LeeKnow...
داری تو خیابون راه میری که به دفعه چشمت به پیامی که تو گوشیت واست اومده بود میخوره *ما پشته سرت وایسادیم* سرت رو بر میگردونی و یه دفعه یکی از پشت دستت و دهنت رو میبنده و بیهوشت میکنه میزارنت تو ماشین و میبرنت به یه ساختمون خیلی بزرگ کمکم سه ساعت میشه که بیهوشی و کم کم به هوش میای و سرت گیج میره یکم که چشت باز میشه میبینی تو یه اتاقی و درش یکم بازه از رو تخت بلند میشی و چشت سیاهی میره و میفتی رو زمین بعد چند دیقه بلند میشی تو اتاق یه چرخی میزنی که پر از وسایل گرون قیمت و قدیمی عه یکم راه میری که یه دفعه یه صدایی از بیرون اتاق میشنوی یکم در رو باز میکنی و بیرون رو نگاه میکنی یه دو تا پسر رو میبینی که کت و شلوار پوشیدن و یکیش خدمتکار عه و اون تورو میبینه (و اون پسره که پشتش به تو عه لینو عه ولی هنوز همو نمیشناسین) میبینی دارن دعوا میکنن و یه دفعه لینو میزنه تو دهنه خدمت کارش تو که میبینی میترسی و به فرار فک میکنی ولی هیچ راهی نداشتی به خودت میای و میبینی لینو داره میاد بهش نگاه میکنی و با خودت میگی تا الان پسری به این خوشگلی ندیدی ولی قیافه لینو برات اشنا بود انگار دیده بودیش یکم فک میکنی و یادت میاد اون موقع که برگشتی ...و بیهوش شدی بعد لینو رد میشه و تو خدمتکارش رو میبینی که افتاده زمین و از همه جاش خون میاد میری سمتش و ازش میپرسی که حالش خوبه و تنها چیزی که میگه برو تو اتاق و نیا بیرون... حرفش رو قطع میکنه و ترس رو تو چشاش میبینی و یه دفعه یه گلوله میخوره تو سرش و میفته جلو پایه تو و تو اشک تو چشات جم میشه و بالا سرت رو میبینی لینو با تفنگ وایساده بهت نگاه میکنه و دهنش رو باز میکنه که یه چیزی بگه که تو سریع بلند میشی و فقط سعی میکنی اونجا رو ترک کنی لینو به خدمتکار هاش میگه که تورو بگیرن داری میدویی و گریه میکنی که یه دفعه میخوری به لینو و میفتی روش لباتون یک سانت باهم فاصله داره لینو خجالت میکشه و لپ هاش یکم قرمز میشه کمرت رو میگیره و نزدیک به خودش میکنه لباتون یه ثانیه به هم میخوره ولی همون موقع چند نفر دستت رو میگیرن و جدات میکنن و تو جیغ میزنی چن نفر هم میان کمک لینو که بلند شه لینو خودشو جم میکنه و با عصبانیت به خدمتکار هاش میگه که بهت همه جا رو نشون بعد میاد نزدیکت و سرش رو بهت نزدیک میکنه و دره گوشت میگه که *هنوز سره حرفم هستم* یکم میگذره و تو همه جا رو میبینی یکی از خدمتکار ها بهت میگه بهتره زیاد سمت رئیس نباشی بعد تو میگی کدوم رئیس و بهت میگه رئیس مافیا لینو همونی که خودتو پرت کردی تو بغلش بعد تو میگی من خودمو پرت نکردم بغلش خوردم بهش افتادم روش بعد یه چند ساعت میگذره و تو میری اتاقت لینو میاد و میگه از این به بعد تو خدمتکار اصلی منی و تو چپ چپ بهش نگاه میکنی و هیچی نمیگی لینو میره و شب میشه تو میخوابی و لینو میاد تو اتاقت میبینه لباست خیلی نازک عه و بدنت معلومه یکم تحریک میشه ولی میاد پتو میکشه روت میره لباسش رو در میاره و لباس خواب میپوشه دراز میکشه و به اون موقع که افتادی روش و لباتون بهم خورد فک میکنه و با خودش میگه که یعنی تو هم ازش خوشت میاد یا نه کم کم بی خیال میشه و میخوابه صبح تو بیدار میشی و میبینی لینو بالا سرت وایساده بعد جیغ میزنی و میگی تو اینجا چیکار میکنی و لینو تعجب میکنه و میگه منتظر بودم بیدار بشی میخوام یکم باهات اشنا شم و بعد نگاهشو ازت بر میداره و تو میگی پس برو بیرون میخوام لباس بپوشم و لینو میگه لازم نیس جلو من لباس بپوش میخوام ببینمت بعد تو میگی پس چشات رو ببند رئیس لینو میشینه رو تخت و تو میری لباس برداری و بری تو دستشویی بپوشی که یه دفعه لینو بلند میشه و دستت رو میگیره و میکشتت سمته خودش و میشینه رو تخت و توهم رو پاشی میگی چون خشگل و جذابی دلیل نمیشه اینجوری کنی لینو میزارتت رو تخت و میشینه روت و تو میزنی بهش و داد میزنی بلند شو لینو میگه منتظرم بلند میشه پشتش رو میکنه تو سریع میپوشی لینو میره در رو قفل میکنه و پرتت میکنه رو تخت گردنت رو گاز میگیره شکمت رو میگیره و میگه دیروز تو دلم موند بعد از اینکه اینو گفت ازت لب میگیره 30 ثانیه میشه که داره لبات رو میخوره که یه دفعه یکی از خدمتکار ها در میزنه تو لینو رو پس میزنی و لینو میشینه کنارت ...خدمتکار سعی میکنه در رو باز کنه که میفهمه قفله و داد میزنه چرا در رو قفل کردی و لینو ولت میکنه و میگه *اون صدات رو بیار پایین من در رو قفل کردم* دستت رو میگیره بلندت میکنه میگه ببخشید نتونستم خودمو کنترل کنم به هرحال تو خدمتکارمی بلند میشی و داد میزنی که تو منو انداختی... (ادامه داره🤗🥨)
- ۱۵.۷k
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط