{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P : 32

BEYOND TIME

پارت سی‌ودوم | فراتر از زمان

دو روز بعد، جونگ‌کوک دوباره به عمارت روسّی آمد.

این بار نه از کوچه‌های خلوت، نه پشت پنجره و نه در تاریکی شب.

درِ اصلی عمارت به رویش باز شد.

پدر سرین خودش به استقبالش آمد.

جونگ‌کوک ایستاد.

ـ جناب روسّی.

پدر سرین چند لحظه نگاهش کرد.

ـ دو سال پیش، فکر می‌کردم این احساس فقط یک علاقه‌ی زودگذره.

جونگ‌کوک چیزی نگفت.

ـ اما ظاهراً اشتباه می‌کردم.

هه‌را پشت سر او ایستاده بود و لبخند می‌زد.

ـ سرین از وقتی برگشتی، دوباره همون دختر سابق شده.

جونگ‌کوک با تعجب پرسید:

ـ واقعاً؟

هه‌را خندید.

ـ حتی بیشتر حرف می‌زنه.

صدای سرین از بالای پله‌ها آمد:

ـ ماما!

همه برگشتند.

سرین با لباس ساده‌ای از پله‌ها پایین آمد.

جونگ‌کوک نگاهش کرد.

بعد از دو سال، دیدنش هنوز همان حس قدیمی را در قلبش زنده می‌کرد.

سرین به پدرش نگاه کرد.

ـ یعنی...

پدرش لبخند زد.

ـ اگر هنوز همون تصمیم رو داری، من مخالفتی ندارم.

سرین چند لحظه باورش نشد.

ـ واقعاً؟

ـ بله.

ـ حتی با اختلاف جایگاه؟

پدرش آهسته گفت:

ـ بعد از چیزهایی که این چند سال دیدم، فهمیدم جایگاه آدم‌ها چیزی نیست که ارزش واقعی‌شون رو تعیین کنه.

هه‌را هم جلو آمد.

ـ ما فقط می‌خواستیم مطمئن بشیم انتخابت از روی احساس لحظه‌ای نیست.

سرین با لبخند گفت:

ـ دو سال کم بود؟

همه خندیدند.

جونگ‌کوک اما فقط به سرین نگاه می‌کرد.

سرین متوجه نگاهش شد.

لبخند زد.


---

مراسم ازدواجشان ساده اما زیبا بود.

حیاط عمارت با چراغ‌های کوچک روشن شده بود و صدای موسیقی در باغ می‌پیچید.

سرین کنار هه‌را ایستاده بود.

موهای طلایی‌اش مرتب شده بود و لباسی پوشیده بود که مادرش برایش آماده کرده بود.

برای اولین بار بعد از مدت‌ها، هیچ ترسی از آینده نداشت.

وقتی جونگ‌کوک مقابلش ایستاد، سرین آرام گفت:

ـ فکر کنم بالاخره تونستیم همه رو قانع کنیم.

جونگ‌کوک لبخند زد.

ـ نه.

ـ پس چی؟

ـ فکر کنم بالاخره فهمیدن ما چقدر لجبازیم.

سرین خندید.

ـ خودت از همه لجبازتری.

ـ قبول.

چند لحظه به هم نگاه کردند.

دو سال دوری.

تمام آن شب‌های سخت.

تمام نامه‌ها و رازها.

تمام دعواها و ترس‌ها.

همه به این لحظه رسیده بود.

جونگ‌کوک آرام گفت:

ـ سرین؟

ـ بله؟

ـ اگه برگردم به همون شب کنار رودخانه...

سرین پرسید:

ـ چی؟

ـ باز هم انتخابت می‌کنم.

سرین لبخند زد.

ـ حتی با این همه دردسر؟

ـ مخصوصاً با این همه دردسر.

سرین سرش را تکان داد.

ـ پس بد انتخابی نکردم.

جونگ‌کوک خندید.

و برای اولین بار، هیچ‌کدام مجبور نبودند پنهانی کنار هم بایستند.

نه خانواده‌ای مانعشان بود.

نه فاصله‌ای.

نه گذشته‌ای.

پرونده بسته شده بود.

راز هجده‌ساله آشکار شده بود.

و عشقی که قرار بود فقط یک اشتباه کوتاه باشد، بعد از سال‌ها هنوز پابرجا مانده بود.

پایان.

✦ BEYOND TIME ✦

بعضی آدم‌ها دیر به هم می‌رسند؛
اما اگر قرار باشد، زمان هم نمی‌تواند آن‌ها را از هم جدا کند.
دیدگاه ها (۰)

P : 31

P : 30

P : 2

P : 23

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط