‌جوری تا آخرش برای خودمی، مگه نه؟ هیچ‌کس جام رو نمی‌گیره. اگه من نباشم، یکی جام رو برات پر می‌کنه؛ درست مثل هه‌را. من نمی‌خوام هیچ‌کس جای من بیاد
این بهترین راهه، نه؟

جونگکوک با صدایی شکسته گفت:

+ به من نگاه کن، لیویا

لیویا با ناباوری نگاهش کرد

+من اینجام. به حرفم گوش بده. لازم نیست الان چیزی رو ثابت کنی. فقط اون چیزی رو که توی دستته، کنار بذار

لیویا انگار دیگه صدای اطرافش رو نمی‌شنید تمام وجودش از ترس و ناامیدی می‌لرزید

جونگکوک که می‌دید حالش هر لحظه بدتر می‌شه، با صدایی پر از بغض ادامه داد:
دیدگاه ها (۰)

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۴خشمش فروکش کرد و ل...

اون بحرانی

پارت۸(کاتسوکی با حرص از روی تخت بلند شد و چند بار طولِ اتاقش...

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

dark life = 40

آرزو می کنم اون اتفاقی که میتونه اشک شوق رو رو گونه هات بیار...

"تو یه روز آفتابی به این فکر میکنی که اگه خودت رو توی گذشته ...

### پارت ۹: انتخابِ اجباریانبارِ قدیمی اسکله، بویِ مرگ و اند...

هم اتاقی من

اگه زندگی می‌تونه آدمی که هیچوقت فکر از دست دادنش رو نمی‌کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط