{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P : 11

BEYOND TIME

پارت یازدهم | مردی که نامه را نوشت

صبح، مه نازکی روی باغ‌های اطراف عمارت نشسته بود.

سرین از پنجره‌ی اتاقش بیرون را نگاه می‌کرد. تقریباً تمام شب را بیدار مانده بود و نامه را بارها خوانده بود؛ اما هر بار به همان جمله‌ی ناقص می‌رسید و چیزی در ذهنش آرام نمی‌گرفت.

«اگر روزی اتفاقی برای من افتاد، سرین باید بداند که...»

دیشب جونگ‌کوک گفته بود باید نویسنده‌ی نامه را پیدا کنند.

اما یک مشکل وجود داشت.

هیچ اسمی روی نامه نبود.

سرین نامه را داخل جعبه‌ای گذاشت و از اتاق خارج شد.

در راهرو، مادرش را دید.

هه‌را کنار پنجره ایستاده بود و به باغ نگاه می‌کرد.

سرین ایستاد.

ـ اوما.

مادرش برگشت.

چند ثانیه به هم نگاه کردند.

ـ نامه رو خوندی؟

سرین آرام گفت:

ـ تا جایی که کنده نشده بود.

هه‌را چشم‌هایش را بست.

ـ کاش هیچ‌وقت پیداش نمی‌کردی.

ـ چرا؟

ـ چون بعضی حقیقت‌ها وقتی دیر فهمیده بشن، بیشتر از اینکه کمکت کنن، زندگیت رو عوض می‌کنن.

سرین نزدیک‌تر رفت.

ـ من حق دارم بدونم چرا از شمال ایتالیا اومدیم.

هه‌را چیزی نگفت.

ـ و چرا مارچلوها فکر می‌کنن من مردم.

مادرش آهسته نشست.

ـ پدرت خواست گذشته رو پشت سر بذاریم.

ـ ولی گذشته ما رو پشت سر نذاشته.

هه‌را نگاهش کرد.

ـ جونگ‌کوک اینو بهت گفته؟

سرین کمی تعجب کرد.

ـ از کجا می‌دونید اون هم درگیره؟

ـ از دیشب فهمیدم.

سرین ساکت شد.

پس مادرش خیلی بیشتر از چیزی که نشان می‌داد می‌دانست.

ـ اوما، نامه رو کی نوشته؟

هه‌را جواب نداد.

فقط گفت:

ـ مردی به اسم آندره روسّی.

سرین ابروهایش را بالا برد.

ـ آندره؟

ـ پدربزرگت.

سرین خشکش زد.

پدربزرگش سال‌ها پیش مرده بود.

ـ پس چرا نامه برای شما نوشته شده؟

هه‌را به نقطه‌ای دور خیره شد.

ـ چون من قبل از ازدواج با پدرت، خانواده‌ات رو نمی‌شناختم.

سرین آرام پرسید:

ـ پس چطور باهاشون آشنا شدی؟

هه‌را لبخند تلخی زد.

ـ این قسمت داستانیه که بهتره از پدرت بشنوی.

صدای در حیاط بلند شد.

هر دو به سمت پنجره برگشتند.

جونگ‌کوک وارد عمارت شد.


---

چند دقیقه بعد، سرین و جونگ‌کوک در کتابخانه بودند.

سرین همه‌چیز را برایش تعریف کرد.

جونگ‌کوک گفت:

ـ پس نویسنده‌ی نامه پدربزرگتونه.

ـ بله.

ـ و مادرتون می‌دونه چرا خانواده‌تون از شمال فرار کردن.

ـ ولی حاضر نیست بگه.

جونگ‌کوک چند لحظه فکر کرد.

ـ باید دفترهای قدیمی پدربزرگتون رو پیدا کنیم.

ـ کجا؟

ـ احتمالاً جایی که کسی فکر نکنه.

سرین لبخند زد.

ـ یعنی باز هم باید اتاق‌های مخفی این عمارت رو بگردیم؟

ـ این عمارت زیادی اتاق داره.

ـ و زیادی راز.

جونگ‌کوک برای لحظه‌ای لبخند زد.

سرین متوجه شد.

ـ بالاخره خندیدید.

لبخندش محو شد.

ـ اشتباه شد.

ـ دیر شده.

سرین یکی از قفسه‌ها را بررسی کرد.

ـ صبر کن.

دستش روی کتابی قدیمی متوقف شد.

عنوانش درباره‌ی تاریخ خاندان روسّی بود.

کتاب را بیرون کشید.

صدای تق کوچکی آمد.

بخشی از قفسه عقب رفت.

پشت آن فضای باریکی وجود داشت.

هر دو به هم نگاه کردند.

ـ این دیگه توی نقشه‌ی عمارت نیست.

جونگ‌کوک چراغ را برداشت.

داخل فضای مخفی، صندوقی قدیمی قرار داشت.

روی در آن حک شده بود:

A.R

سرین آهسته گفت:

ـ آندره روسّی.

جونگ‌کوک زانو زد و قفل صندوق را بررسی کرد.

ـ قفل شده.

سرین کلیدی از گردنبندش بیرون آورد.

جونگ‌کوک به آن نگاه کرد.

ـ این کلید رو از کجا دارید؟

ـ مادرم وقتی پانزده سالم بود بهم داد. گفت برای صندوقچه‌ی وسایل مادربزرگمه.

کلید را داخل قفل گذاشت.

تق.

صندوق باز شد.

داخلش چند سند، یک نقشه و سه نامه قرار داشت.

سرین اولین نامه را برداشت.

هنوز آن را باز نکرده بود که صدای قدم‌هایی از بیرون کتابخانه شنیده شد.

جونگ‌کوک سریع ایستاد.

سرین نامه را داخل لباسش گذاشت.

در کتابخانه باز شد.

مارکو پشت در ایستاده بود.

چند لحظه به هر دو نگاه کرد.

بعد نگاهش روی قفسه‌ی باز ماند.

رنگ صورتش تغییر کرد.

و همان لحظه سرین فهمید:

مارکو می‌دانست پشت این قفسه چه چیزی پنهان شده است.
دیدگاه ها (۰)

P : 32

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط