خوان دوم...
خوان دوم...
بعد از طلوع خورشید، رستم بلند شد و تن رخش را تیمار کرد، آن را زین کرد و بهراه افتاد. وقتی را در راه بود، بیابانی بیآب و سوزان را دید. گرمای راه چنان بود که اگر مرغ از آنجا میگذشت، بریان میشد.
یکی راه پیش آمدش ناگزیر
همی رفت بایست بر خیره خیر
پی اسپ و گویا زبان سوار
ز گرما و از تشنگی شد ز کار
پیاده شد از اسپ و ژوپین به دست
همی رفت پویان به کردار مست
همی جست بر چاره جستن رهی
سوی آسمان کرد روی آنگهی
ای داور داروگر! رنج و آسایش همه از توست. اگر از رنج من خشنودی رنج من بسیار شد. من این رنج را بر خود خریدم مگر کردگار شاه کاووس را زنهار دهد و ایرانیان را از چنگال دیو برهاند که همه پرستندگان و بندگان یزداناند. من جان و تن در راه رهایی آنان گذاشتم. تو که دادگری و ستم دیدگان را در سختی یاوری کار مرا مگردان و رنج مرا به باد مده. مرا دستگیری کن و دل زال پیر را بر من مسوزان.
تن پیلوارش چنان تفته شد
که از تشنگی سست و آشفته شد
بیفتاد رستم بر آن گرم خاک
زبان گشته از تشنگی چاک چاک
همان گه یکی میش نیکو سرین
بپیمود پیش تهمتن زمین
از دیدن میش امیدی در دل رستم پدید آمد و اندیشید که میش باید آبشخوری نزدیک داشته باشد رستم دانست که این کمک از سوی خداست.
بیفشارد شمشیر بر دست راست
به زور جهاندار بر پای خواست
بشد بر پی میش و تیغش به چنگ
گرفته به دست دگر پالهنگ
به ره بر یکی چشمه آمد پدید
چو میش سراور بدانجا رسید
سپس تهمتن نیایش یزدان پاک را به جای آورد و در آن محل به استراحت پرداخت...
بعد از طلوع خورشید، رستم بلند شد و تن رخش را تیمار کرد، آن را زین کرد و بهراه افتاد. وقتی را در راه بود، بیابانی بیآب و سوزان را دید. گرمای راه چنان بود که اگر مرغ از آنجا میگذشت، بریان میشد.
یکی راه پیش آمدش ناگزیر
همی رفت بایست بر خیره خیر
پی اسپ و گویا زبان سوار
ز گرما و از تشنگی شد ز کار
پیاده شد از اسپ و ژوپین به دست
همی رفت پویان به کردار مست
همی جست بر چاره جستن رهی
سوی آسمان کرد روی آنگهی
ای داور داروگر! رنج و آسایش همه از توست. اگر از رنج من خشنودی رنج من بسیار شد. من این رنج را بر خود خریدم مگر کردگار شاه کاووس را زنهار دهد و ایرانیان را از چنگال دیو برهاند که همه پرستندگان و بندگان یزداناند. من جان و تن در راه رهایی آنان گذاشتم. تو که دادگری و ستم دیدگان را در سختی یاوری کار مرا مگردان و رنج مرا به باد مده. مرا دستگیری کن و دل زال پیر را بر من مسوزان.
تن پیلوارش چنان تفته شد
که از تشنگی سست و آشفته شد
بیفتاد رستم بر آن گرم خاک
زبان گشته از تشنگی چاک چاک
همان گه یکی میش نیکو سرین
بپیمود پیش تهمتن زمین
از دیدن میش امیدی در دل رستم پدید آمد و اندیشید که میش باید آبشخوری نزدیک داشته باشد رستم دانست که این کمک از سوی خداست.
بیفشارد شمشیر بر دست راست
به زور جهاندار بر پای خواست
بشد بر پی میش و تیغش به چنگ
گرفته به دست دگر پالهنگ
به ره بر یکی چشمه آمد پدید
چو میش سراور بدانجا رسید
سپس تهمتن نیایش یزدان پاک را به جای آورد و در آن محل به استراحت پرداخت...
- ۴.۵k
- ۱۶ خرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط